Blog

  • نقد ادبی با رویکرد شناختی – لیلا صادقی

    نقد ادبی با رویکرد شناختی – لیلا صادقی

    book123
    نشر لوگوس
    جلد اول: مبانی نظری 

    رویکرد شناختی به‌واسطه‌ی پل زدن با علوم مختلف توانسته یک اثر را با تکیه بر متن، نویسنده و مخاطب آن بررسی کند و دروازه‌ای را برای نگاه کردن به متون ادبی بگشاید، چراکه براساس این رویکرد، نقد ساختار خود را از ساختار وجودی انسان، درک چیزها در جهان و نیز چگونگی تجربه‌ی جهان به‌واسطه‌ی بدن، مغز، سلول‌ها و رشته‌های عصبی او می‌گیرد. در این رویکرد میان متن، خواننده و نویسنده به‌واسطه‌ی بررسی مغز و نظریه‌های خوانش پلی زده می‌شود، به گونه‌ای که خواندن به عنوان یک عملکرد شناختی در نظر گرفته می‌شود که مغز و ادبیات را به هم مرتبط می‌کند.

    در این مجلد، در فصل اول، به اختصار به مقدماتی درباب چیستی شعرشناسی شناختی و چگونگی ارتباط مغز انسان و ادبیات پرداخته می‍شود. در فصل دوم، چند نمونه از تحلیل و نقد متن با رویکرد شعرشناسی شناختی در آثار ادبی معاصر و کلاسیک را می‍آورم و در طی تحلیل به نظریات مختلف شناختی که در جلدهای دیگر همین کتاب به طور مفصل مورد بحث بوده‍اند، اشاره خواهم کرد تا مخاطب از یک سو، در بدو مطالعه کتاب، با چگونگی نگاه شناختی آشنا شود و در مواجهه با انبوهی از پرسش ها و چالش ها برای یافتن پاسخ به جلد دوم و سوم کتاب مراجعه کند و به تدریج به پاسخ‍های شناختی دست یابد. همچنین، از سوی دیگر، پس از اتمام مطالعه سه جلد و آشنایی کامل با نظریات و اصول شناختی، دوباره به فصل دوم جلد اول رجوع کند و چگونگی کارکرد نظریه‍ها در تحلیل را تجربه کند. واژه نامه هر سه جلد نیز در این مجلد که ورودیه ای به جهان شناختی است، قرار می گیرد تا مراجعه مخاطبان را به اصطلاحات شعرشناسی شناختی تسهیل کند.

     

    جلد دوم: همگانی‌های شناختی

    خوانش و تفسیر متون ادبی به درک بهتر متن منجر می‌شوند و انسان از خلال تفسیر امکان مواجهه با پیچیدگی‌های زندگی را درون متن پیدا می‌کند. این تفسیر به خودآگاهی و وسعت دید مخاطب می‌انجامد، درنتیجه پیوند لاینفک ادبیات و انسان را نمایان می‌کند. درواقع تفسیر ادبیات یک کنش اجتماعی قلمداد می‌شود که باعث می‌شود دانش، تمرکز، تجربه و شناخت‌ مخاطب گسترش پیدا کند. درنتیجه نقد ادبی را می‌توان قلمرویی از دانش معرفی کرد که به‌واسطه‌‌ی آن معیارهایی در اثر ادبی مورد سنجش قرار می‌گیرند که با سرشت انسان در ارتباط هستند.
    در این جلد تلاش شده است براساس عوامل متفاوتی که بر محدود کردن مفهوم‌سازی انسان تأثیر می‌گذارند، به ابزارهایی برای نقد ادبی نائل شوم و از خلال این ابزارها به بررسی آثار ادبی مختلفی چون اشعار فروغ فرخزاد، احمد شاملو، یدالله رویایی، رضا براهنی، صادق هدایت، نیما یوشیج، سیمین دانشور، بیژن نجدی، ابراهیم گلستان و بسیاری از دیگر متون بپردازم. این ابزارهای شناختی که ریشه در ساختار مغز انسان و تعامل او با محیط دارند، در نقد ادبی نیز می‍توانند مورد استفاده قرار بگیرند و نقدی با محوریت زیست انسان ارائه دهند و به تحلیل و ارزیابی متن در حوزه های متفاوت از جمله بررسی جهان متن و فضای ذهنی شخصیت ها، شمایل گونگی یا ناشمایل گونگی میان صورت و معنا، تمایز جریان های شعری براساس طرح‍واره ها، تفاوت بینامتنیت با سرقت ادبی و غیره بپردازند. درواقع، این عوامل خود منجر به شکل‌گیری مفاهیم ابتدایی و همگانی در زبان انسان می‌شوند و همچنین به عنوان ابزاری در نقد ادبی مورد استفاده قرار می‌گیرند که عبارتند از: بدن‌مندی، محیط، تجربه، مقوله‌بندی و دریافت. در این میان، از آنجایی که مبحث اصول دریافت به مجال بیشتری نسبت به دیگر مباحث نیاز داشت، به صورت مجزا در جلد سوم سراغ آن خواهم رفت.

     

    جلد سوم: اصول دریافت 

    آنچه «دریافت» می‌کنیم، الزامن همان چیزی نیست که تجربه می‌کنیم و ساز و کار «دریافت» که تجربه‌ی انسان و شناخت را در او ممکن می‌کند، دارای ریشه ای عصب شناختی است. تجربه‌های حسی انسان به‌واسطه‌ی ساز و کار دریافتی او فهمیده می‌شوند و ساز و کار دریافتی ناخودآگاه انسان امکان ساخت یک کلیت را در ذهن او میسر می‌کند . تجربه در انسان به‌واسطه‌ی حس‌های مختلف او ایجاد و به شناخت منجر شده و شناخت پدیده‌ها، اعم از اشیاء، رخدادها و یا آثار هنری، در انسان لذت ایجاد می‌کند. در بررسی چگونگی شکل‌گیری لذت که بر اثر ترشح هرمون‌هایی در بدن ایجاد می‌شود، می توان گفت که رابطه‌ای ناگسستنی با زیبایی وجود دارد و انسان هرآنچه را که به صورت امری زیبا می‌فهمد، از آن لذت می‌برد. درواقع، ذهن انسان برای درک پدیده‎ها آن‎ها را به صورت یک کل دریافت می‎کند، درنتیجه لذت ناشی از فهم آن‌ها نیز به یک زیبایی کلی باز می‌گردد. گرچه ذهن اجزای یک پدیده را با استناد به اصول شناختی یا به عبارتی اصول گشتالت تشخیص می‌دهد، اما در پی ساخت یک کلیت و فهم هر پدیده‌ای به صورت یک کل است. از آنجایی که حجم ذهن برای داده‌هایی که ذخیره می‌شوند، نامحدود نیست، درنتیجه ذهن به صورت خودکار از قابلیتی برای ساده‌سازی پدیده‌ها استفاده می‌کند که عبارتند از نقش و زمینه، مشابهت، مجاورت، تداوم، انسداد، شمول، تقارن و غیره. از میان این اصول، اصل نقش و زمینه، مشابهت، مجاورت و انسداد به عنوان ابزارهای شاخص‌تری در نقد ادبی مطرح شده‌اند و مورد استفاده قرار می‌گیرند، به همین دلیل در این مجلد به چگونگی کاربرد این اصول در تحلیل متن و پیوند می روم و نشان خواهم داد که چگونه می‍توان از الفبای شعرشناسی شناختی برای تحلیل ادبیات استفاده کرد.

     

     

  • آ

    آ

    A leilasadeghi A

    رمان «آ» درباره‌ی شخصیتی به نام «آ» است که به صورت تصادفی با ازدحام جمعیت در میدانی به نام آ مواجه می‌شود. در این ازدحام در برخورد با شخصیت‌های متفاوت، داستان‌های متفاوتی شکل می‌گیرد که نقطه‌ی اشتراک شخصیت‌های‌ تمام این داستان‌ها از جمله پروانه، بهزاد، فرناز یا فرهاد، لیلا و بسیاری دیگر با شخصیت اصلی، وجود اولین حرف الفبا در نام آن‌هاست که همین حرف مشترک، باعث سرنوشتی مشترک برای همه‌ی آن‌هایی می‌شود که بخاطر حضور خود در میدان آ وارد قلمروی این داستان می‌شوند. رمان در ساختار فرهنگ لغت با مدخل آ به روایت داستان‌ها می‌پردازد. در مقدمه‌ی رمان مدخل‌های متفاوتی از شیوه‌های متفاوت تلفظ و کاربرد آ وجود دارد که همانند لغت‌نامه به معرفی شخصیت‌ها به مثابه‌ی واژه می‌پردازد، سپس در سرفصل‌های رمان که از ساختار مراحل تبدیل کرم ابریشم به پروانه استفاده می‌شود، به صورت مینی‌مال داستان‌های درظاهر غیرمرتبط روایت می‌شوند، از جمله تجاوز به دختری به نام ابریشم از سوی همکارش، سقط جنینی به نام لیلا بخاطر ابتلای مادرش پروانه به سرطان، نفرت بهزاد از پدرش بخاطر ترک آن‌ها در کودکی، مشکلات جنسیتی فردی به نام فرهاد که خود را فرناز معرفی می‌کند و درنهایت دختر یا پسری به نام آزاده یا آزاد که هیچ وقت به دنیا نمی‌آید. همه‌ی وقایع این داستان‌ها در میدان آ رخ می‌دهند و تمام شخصیت‌ها در حرف نمادین آ با یکدیگر در اشتراک هستند. رمان در لحظه‌ای که فردی تصمیم می‌گیرد خودش را از بالای ساختمان سیمانی بلندی در وسط میدان به پائین پرتاب کند، آغاز می‌شود، با تجمع مردم برای تماشای این سقوط ادامه پیدا می‌کند و درنهایت با خودکشی آن فرد به پایان می‌رسد که همزمان می‌شود با مرگ آ که شخصیت اصلی داستان بود، اما به دلیل حضور پر رنگ شخصیت‌های فرعی، به پس‌زمینه رانده شده بود. آ در انتهای رمان در حین عبور از زیر پل عابر پیاده با یک ماشین تصادف می‌کند و دچار سکته‌ی مغزی می‌شود که در آینده از او تنها لکه‌ای بر روی آسفالت خیابان برجای می‌ماند و سپس کتاب با مدخل بعدی، یعنی ب تمام می‌شود که گویا قرار است در جلدهای بعدی و یا در ذهن مخاطب روایت شود.

     

    از جمله یادداشت های نوشته شده درباره این اثر عبارتند از:

    رمان چندرسانه ای ، حسین رسول زاده

    آ نمایانگر نوعی وحدت وجود ، شهناز عرش اکمل

    بازی های زبانی خوشایند با «آ» ، فریبا چلبی یانی

    استفاده از فرهنگ لغت برای حل جدول کلمات متقاطع ، جواد پویان

    ساختار به مثابه معنا، رضا فکری

    «آ» حرف مشترک آدم هاست، فاطمه بهروز فر

    «آ» شروع ماجراست، سعیده امین زاده

    ردیابی نقاط مشترک در آدم ها، نرگس نظیف

    پرواز یک پروانه از بالا به پائین، پریسا اختیاری

    من از بی شمار آ، میترا سرانی اصل 

    بررسی نمادها در رمان آ، مریم اسحاقی

     

     

     

    —-

    آ (رمان)

    نوشته: لیلا صادقی

    طرح جلد: محسن حیدری

    ناشر: مروارید

    شماره شابک: ‭978-964-191-570-6

    شماره نشر: 66400866

     

     

     

     

     

     

     

     

  • پریدن به روایت رنگ

    پریدن به روایت رنگ

     

    Paridan be revayat cover

     این اثر همانند دیگر آثار لیلا صادقی از طرح روی جلد آغاز می شود و خواندن داستان با خوانش جلد کتاب آغاز و پایان می یابد. این کتاب دارای دو طرح جلد، یکی طرح روی جلد و دیگر طرح زیر جلد است که این دوگانگی با درون مایه داستان در تطابق است. نقاشی های مورد استفاده در طرح جلد اثری از عباس بلوکی فر، روی جلد تصویری از فرهاد و پشت جلد، تصویری از شیرین و همراهانش دیده می شود، درصورتی که رمان به روایت زن داستان است. درواقع در طرح روی جلد، شیرین به عنوان زن راوی داستان به پس زمینه و به پشت جلد کتاب رانده می شود، درصورتی که زاویه دید داستان مربوط به اوست که این خود، بخشی ناگفته از داستان را شکل می دهد.

    طرح زیر جلد با نقاشی وسط قاب (اثر جواد عقیلی) نیز به عنوان بخشی از رمان، کامل کننده طرح روی جلد و متن اثر است، بدین گونه که زن قاب گرفته شده در وسط جلد، زیر یک جلد دیگر (تصویر قبلی) پنهان شده است و خواننده برای دیدن آن باید کاور روی کتاب را بردارد، در غیر این صورت تصویر این زن را نمی تواند ببیند. به پس رانده شدن زن از نگاه خواننده، در هماهنگی با درون مایه اثری است که همه راویان آن زن هستند، اما روایت آن ها و زاویه دید آن ها معطوف به مردی است که هسته مرکزی داستان است. مردی که از او می گویند و او در داستان هیچ صدایی ندارد، اما گویا بلندترین صدای داستان از آن اوست.

    داستان به صورت چند روایت موازی و تو در تو پیش می رود و شخصیت مرکزی در ظاهر زنی است که به صورت زن های دیگری در دوران های متفاوت، مانند شیرین، زن لوط و غیره تکثیر می شود. همچنین این زن ها نقش های اجتماعی متفاوتی را ایفا می کنند، از جمله زنی نقاش، زنی خانه دار، زنی اسطوره ای و زنی خیالی که گویا این زن ها بخشی از تاریخ زن بودن را روایت می کنند. روایت های داستانی در تلاقی با روایت های داستان های دیگری قرار می گیرند و از لحاظ زمانی و مکانی در چند بعد متکثر شکل می گیرند.

    در نقطه آغاز داستان، زن نقاش در حال کشیدن تصویری از شیرین، زنی اسطوره ای است که در پایان داستان تصویر این زن اسطوره ای از هم متلاشی می شود و قاب زیر جلد کتاب همانند تصویر هر یک از زن ها، از چهره تهی می شود و در تعلیقی ابهام گونه بی سرانجام می ماند.

    ساختار کار بر سه بخش تقسیم می شود که هر بخش به نام رنگ مکمل رنگ زمینه صفحه است: فصل آبی (زمینه نارنجی)، فصل زرد (زمینه بنفش) و فصل قرمز (زمینه سبر). نام فصل ها به رنگ خاکستری پررنگ نوشته شده که نمادی از خنثی بودن فرد در برابر رنگ زمینه به مثابه اجتماع است، چرا که خاکستری به رنگ مکمل زمینه دیده می شود، بی آنکه به واقع و در ماهیت به آن رنگ باشد.

    خوانش فصل بندی، عنوان بندی و رنگ های به کار رفته در اثر به مثابه پیرامتن هایی که به بخشی از متن تبدیل می شوند و در خوانش داستان موثر هستند، همانند دیگر آثار لیلا صادقی از جمله ویژگی های بارز داستان نویسی او هستند، به طوری که می توان گفت صادقی در این اثر خود نیز به مانند دیگر آثارش در آستانه ها حرکت می کند و پیرامتن ها را به بخشی از متن اصلی داستان تبدیل می کند.

    در جلسه نقد و بررسی این کتاب که در بهمن ماه در موسسه بهاران برگزار شد، دکتر فرزان سجودی و محمد حسینی نظراتی را ابراز کردند که در گزارش آن به صورت موجز منعکس شده است:

    انقلاب همیشه از جبهه و جنگ آغاز نمی شود، گزارش جلسه

     

    از جمله یادداشت های نوشته شده درباره این اثر عبارتند از:

    شیرین نمادی از ویرانی، حمید باقری

    رنگ های بی فرجام، ترانه های بی هنگام، امین حیدری

    هیس رنگ می پرد، امید نقیبی نسب

    کتابهایی برای نخواندن، شهلا زرلکیparidan be revayat rang

    آبی، زرد، قرمز، پوریا فلاح

    عینی کردن انتزاعات: نوع دگرگونه دیدن و روایت، فرحناز علیزاده 

    وقتی که متنی با خواننده تماس بگیرد، فریبا حاج دایی

     

    گفت و گوها درباره این کتاب:

    کافه داستان

     

     

    پریدن به روایت رنگ (رمان)

    نوشته: لیلا صادقی

    طرح جلد: سپیده شمالی

    ناشر: نقش جهان/ انتشارات خوارزمی

    نوشته شده در 1387، انتشار 1393

    شماره شابک: 9789640485071‬

    شماره نشر: 66475447

    {jcomments on}

  • درآمدی بر شعرشناسی شناختی

    درآمدی بر شعرشناسی شناختی

     

    شعرشناسی شناختی به طور کلی درباره‌ی خوانش ادبیات است. این جمله تا حدی ساده جلوه می‌کند و پیش پا افتاده به نظر می‌رسد. حتا می‌تواند به مثابه‌ی تکراری دقیق تلقی شود، از این‌رو که شناخت باید با فرایندهای ذهنی از جمله خواندن سر و کار داشته باشد و شعرشناسی باید فن ادبیات را در نظر بگیرد. اما در واقع چنین جمله‌ی ساده‌ای همان نقطه‌ی آغاز بحث ماست. برای اینکه دقیقن متوجه بشویم که این کتاب درباره‌ی چیست، نخست باید به طور شفاف منظور از «خوانش» و «ادبیات» را توضیح بدهیم. پاسخ به این پرسش‌ها ما را با مهم‌ترین بحث‌هایی مواجه می‌کند که انسان را به عنوان هویتی مستقل، هوشیار، آگاه و نقادی که توانش زبانی و ادراکی را با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند، مطرح می‌کند. در خلال توضیح این مفاهیم، نمی‌توانیم خود را با پرسیدن سؤال‌های مهم و مشکل قانع کنیم؛ بدین معنا که سعی می‌کنیم یا پاسخ‌ها و یا دست‌کم مسیر رسیدن به راه‌حل‌ها را فراهم کنیم.

    برای ملاحظه‌ی آنچه در خوانش ادبی رخ می‌دهد، دست‌کم به چیزی نیاز داریم که یک متن ادبی است و به فرایند خواندن که البته مستلزم حضور یک خواننده است. در اینجا بخشی از یک متن ادبی را بررسی می‌کنیم:

    مایی که آن همه عاشق و دنباله‌روی او بودیم و مایه‌ی افتخارمان بود،

    در نگاه مهربان و باشکوهش زندگی کردیم

    آموختیم زبان زیبایش و لهجه‌ی گویایش را

    او را الگویمان کردیم برای زیستن و برای مردن!

    قاعدتن بعد از خواندن این چهار سطر، می‌بایست خوانشی ارائه دهیم از آنچه اکنون در ذهن شما می‌گذرد. گزینه‌ی اول این است که آنچه را که در ذهن شما درباره‌ی این قطعه می‌گذرد، بدون هیچ بحثی رها کنیم. در حقیقت، این اتفاقی است که غالبن وقتی بیش‌تر مردم بیش‌تر متون ادبی را می‌خوانند، رخ می‌دهد: آن‌ها برای خودشان می‌خوانند، و خوشحال‌اند از اینکه نه درباره‌ی این خوانش‌ها بحث می‌کنند، نه درباره‌ی هنر ساخت آن‌ها و نه آن‌ها را به صورت فکر درمی‌آورند و نه مطابقه‌ی درک خود را با یک چارچوب نظری بیان می‌کنند که دیگران نیز بخوانند یا بشنوند. این گونه خواندن است که بیش‌تر مواقع رخ می‌دهد، «خواندن» به مثابه‌ی یک شیء در جهان. خواندن به مثابه‌ی یک پدیده‌ی کاملن طبیعی.

    همه‌ی ما خواننده‌هایی این‌گونه هستیم. اما این کتاب درباره‌ی خواندن ادبیات است. می‌توانیم ادبیات را در هر زمانی که می‌خواهیم، بخوانیم. اما وقتی می‌خواهیمدرباره‌ی آنچه در حین خواندن انجام می‌دهیم، فکر کنیم، وقتی می‌خواهیم آن را منعکس کنیم و درک کنیم، آنگاه یک خواننده‌ی صرف نیستیم؛ بلکه درگیر علم خوانش شده‌ایم. هدف بررسی این علم، صرفن بررسی متن ادبی یا مهارت خواننده نیست، بلکه هدف آن، فرایند طبیعی‌تر خواندن است وقتی که فردی با متنی درگیر می‌شود. در مجموع این مسئله‌ از کنش اولیه و ساده‌ی خواندن متفاوت است. متون ادبی مصنوع هستند، اما «خوانش‌ها» امری طبیعی هستند.

    در اصطلاح علمی، خوانش‌‌ها، داده‌هایی هستند که از خلال آن‌ها می‌توانیم الگوها و اصول را بر خوانندگان و متون تعمیم دهیم. گرچه درک آنچه در هنگام خواندن ادبیات انجام می‌دهیم، الزامن کنشی نظری و انتزاعی نیست. با اینکه درک شفاف و دقیق، هدف هر تبیین علمی است، راه‌های دست‌یافتن به این درک مستلزم در نظر گرفتن حجم گسترده‌ای از داده‌های متنوع و حتا ضد و نقیض است. پس لازم است به جزئیات و کیفیت بسیاری از خوانش‌های متفاوت توجه کنیم. خوانش‌های خاص برای ما اهمیت دارند؛ صرفن ابزار یک پایان انتزاعی نیستند. مسلمن علائق و جذابیت‌های مختلف در جزئیات خوانش خود را نشان می‌دهند.

    درنتیجه باید پرسید که از این چهار سطر ادبی ذکر شده در صفحه‌ی قبل چه برداشتی می‌کنید؟ این سطرها درباره‌ی چه هستند؟ معنی آن‌ها چیست؟ برای شما چه معنایی می‌دهند؟ از آن‌ها چه می‌فهمید؟ البته همه‌ی این پرسش‌ها یک پرسش واحد هستند که از زوایای توجه اندکی مختلف مطرح می‌شوند. شاید این سطرها  را قبلن خوانده باشید و سؤال کنیدکه چرا این‌ها در اینجا بازتولید شده‌اند؟ شاید نویسنده‌ی آن یا منبعش یا پس‌زمینه‌ی تاریخی‌اش را بشناسید. شاید این سطرها را به دلیل ارائه شدن در قالبی خاص که می‌شود بر آن‌ اسمی گذاشت، تشخیص دهید و شاید با استفاده از صناعاتی که می‌شناسید، وقتی آن را با صدای بلند می‌خوانید، الگوهای آوایی آن را تشخیص دهید.

    همه‌ی این پرسش‌ها با بافت سر و کار دارند و این مفهومی حیاتی برای شعرشناسی شناختی است. این پرسش‌ها در بافت این کتاب معنای متفاوتی دارند نسبت به آنچه که اگر بر نیمکت یک پارک کنارهم نشسته بودیم، از شما می‌پرسیدم یا اگر بر سنگ قبری نوشته شده‌ بودند و به عنوان جهانگردهایی روبه‌روی آن‌ها ایستاده بودیم یا حتا اگر در سمیناری در دانشگاه یا دانشکده مطرح می‌شدند. در مورد آخر، هردوی ما درک می‌کنیم که برخی از پرسش‌ها و پاسخ‌هایشان برای برخی موقعیت‌ها مناسب و برای برخی موقعیت‌ها نامناسب هستند. به عنوان مثال، اگر می‌گفتید که این سطرها انگار در مدح قهرمانی مرده هستند، احتمالن در بحث در یک سمینار این موضوع را گسترش می‌دادم. اگر می‌گفتید که این سطرها شما را به یاد گربه‌ی خانگی‌ دوست‌داشتنی خودتان می‌اندازد که به تازگی مرده، هم شما و هم من و احتمالن بقیه‌ی شرکت‌کنندگان در سمینار این جمله را بی‌ارتباط و اندکی عجیب فرض می‌کردیم. اما چرا چنین است؟ این چهار سطر ممکن است برای شما دقیقن همان معنا را داشته باشد و شما مسلمن می‌توانید از این خوانش بر پایه‌ی شواهد مربوط به متن، که در اینجا ارائه شده، دفاع کنید. چرا برخی پاسخ‌ها مناسب و قابل قبول هستند، درحالی‌که برخی دیگر به مثابه‌ی خوانش شخصی تلقی می‌شوند و بنابراین در بافت سمینار نامرتبط جلوه می‌کنند؟ چرا برای من آسان به نظر می‌رسد که پاسخ‌های شخصی و نامرتبط را یکی قلمداد کنم؟

    رفتار شما با این سطرها بستگی به بافتی دارد که خود را در آن می‌یابید. هیچ چیز همه‌گیر یا غیرقابل تغییری درباره‌ی معنای این سطرها وجود ندارد: مسلمن، به اندازه‌ی بافت‌های مختلفی که برای خوانش‌های مختلف وجود دارند، معناهای بسیار مختلف نیز در نظر گرفته می‌شوند. اما موقعیتی که هر خوانش را دربرمی‌گیرد، به بافت و پیش‌فرض‌هایی بستگی دارد که مطرح شد. معمولن وقتی درباره‌ی ادبیات در نهاد خاصی صحبت می‌کنیم، پیش‌فرض‌هایی را مطرح می‌کنیم که به آن رشته تعلق دارند. یکی از این پیش‌فرض‌ها این است که معناهای فرد- ویژه و شخصی ارزش مطرح شدن ندارند. گرچه، ممکن است در هنگام خاک کردن گربه‌ی خود در باغتان احساس کنید این سطرها در یک مراسم کوچک و با حضور دوستان هم‌عقیده و خانواده‌تان مناسب خواندن هستند.  

    این تصمیم‌ها درباره‌ی مناسب بودن و موقعیتی که در آن هستید، در همه‌ی شاخه‌های مختلف مطالعات ادبی کاربرد دارند. به عنوان مثال، با نگاهی به خوانش‌های ادبی با درنظر گرفتن مسئله‌ی تاریخ، می‌توان تصریح کرد اینکه این سطرها مدحی برای یک قهرمان مرده باشد، کاملن اشتباه است. از نظر تاریخ ساخت شعر، این سطرها به شعری به نام «رهبر شکست خورده»، نوشته‌ی رابرت براونینگ در سال 1845 برمی‌گردد، که درباره‌ی تغییر وردز ورث در طی زندگی‌اش از یک تندروی انقلابی به یک محافظه‌کار سروده شده است. گرچه این شعر یک مرثیه و مدح به‌نظر می‌رسد، وردز ورث در آن به اتهام خیانت از سوی براونینگ سرزنش می‌شود:

    تنها برای دستی پر از نقره ترکمان کرد،

    تنها برای نواری که به کتش بچسباند.

     

    و تغییر درون وردز ورث به این معنا خواهد بود که

     

    هرگز صبح خوش اعتماد باز نمی‌آید!

    اینکه خوانش‌ها با رویکردی تاریخی قابل قبول باشند یا نباشند، بستگی به هماهنگی آن‌ها با «واقعیت‌های» تاریخی مورد قبول دارد. خوانشی که ادعا می‌کند این شعر درباره‌ی میلتون یا کالریج است، کاملن نادرست به نظر می‌رسند. این ادعا به همان اندازه نادرست تلقی می‌شود که بگوییم این شعر درباره‌ی یک سیاست‌مدار قرن بیستم است.

    این شعر، به ویژه این چند سطر، به نوبه‌ی خود می‌تواند در رویکردی متنی به عنوان نمونه‌ای برای الگویی خاص در بحث وزن شعر به‌کار رود. این سطرها «مصراع سه هجایی چهار رکنی» (چهار بار تکرار یک هجای تکیه‌دار و دو هجای بی‌تکیه) در سطر اول را ایجاد می‌کنند – به شعر برگردید و با صدای بلند آن را بخوانید تا متوجه این نکته بشوید. درنتیجه، سطرهای بعدی برای تقطیع این الگو بی‌نظمی‌های کم‌تری را نشان می‌دهند: حذف دو هجای بی‌تکیه‌ی آخر در انتهای سطرهای دو و چهار به منظور ایجاد تأکید بسیار بر «چشم» و «مردن»؛ یا دوبار حذف کردن یکی از هجاهای بی‌تکیه در سطر سوم برای ایجاد مکث طولانی‌تر در میانه‌ی سطر از این جمله‌اند. تأکیدهای موجود در واژه و معنا می‌توانند به‌واسطه‌ی این الگوهای وزنی ایجاد و تثبیت شوند و هنرمندی خلاق و ماهر را پشت این شعر نشان دهند.

    رویکردهای متنی و تاریخی می‌توانند هم‌زمان مطرح شوند، درصورتی که به عنوان مثال، مصراع شش رکنی (بیت دوازده رکنی) در منظومه‌های حماسی یونانی مانند ایلیاد، اودیسه و آنئید الگوی تعیین‌کننده‌ای تلقی شود. همچنین ممکن است تقطیع براونینگ به صورت مصراع سه رکنی و کاهش تکرار از شش به چهار را در این سطرها به عنوان افول قهرمان تعبیر کنید که این افول با تنزل وردز ورث به‌عنوان نقش هماهنگ است.

    و اما درباره‌ی خوانش فرد ویژه و شخصی چه می‌توان گفت؟ باید اعتراف کنم که اولین باری که این شعر را خواندم، صرفن درباره‌ی ساخت تاریخی آن که پیش‌تر آموخته بودم، فکر کردم. نخستین بار، این شعر را، در یک برنامه‌ی تحلیل سیاسی در بی‌بی‌سی بعد از انتخابات انگلیس در سال 1992 شنیدم. در آن زمان، حزب کارگر که انتظار می‌رفت برنده شود، بعد از سه شکست انتخاباتی، از سوی رهبر خود، نیل کینوک، تجدید قوا کرد و خود را به امکانات جدیدی تجهیز کرد. آن‌ها دوباره شکست خوردند و کینوک بلافاصله استعفا داد. سطرهای شعر «رهبر شکست خورده» که در بافتی جدید نقل شد، معنای متفاوت و نیش‌داری برای یک طرفدار حزب کارگر مانند من در خود داشت. در این خوانش، کینوک، نه مانند وردز ورث که به دلیل خیانت به حزب رهبری شکست‌خورده‌ تلقی می‌شد، بلکه به دلیل بد اقبالی انتخاباتی با شکست مواجه شد. «هرگز صبح خوش اعتماد باز نمی‌آید» برای پنج سال آتی درخلال حکومت توری به‌کار ‌رفت. از این زاویه، می‌توان شعر را درباره‌ی یک سیاست‌مدار قرن بیستمی نیز تعبیر کرد.

    از دیدگاه تاریخی، اگر بافت تولید متن را در نظر بگیریم، این خوانش از این سطرها غلط است، درواقع انتخاب برخی سطرها برای خوانش این‌چنینی، اشتباهی ساده است. گرچه این یکی از کاربردهای متفاوتی است که شعر باید در خلال سالیان ‌داشته باشد. به نظر می‌رسد که یافتن ارتباط میان خوانش‌های مختلف متون ادبی در میان متون دانشگاهی و عادی و تشخیص اینکه این خوانش‌ها جهت خاصی را دنبال نمی‌کنند، بلکه با توجه به محیطشان ایجاد می‌شوند، یکی از دغدغه‌هایم بوده است. وقتی می‌پرسم معنی این شعر چیست، درواقع پرسیده‌ام که این شعر چه می‌کند، که روش دیگری برای پرسش درباره‌ی کارکرد این شعر است. پس، معنا عملی است که ادبیات انجام می‌دهد. معنا در کاربرد.

    کلید درک مباحثی درباره‌ی ارزش، جایگاه و معنای ادبی بر پایه‌ی داشتن دیدگاهی آشکار نسبت به متن و بافت، محیط و کاربردها، دانش و باورها قرار دارد. شعرشناسی شناختی ابزاری برای دست‌یابی به این مفاهیم را به ما ارائه می‌دهد. این مسئله دارای بعدی زبانی است، بدان معنی که می‌توان در جزئیات و تحلیل دقیق سبک و متن ادبی درگیر شویم. این ابزار، توصیف و تشخیص انواع مختلف دانش و باورها را به شیوه‌ای نظام‌مند ممکن می‌سازد، و الگویی برای چگونگی ارتباط محیط‌ و کاربرد با زبان ادبیات فراهم می‌آورد. همچنین پیوستار موجود میان زبان ادبی خلاق و زبان خلاق در کاربرد روزانه را نشان می‌دهد. به طور خلاصه، شعرشناسی شناختی بافت را جدی تلقی می‌کند. علاوه بر این، درباره‌ی بافت دارای دیدگاهی کلی است که هم شامل محیط‌های اجتماعی و هم محیط‌های شخصی می‌شود.

    پایه‌های شعرشناسی شناختی مستقیمن بر مبنای زبان‌شناسی شناختی و روان‌شناسی شناختی قراردارد که هر دو بخشی عمده از علم شناختی را شکل می‌دهند. مسلم است که باید مفهوم اصلی پنهان ورای این رشته‌های نوآورانه را که به محیط زیستی انسان مرتبط هستند، و صورت‌های مختلف بیان و ادراک آگاهانه را شکل می‌دهند، بیش از آنچه که در گذشته تشخیص داده می‌شد، درک کرد. در حقیقت، انسان به شکلی که رفتار می‌کند، فکر می‌کند و مفاهیم را به شیوه‌ای که با آن‌ها رفتار می‌کند، بیان می‌کند، چراکه انسان‌ها همه ظرف‌هایی در قالب بدن انسان و مملو از هوا و آب هستند که گیرنده‌های اصلی‌شان در بالای بدنشان قرار دارند. ذهن‌ انسان نه صرفن به صورت یک به یک، بلکه به صورت استعاری به مفاهیم “تجسم می‌بخشد” و بدین صورت، تمایز فلسفی ذهن- جسم که معروف‌ترین آن‌ از زبان دکارت بیان شده، به کناری می‌رود. به عنوان مثال (به پیشنهاد همکارم تونی بکس، یکی از علت‌های شناختی اینکه [در زبان انگلیسی] وقتی درختی را قطع می‌کنیم، می‌گوییم chop down و وقتی تنه‌اش را تکه‌تکه می‌کنیم، می‌گوییم chop up ، این است که درخت‌ها از ما بزرگ‌ترند، اما وقتی قطع می‌شوند، روی زمین زیر پای ما قرار می‌گیرند. علت شناختی دیگر این است که این مشخصه‌های جهتی، از استعاره‌ی بنیادین «خوب بالا است» و «بد پائین است»، مشتق می‌شوند. درخت‌ها وقتی سرپا هستند، به عنوان یک موجودیت واحد «خوب» تلقی می‌شوند و هیزم به این دلیل «خوب» است که از درخت به زمین افتاده تهیه می‌شود.

    این مثال، نمونه‌ای مناسب است چراکه نشان می‌دهد حتا جزء فعلی یک گروه فعلی (down و up) اساسن به شرایط شناختی ما بستگی دارد. مفهوم تجسم‌یافتگی همه‌ی بخش‌های زبان را متأثر می‌کند. بدان معنی که همه‌ی تجربه‌ها، دانش‌ها، باورها و آرزوهای انسان مستلزم الگوهای زبان هستند و صرفن به‌واسطه‌ی آن‌ها امکان بیان دارند، الگوهایی که ریشه در وجود جسمانی ما دارند. حقیقت این است که انسان بسیاری از عواملی را که لازمه‌ی وجود هستند و با شباهت‌های موجود در زبان بشری تبیین می‌شوند، دارا است (مانند نیاز به غذا، داشتن سیستم تنظیم گرما، دیدن طیف قابل رؤیت، زندگی سه بعدی زیر گرمای آفتابی که در خلال روز می‌گذرد و غیره).

    برخی از جوامع، عوامل وجودی متفاوتی دارند (مانند نقش‌ مولد زن و مرد یا سطوح متفاوت تکنولوژی، محیط یا سبک زندگی در سرتاسر جهان) که همچنین می‌تواند به تفاوت‌های رفتاری در زبان اشاره داشته باشد. شعرشناسی شناختی دارای نیرویی بالقوه برای تبیین تفسیرهای شخصی و همچنین تفسیرهایی است که در یک گروه، جامعه یا فرهنگ مشترک است.

    بیش‌تر فرهنگ‌ها، خواه از خلال «نوشته‌ها»ی شفاهی و خواه مستند، عبارات کلامی را به مثابه‌ی صورت متعالی هنر تلقی می‌کنند. ارتباط میان الگوهایی که از روان‌شناسی شناختی و به ویژه زبان‌شناسی شناختی منشعب می‌شوند، برای رشته‌ی مطالعات ادبی امری کاملن واضح است. به طور مسلم شعرشناسی شناختی به نقد ادبی نیز مرتبط است. کانون توجه در این رشته به سمت هر سه ضلع مثلث «مؤلف/متن/خواننده» تغییر کرده است، درحالی‌که در سنت‌های متفاوتی که وجود دارد، کم و بیش تنها بر یکی از این سه ضلع تأکید می‌شود. شعرشناسی شناختی براساس این طرح شکل می‌گیرد و این به معنی محدود نشدن به یک یا چند زاویه دید است. شعرشناسی شناختی با توجه به خوانش ادبی و نیز با توجه به ابعاد روان‌شناختی و زبان‌شناختی، ابزاری برای بحث درباره‌ی تفسیر ارائه می‌دهد که این ابزار می‌تواند مؤلف‌محور و یا خواننده‌محور باشد، و همچنین این ابزار مشخص می‌کنند که چگونه این تفسیرها ازخلال متن ساخته می‌شوند. در این معنا، شعرشناسی شناختی صرفن به عنوان تغییری در کانون توجه تلقی نمی‌شود، بلکه ارزیابی دوباره و بنیادین کل فرایند کنش ادبی است.

    یک روش پیش‌پا افتاده برای تحقیق در چارچوب شعرشناسی شناختی این است که صرفن بعضی دیدگاه‌های روان‌شناسی شناختی و زبان‌شناسی شناختی به وام گرفته شود و با ادبیات به عنوان صرفن داده‌ای برای پژوهش برخورد شود. در نتیجه در این روش، خوانش بدون ذکر جزئیات و غیردقیق کنارگذاشته می‌شود و تحلیل دقیق و نظام‌مندی درباره‌ی آنچه در هنگام خواندن برای خواننده‌ی متن ادبی رخ می‌دهد، انجام می‌شود. در این نوع زاویه‌ی توجه، احتمالن به ارتباط میان خوانش‌های ادبی و خواندن‌ برخوردهای غیرادبی علاقه‌مند خواهیم شد. درباره‌ی ارزش یا جایگاه ادبی چیز زیادی در این رویکرد نخواهیم گفت، جز آنکه وجود دارند. دغدغه‌ی اصلی نقد ادبی که، به عنوان مثال، از دغدغه‌های شعرشناسی شناختی متفاوت است، به عنوان بخشی از رشته‌ای در نظر گرفته می‌شود که دارای علائق مشترکی با حوزه‌ی مطالعاتی شعرشناسی است، اما در موضع و راهی مخالف. این دو رشته‌ی متفاوت همانند موضع ماهی‌گیران، سازندگان توربین‌های بادی و نقاشان آبرنگ به دست هستند که هریک به‌شکلی به یک ساحل مشترک خیره شده‌اند.

    به نظر نمی‌رسد که برخورد با ادبیات به مثابه‌ی صرفن یک داده‌ی پژوهشی بتواند شعرشناسی شناختی تلقی شود. مسلمن این برخوردی است از نوع زبان‌شناسی شناختی. استفاده از روش‌های زبان‌شناسی شناختی به طور مسلم برای شعرشناسی شناختی می‌تواند مفید تلقی شود، اما آنچه در درجه‌ی اول اهمیت است، همان بافت ادبی است. بدین معنی که باید از نظریه‌ی ادبی و فلسفه‌ی ادبیات به همان اندازه‌ی علم شناخت آگاهی داشته باشیم تا بتوانیم به تحلیلی از نوع شعرشناسی شناختی دست بزنیم. یعنی باید به پرسش‌های بزرگ و مباحثی که برای نسل‌ها دغدغه‌های مطالعه‌ی ادبی بوده است، پاسخ‌گو باشیم و این آغاز راه است. به گمان من، شعرشناسی شناختی می‌تواند ابزار چنین کاری را فراهم کند. این کتاب در کل، بر آن است که با آوردن برخی مثال‌ها به این پرسش پاسخ دهد که شعرشناسی شناختی چیست.

    همان‌طور که اشاره شد، اتخاذ «یک موضع شناختی» به معنای گرایش به روان‌شناسی خوانش نیست. بلکه به معنی ارزیابی کامل همه‌ی مشخصه‌هایی است که با آن‌ها خوانش و تحلیل ادبی قابل درک می‌شود. ناگفته پیداست که با اتخاذ این روش، الزامی به کنارگذاشتن همه‌ی دیدگاه‌های موجود در نقد ادبی و تحلیل زبان‌شناختی از پیش‌ موجود وجود ندارد. بسیاری از این الگوهای درک، آغاز مناسبی برای تحقیقات شعرشناسی شناختی به‌شمار می‌آیند. برخی از آن‌ها صرفن نیازمند بازنگری اندکی هستند تا بتوانند روش جدیدی را برای مواجهه با خواندن ادبی ارائه دهند. گاهی ممکن است این نکته به ذهن برسد که آیا این به نوعی طرح کردن مفاهیم کهنه با برچسب‌های جدید نیست. درباره‌ی این موضوع که برچسب‌های جدید می‌توانند ما را به مفهوم‌سازی اشیاء به شیوه‌ای متفاوت وادار کنند، در خلال بخش مربوط به زبان‌شناسی شناختی بحث خواهد شد.

    در هر صورت، این کتاب صرفن یک کتاب درسی است و چنین طرح‌بندی تنها به این دلیل است که بتوان مفاهیم پیچیده را به شیوه‌ای در دسترس و کاربردی مطرح کرد. با این نوع «کاربردی‌سازی» اصطلاحات، تلاش شده است که ارائه‌ی مفاهیم ساده شود، بی‌آنکه خود مفاهیم ساده شوند، البته این رفتار به نوعی نیازمند برخوردی بسیار ظریف و حساس است. برای کمک به خواننده، در انتهای کتاب یک فهرست نمایه برای اصطلاحات جدید تهیه شده که تعریفی از مفاهیم براساس بافت درون متن کتاب ارائه می‌شود. به گمانم این فهرست بتواند سودمندتر از ارائه‌ی برخی تعریف‌های خارج از بافت باشد. گرچه حائز اهمیت است که بدانید ارائه‌ی تعریف‌های توصیفی برای اصطلاحات صرفن نقطه‌ی آغازی برای به فکر واداشتن مخاطب و روشی برای سازمان‌دهی افکار او به شکلی نظام‌مند تلقی می‌شود، درواقع این‌ها صرفن مجموعه‌ای از برچسب‌ها نیستند که بر اصطلاحات اشاره کنند. در خلال این کتاب، شما را به حرکت در میان اصطلاحات، بازتعریف آن‌ها، بحث کردن درباره‌ی آن‌ها و تنظیم دوباره‌ی آن‌ها به شیوه‌ای که فهم آن‌ها را ساده کند، تشویق می‌کنم. گرچه چارچوب‌های بسیار متفاوتی در علم شناختی وجود دارند، شعرشناسی شناختی اساسن به جای اینکه خود یک چارچوب باشد، روشی برای فکر کردن درباره‌ی ادبیات تلقی می‌شود.

    در میان زیرمجموعه‌های بسیار متفاوت نقد ادبی، شعرشناسی شناختی بیش از همه با سبک‌شناسی (که گاهی زبان‌شناسی ادبی نامیده می‌شود) در ارتباطی تنگاتنگ است، و البته ممکن است گاهی با عنوان «سبک‌شناسی شناختی» مواجه شوید که بر همین مفهوم اشاره دارد. تأثیر رایج سبک‌شناسی بر این رشته این است که به ارائه‌ی شرحی توصیفی از مشخصه‌های زبانی به صورتی مکانیکی و نه ارزیابی‌کننده می‌پردازد. گرچه بیش‌تر سبک‌شناسان حرفه‌ای همواره به اهمیت بافت ادبیات برای بیان تأثیر و ارزش ادبی یک متن خاص اشاره کرده‌اند. مشکل عمده‌ی آن‌ها تا بیست و پنج سال پیش یا پیش‌تر این بود که زبان‌شناسان عمدتن دغدغه‌ی فراهم کردن چارچوب‌های تحلیلی برای آواشناسی، نحو و معناشناسی را داشته‌اند. بدین معنا که اساسن شعر تحلیل می‌شد و سپس این تحلیل تقریبن بافت‌زدایی و بی‌روح می‌شد. زمانی که زبان‌شناسی چارچوب‌هایی را برای درک تأثیر بافت بر معنا (در قالب کاربردشناسی، تحلیل متن و گفتمان و تحلیل مکالمه) گسترش داد، سبک شناسی نیز توانست مباحث پیچیده‌تر و غنی‌تری را در زمینه‌ی متون داستانی و غیرداستانی و درام تولید کند. در سال‌های اخیر، سبک‌شناسی به پیش‌رفت‌های زبان‌شناسی شناختی به‌منظور کشف کارکرد زبان ادبی دسترسی داشته و از آن‌ها بهره برده است.

    این روزها، درباره‌ی جایگاه تحلیل سبک‌شناختی یک قطعه‌ی ادبی بحث‌هایی مطرح شده است. سبک‌شناسی نیز مانند کاربرد زبان‌شناسی شناختی دارای ابعاد زبانی و ادبی مختص به خود است. دغدغه‌ی سبک‌شناسی زبانی نه تنها مطالعه‌ی متون ادبی است، بلکه مطرح کردن خود به مثابه‌ی شاخه‌ای از مطالعات زبانی متون ادبی است. سبک‌شناسی ادبی از تحلیل ادبی نشأت می‌گیرد، اما از رویکردها و چارچوب‌هایی استفاده می‌کند که به‌واسطه‌ی زبان‌شناسی در بافت‌های غیرادبی گسترش داده شده‌اند. از آنجایی که بارها ثابت شده است که در صورت زبان ادبی هیچ چیز ذاتن متفاوت نیست، بسیار عاقلانه و منطقی به‌نظر می‌رسد که برای تحقیق درباره‌ی زبان ادبیات از رویکردهایی استفاده شود که در نظام زبان تولید می‌شوند. 

    جایگاه یافته‌های شعرشناسی شناختی و بررسی‌های سبک‌شناختی قابل بحث و بررسی است. از یک سو، می‌توان گفت که بدیهی است خوانندگان پیش از هر بررسی تحلیلی، نخست به تفسیری اولیه دست می‌زنند. هدف تحلیل شعرشناسی شناختی از این منظر، این است که مشخص کند و توضیح دهد که خواننده چگونه به آن درک بخصوص دست یافته است. درواقع در این نوع نگاه به شعرشناسی شناختی، هیچ نوع قدرت پیشگویانه‌‌ای وجود ندارد و این رشته نمی‌تواند به خودی خود هیچ تفسیری را تولید کند. مزیت این منظر این است که می‌توان با این خوانش‌ها، اگر صادقانه باشند، تنها با ارجاع به چارچوب متعارف شعرشناسی شناختی و اصطلاح‌شناسی‌ آن مخالفت کرد: بدین معنی که بحث می‌تواند به صورتی نظام‌مند و بر پایه‌ی زبانی متعارف ادامه پیدا کند.

    از منظر دیگر، فرایند تحلیل شعرشناسی شناختی می‌تواند الگوهای خاصی را ارائه دهد که یا ناخودآگاه‌اند و یا هیچ گاه مورد توجه قرار نگرفته‌اند. شعرشناسی شناختی در این نگاه، دارای نیرویی پیشگویانه‌ است که دست‌کم توانایی ارائه‌ی تفسیری جدید دارد. این منظر براین باور است که برخی تفسیرها صرفن برای تحلیل‌گرانی در دسترس است که دارای دانشی از نوع شعرشناسی شناختی هستند. البته این نگاه می‌تواند دارای پیامد تأسف‌باری باشد که به صورت ضمنی می‌گوید همه‌ی تفسیرهای پیشین نادرست بوده‌اند و صرفن تحلیل‌های شناختی معتبر هستند.

    در این دو منظر، یکی شعرشناسی شناختی را به مثابه‌ی رویکردی به شدت محدودکننده و قطعیت‌گرا جلوه می‌دهد که راه را بر بسیاری از تفسیرهای به اصطلاح غیرمعتبر می‌بندد و یکی دیگر، دارای چارچوبی بی‌اندازه گشوده و غیرقابل پیش‌بینی برای تفسیرهای مختلف است که الگوی هیچ چیز خاصی نمی‌تواند باشد. یکی از راه‌ حل‌های پیشنهادی، توجه به تفاوت میان دو اصطلاح «خوانش» و «تفسیر» است. تفسیر چیزی است که خوانندگان به محض آغاز حرکت در خلال متن (و حتا شاید کمی پیش‌تر) انجام می‌دهند و این تجربه‌ در طیف گسترده‌ای از ادراک‌ها و معناهایی قرارمی‌گیرد که یا از نو تعریف شده و یا رد می‌شوند. این خود درنهایت به عنوان فرایندی تحلیلی‌تر، منجر به تولید خوانش می‌شود. بعضی از تفسیرها (به ویژه آن‌هایی که پیش‌تر رد شده بودند) ممکن است کاملن نادرست باشند: اشتباه‌ها، خطاها، سوء‌تعبیرهایی که هیچ کدام از شواهد متنی آن‌ها را حمایت نمی‌کنند. هرچند خوانش‌ها خود به منزله‌ی فرایند رسیدن به معنایی قابل قبول از متن هستند و از ترکیب عوامل فردی با ویژگی‌هایی که برای جامعه‌ی تفسیری خواننده متعارف به‌نظر می‌رسند، شکل می‌گیرند. شعرشناسی شناختی- با توانایی ترکیب تأثیرهای فردی و گروهی زبان و تجربه – ابزاری برای حل این مسئله ارائه می‌دهد و فرایندی را می‌سازد که به‌واسطه‌ی آن تفسیرهای شهودی به صورت معناهایی قابل بیان درآمده و از این چارچوب به مثابه‌ی ابزاری برای توصیف و شرح این خوانش‌ها استفاده می‌کند.

    شعرشناسی شناختی برخلاف نقد ادبی، بر تفاوت‌های کوچک میان خوانش‌ها تمرکز نمی‌کند. بیش‌تر خوانندگان، حتا آن‌هایی که از جامعه‌ی تفسیری یکسانی نیستند، بیش‌تر به توافق برسر خوانش‌های ادبی تمایل نشان می‌دهند. نقد ادبی بر جزئیات موجود در خوانش‌های متفاوت تمرکز می‌کند، چراکه هنجارگریزی معمولن جذاب‌تر به‌نظر می‌رسد، اما یکی از پیامدهای ناخوش‌آیند چنین رفتاری این است که نقد ادبی بیش از اندازه بر تفاوت، ابهام، چندگانگی و تردید تأکید می‌کند. شعرشناسی شناختی تمام مسائل مربوط به تفاوت‌ خواننده‌محور را شامل می‌شود، اما این مفاهیم در بافت محدودیت‌های مختلف و متنوع فرهنگی، تجربی و متنی پیرامون خوانندگان واقعی قراردارند که ادبیات را در جهان واقعی می‌خوانند.

    شعرشناسی شناختی به عنوان یک رشته‌ هنوز بسیار نوپا است، گرچه با صورت‌های بسیار قدیمی‌تر تحلیل مانند بلاغت سنتی دارای پیوندی آشکار است. اصطلاح «بلاغت شناختی» تازگی‌ها چندباری به صورت گذری به‌کار رفته است و در واقع این رشته بلاغت سنتی را با دستور و منطق ترکیب می‌کند. باید تأکید کرد که پیامد اصلی اتخاذ «رویکرد شناختی» این است که ارزیابی ریشه‌ای همه‌ی این اصطلاحات لازم می‌شود. انتخاب واژه‌ها، صورت‌ ساختارهای متنی و الگوهای استدلال، هر سه وقتی از منظر علم شناخت مطرح می‌شوند، به یکدیگر مرتبط‌اند. «شعرشناسی» در نظریه‌ی ادبی نو به معنای یک «نظریه» یا «نظام» تلقی می‌شود، اما تداعی آن با واژه‌ی «شعر» همچنان دوست داشتنی است که این کلمه در خود این اصطلاح وجود دارد، به‌ویژه که بر خلاقیت عملی ناشی از تفکر در این حوزه دلالت می‌کند.

    همانند همه‌ی رشته‌های نو، سنت‌های مختلف نیز در شعرشناسی شناختی حضور دارند. اصطلاح شعرشناسی شناختی در معنایی تخصصی در نظریه‌ی شعر و ادراک ریون تسر برای اول بار مطرح شد. همچنین این اصطلاح عمومن برای هر رویکرد ادبی که از علم شناختی به مثابه‌ی یک چارچوب توصیفی الگوبرداری می‌کند، به‌کار می‌رود. این کتاب درسی به ضرورت با نگاهی عام‌تر به این اصطلاح نگاه می‌کند و البته نمی‌تواند ادعا کند که متنی جامع است. به عنوان مثال، گرچه در این کتاب بر تحلیل‌ شعر نیز بحث شده است، اما ارائه‌ی شرحی جامع درباره‌ی شعرشناسی شناختی به شکلی تخصصی در خارج از حوزه‌ی این کتاب قراردارد. در انتهای هر یک از فصل‌ها، با فهرستی از بهترین کتاب‌های موجود در حوزه‌ی این رشته روبه‌رو خواهید شد که پیشنهادهای خوبی برای مطالعه در این زمینه هستند.

    رویکردهای مختلف این رشته تأکید خود را از یک سو بر سبک‌شناسی و الگوهای بلاغی و از سوی دیگر بر بازنمایی دستوری ساختارهای مفهومی (دستور و منطق) قرارداده‌اند. پژوهش‌گران مختلف پرسش‌های مشابهی را مطرح کرده‌ و راه‌حل‌های متفاوتی را ارائه داده‌اند، درحالی‌که همه‌ی این‌ها نسبت به یکدیگر تکمیلی به‌شمار می‌آیند. شعرشناسی شناختی در آمریکا بیش‌تر پیرامون زبان‌شناسی شناختی متمرکز شده است، که به دلایل دانشگاهی به ابزار اصلی پژوهش زبان‌شناسانی که پیرو سنت زایشی چامسکی نیستند، تبدیل شده است. الگوی آمریکایی به شدت بر مطالعات این حوزه در دنیا تأثیر گذاشته و کم‌ترین تأثیرش این بوده است که بر افزایش جذابیت شعرشناسی شناختی در حیطه‌ی مطالعات ادبی بسیار مؤثر بوده و توجه اصلی آن بر استعاره، ساختارهای مفهومی و مسئله‌ی ارجاع است.

    به طور سنتی، رشته‌ی سبک‌شناسی که در اروپا و استرلیا شکوفا شد، جاذبه‌ای نه‌چندان چشم‌گیر در آمریکا داشته است. نظر به اینکه از خلال سبک‌شناسی بود که شعرشناسی شناختی علاقه‌مندان اصلی خود را در خارج از قملروی آمریکا پیداکرد، جای شگفتی نیست که مفهومی عام‌تر به خود گرفت. همچنین، پژوهش‌گران شعرشناسی شناختی خارج از آمریکا مجبور نبودند همان موضعی را اتخاذ کنند که پژوهش‌گران شناختی در آمریکا می‌بایست نسبت به زبان‌شناسی چامسکیایی اتخاذ می‌کردند، چراکه زایشی‌ها در اروپا و استرالیا همان جایگاه خدشه‌ناپذیر موجود در دانشگاه‌های آمریکایی را نداشتند. شعرشناسی شناختی اروپایی درعین توجه به دستاوردهای رویکرد آمریکایی، به بحث‌هایی درباره‌ی بازنمایی جهان، تفسیر و ارزیابی مخاطب و دیگر ملاحظاتی توجه نشان می‌دهد که به صورت سنتی به نقد ادبی مربوط است، مانند بحث‌های روایت‌شناسی و نظریه‌ی دریافت دریافت. با پیش‌رفت این رشته، این دو نظرگاه مختلف به شعرشناسی بی‌شک به یکدیگر نزدیک‌تر خواهند شد. بیان این نکته جالب است که در آن بخش‌هایی از جهان که تحت تأثیر اروپا و آمریکا (به ویژه در خاوردور) هستند، ترکیب پرباری از پژوهش‌های شعرشناسی شناختی قابل مشاهده است.

    در این کتاب تلاش شده است که مفاهیم این رشته‌ تا حد امکان به صورتی جامع ارائه شود. در هر فصل بر یکی از مباحث نظری مهم زبان‌شناسی شناختی تمرکز شده و در ابتدای هرفصل، نخست مفاهیم و اصطلاحات اصلی به صورت خلاصه مطرح شده است. درواقع، مفاهیم مورد بحث در زبان‌شناسی شناختی در بافت ادبی به منظور تأکید بر شعرشناسی شناختی عنوان شده و بدین ترتیب، مشخص شده که چگونه حوزه‌ی عملی خاصی در شعرشناسی شناختی می‌تواند به مباحث ادبی بپردازد. در هر فصل تلاش شده است که مفاهیم اصلی خوانش ادبی (مانند لحن، ادبیت، شخصیت، روایت، استعاره، پیرنگ و غیره) با الگوی شناختی تلفیق شود.

    در فصل بعد، پدیده‌ی شناختی مهمی به نام نقش و زمینه به‌عنوان الگویی شاخص که در نظریه‌ی ادبی نیز می‌تواند کاربرد داشته باشد، مطرح می‌شود. در فصل 3 کاربرد نخستین‌الگوها برای طبقه‌بندی جنبش‌های ادبی مورد بحث قرار می‌گیرد. راویان، مؤلفان، خوانندگان، شخصیت‌ها و صدای شاعرانه از جمله موضوع‌های فصل 4 هستند که در بحث درباره‌ی عبارت‌های اشاره‌ای به آن‌ها پرداخته می‌شود. در فصل 5، دستور شناختی به عنوان روشی برای ارزیابی تحلیل سبک‌شناسی دقیق به‌کار می‌رود و در فصل بعد از آن، یکی از نظریه‌های شناختی قدیمی به نام انگاره‌ها و طرح‌واره‌ها به مثابه‌ی ابزاری برای بحث درباره‌ی انتظارات ادبی و ژانر مورد استفاده قرار می‌گیرد. نظریه‌ی جهان متن در شعرشناسی شناختی یکی از تأثیرگذارترین نظریه‌ها بوده است که موضوع فصل 7 است و بر جهان‌های‌ گفتمانی، جهان‌ ممکن و فضاهای ذهنی از لحاظ خیالی بودن، واقعیت داشتن و ارجاع متمرکز می‌شود. فصل 8 به قدرت استعاره‌ی مفهومی در ساخت ادبی نظام‌های ارزشی به طور خلاصه می‌پردازد و فصل 9 این مبحث را درخلال مفهوم حکایت گسترش و بسط می‌دهد. در فصل 10 دوباره به مفهوم نظریه‌ی جهان متن بازمی‌گردیم تا به ساخت روایی و پیرنگ پرداخته شود و در فصل 11 به صورتی پویا، به فرایند خوانش و ردیابی اپیزودها و شخصیت‌ها نگاهی می‌شود.

    در خلال کتاب مشهود است که تمام حوزه‌های مختلف شعرشناسی شناختی با چارچوبی مشخص و شفاف پوشش داده شده است. گاهی برای پرداختن به برخی حوزه‌ها بر یک پژوهش‌گر یا مجموعه‌ای از پژوهش‌گرانی که همکاری تنگاتنگی با یکدیگر داشته‌اند، تمرکز می‌کنیم و این روشی معقول به‌نظر می‌رسد، چراکه برای ارائه‌ی رویکردی که در آن عدم توافق یا جای بحث وجود دارد، می‌بایست مناسب‌ترین و قابل‌دسترس‌ترین آن‌ها انتخاب می‌شد. درواقع، به جای سردرگم کردن مخاطب با معرفی یک مفهوم و ارائه‌ی نظرات مختلف درباره‌ی آن، سعی شده است تا مفاهیم تا حد امکان به صورتی ساده خلاصه شوند. درمواقعی که دیدگاه‌های جایگزین مختلفی وجود داشته، این دیدگاه‌ها خارج از بحث اصلی و در بخشی که به صورت کاربردی به ادبیات می‌پردازد، مطرح شده‌اند. این شیوه ماهیت عملی و ارزش شعرشناسی شناختی را به‌مثابه‌ی یک صورت کاربردی و اساسی ارائه می‌دهد. در پایان هر فصل، در بخشی به نام پیشنهادهایی برای مطالعه‌ی بیش‌تر، کتاب‌هایی برای خواندن درباره‌ی جزئیات مفاهیم معرفی می‌شود.

    ساختار همه‌ی فصل‌ها مشابه است. نخست، یک خلاصه‌ی توصیفی از چارچوب شعرشناسی شناختی با مثال‌های اندکی به منظور توضیح اصطلاحات و مفاهیم اصلی مرتبط با نقد ادبی ارائه می‌شود. سپس پرسش‌هایی دشوار یا بی‌پاسخ به‌منظور تعمیم موضوع و برای ورود به بحث مطرح می‌شود. در هر فصل، یک تحلیل شعرشناسی شناختی جدید بر یک متن ادبی مطرح می‌شود تا نمونه‌ای ملموس برای بحث باشد. این تحلیل‌ها برای شفاف‌کردن بحث‌ها هستند و نمی‌توانند به عنوان الگویی برای تحقیق‌های آتی به‌شمار روند. برای درک چگونگی پژوهش‌های تخصصی در زمینه‌ی شعرشناسی شناختی باید به کتاب‌های تخصصی‌تری مانندشعرشناسی شناختی در عمل (ویراستار علمی: جوانا گوینز و جرالد استین مراجعه کرد. این کتاب و همچنین کتاب دیگری به نام شعرشناسی شناختی (ویراستار علمی: گرت برونه و جرون وندیل، می‌توانند چگونگی خوانش‌ یک اثر در چارچوب شعرشناسی شناختی را نشان دهند. در نهایت، هر یک از فصل‌های کتاب حاضر با پیشنهادهایی برای مطالعه‌ی بیش‌تر به پایان می‌رسند، که خواندن‌ کتاب‌های پیشنهادی هر بخش باعث می‌شود که دانش شعرشناسی شناختی فرد گسترش پیدا کند.

    در این کتاب، در بخش تحلیل متن تلاش شده تا طیف گسترده‌ای از ژانرهای ادبی و دوره‌های تاریخی مختلف تا حد امکان پوشش داده شود. برای این نگارنده حائز اهمیت بوده است که کتاب در حوزه‌ی ادبیات، اثری سودمند و کاربردی باشد. همچنین به باور نگارنده‌ی این سطور، شعرشناسی شناختی تنها وقتی ارزش‌مند تلقی می‌شود که بتواند برای متونی به غیر از ادبیات نیز قابل استفاده باشد که به نظر می‌رسد این‌گونه هم هست. تحلیل‌های ارائه شده در این کتاب به علت مقدماتی بودن کتاب، مثال‌های ساده‌ای بیش نیستند و برای گسترش تحقیقات باید نمونه‌های پیچیده‌تر و چالش‌برانگیزتری برای تحلیل انتخاب کرد، متونی که به راحتی در چارچوب نظریه‌ی شعرشناسی شناختی نمی‌گنجند و همین موضوع می‌تواند باعث گسترش و پیش‌رفت این رشته شود. آخرین فصل این کتاب، گرایش‌های تازه‌تر در این رشته را کنار هم جمع می‌کند و مسیرهای آتی شعرشناسی شناختی را تخمین می‌زند. فهرست واژگان و نمایه‌ی پایان کتاب به مخاطب این امکان را می‌دهد که واژه‌ها و اصطلاحات اصلی (که در متن پررنگ‌تر نوشته شده‌اند) را به سرعت بیایند و تعریف‌ آن‌ها را در بافت‌ مورد استفاده بیاموزند. اصطلاحات فنی دیگر به صورت ایتالیک نوشته شده‌اند. هدف این مسئله، ترغیب مخاطب برای مطرح‌کردن سؤال‌، درگیر شدن با نظرات و ایجاد هیجانی دوباره برای پیوندزدن اصول علمی با عشق ادبیات است.

    این کتاب، یکی از اولین کتاب‌های درسی است که در یک رشته‌ی نوپا و نوظهور نوشته شده است. بعضی از حوزه‌هایی که در فصل‌های آتی خلاصه‌وار ذکر شده‌اند، ممکن است در حوزه‌های اصلی پژوهشی گسترش ‌یابند؛ بعضی ممکن است در سال‌های آتی کم اهمیت‌تر جلوه کنند. در این مجال، نقشه‌ی اولیه‌ی اتفاقات آتی برای جویندگان آتی کشیده‌ شده است. احساس شخص نگارنده این است که شعرشناسی شناختی برای هر کسی که در مطالعات ادبی دستی داشته باشد، شاهراهی سودمند پیش‌رو می‌گذارد و می‌تواند مطالعات ادبی و نهاد ادبیات را امری در دسترس جلوه دهد و همچنین با جهان خارج از دانشگاه نیز ارتباطی عمیق برقرار کند. این نظریه صرفن درباره‌ی خواندن ادبیات است و چیزی کم‌تر از دموکراسی مطالعه‌ی ادبی نیست. همچنین می‌توان گفت که این رشته، علم جدیدی درباره‌ی ادبیات و خوانش است. شعرشناسی شناختی به سرعت در حال گسترش و رشد جایگاه‌های اصلی خود در پژوهش‌های مختلف به عنوان یک رشته است، اما درعین حال این امکان هست که در مطالعات آتی دیگر پژوهش‌گران به زودی به اوج یا افول خود برسد: همه چیز مشروط، جدید و هیجان‌انگیز است و بیش‌تر مملو از ظرفیت مطالعه است و کم‌تر به‌عنوان گنجینه‌ای از مطالعات انجام شده قلمداد می‌شود. و این همان سپیده‌دم دلگرم‌کننده و فرح‌بخشی است که این کتاب قدم‌های اولش را برمی‌دارد.

    از جمله یادداشت های نوشته شده درباره این اثر عبارتند از:

    امکان تبیین خلاقیت، حامد داراب

     

    گفت و گوها درباره این کتاب:

    بازی نقش ها و زمینه ها، محسن بوالحسنی
     

     —

    درآمدی بر شعرشناسی شناختی

    نوشته پیتر استاک ول (Stockwell, Peter)

    برگردان: لیلا صادقی

    فیپا: ‭978-964-191-311-5‬‬

    ناشر: مروارید (1393)

    470 صفحه، قیمت: 19500

    {jcomments on}

     

  • کارکرد گفتمانی سکوت در داستان کوتاه

    کارکرد گفتمانی سکوت در داستان کوتاه

     

    سكوت به معناي غياب هرگونه عنصر زباني در گفتار و همچنین در نوشتار است كه با نبود خود به صورتي متناقض حضوري نشاندار و معنادار ايجاد مي كند. سكوت وقتي معنادار است كه یک فقدان یا جای خالی در يك بافت گفتماني به مدلولی دلالت كند که پيوسته به تعويق می افتد. اين مفهوم در رشته‌هاي متفاوتي مطرح است كه در فلسفه به نام غياب، در نحو به نام مقوله تهی، در صرف به نام عنصر صفر و در تحليل گفتمان به نام سكوت عنوان مي‌شود. خواننده برای درک معنای پاره گفتارها، سعی می کند این جاهای خالی یا شکاف ها را پرکند و به دریافت خود سامان ببخشد (ایگلتون، (1368]1983[: 105). خواننده در یک فرایند ترمیمی بخشی از پیش دانسته های خود را وارد متن می‌کند و متن آرمانی خود را می نگارد (همان: 106). در واقع، خواننده در تکمیل متن نقش مهمی بر عهده دارد و این نقش بواسطه وجود سکوت در متن فعال می شود.

    سكوت تنها مبحثي نيست كه صرفاً به گفتار مربوط باشد، بلكه بازنمودهاي نوشتاري سكوت به مفهوم آنچه نمي‌تواند گفته شود و يا گفته نمي‌شود و در واقع آنچه كه در متن غايب است، مطرح مي‌شود. این يعني به نوعي تلاقي تحليل گفتمان با مسائل پساساختگرايي كه همان نوشتار و غياب است. به عقیده رولان بارت، ناگفته ها درگفتار به صورت فاصله خالی زبان هستند (بارت، 1953: 37) که این جاهای خالی دارای خوانش های مختلفی هستند. به نقل از باربارا جانستون (2008)، تنها وقتي که سكوت پيش‌زمينه و پاره‌گفتار پس‌زمينه بشود، به سكوت و نقش‌هاي آن در گفتمان و جهان مي‌توان توجه كرد. آنچه که پیش زمینه می‌شود، برجسته شده و در روساخت قابل مشاهده است و آنچه که پس زمینه می‌شود، در واقع به حاشیه رانده می شود و از مرکز توجه دور می شود. از نظر او پيش‌انگاري و دلالت ضمنی دو زمينه براي تجلي سكوت هستند، زيرا بخش‌هاي نگفته‌اي از كلام را در آگاهي شنونده فرض مي‌كنند (جانستون، 2008: 70)، در صورتی که این بخش های ناگفته پیش زمینه بشنود، در یک متن دلالتمند تلقی شده و خوانش می شوند. بنا به گفته دريدا (1967)، خود نوشتار مهم‌ترين ابزار غياب در برابر حضور است و غياب چيزي نيست مگر هرگونه حذف و به پس‌زمينه راندن به قصد گفتن چيزي ديگر (دریدا، 1967: 62). درواقع سكوت وقتي معنادار است كه نشانه‌اي در يك بافت گفتماني به سكوت دلالت كند و اين سكوت نشاندار بواسطه ابزارهايی در سطوح ساختاری، معنایی و کاربردشناختی در متن نشان داده مي‌شوند كه در اين پژوهش به بررسي این ابزارها در ادبيات به مثابه گفتمان و نيز کارکرد اين ابزارها به عنوان یک ابزار تحلیلی برای متن داستانی پرداخته مي‌شود.

    اولین پرسشی که ممکن است در ذهن ایجاد شود این است که سکوت نوشتاری چیست؟ سكوت به عنوان يك مقوله گفتماني به معناي غياب يك عنصر بافتي است و هر ردی که مبنی بر حضور غیر فیزیکی عنصری غایب باشد، نشانه سکوت تلقی می‌شود. دیگر اینکه باید اشاره کرد که سکوت نوشتاری در سه سطح ساختاری، معنايي و کاربردشناختی بر روی سه محور جانشینی، همنشینی و برهمکنش بازنمايي مي‌شود و دارای انواعی است که هر کدام کارکردهایی دارد. سکوت ساختاری به دو نوع حذف و ارجاع پسرو؛ سکوت معنایی به دو نوع استعاره و مجاز و سکوت کاربردشناختی به دو نوع پیش انگاشت و دلالت ضمنی تقسیم می شوند. سکوت ساختاری به منظور ایجاد گره افکنی که یکی از اجزای پیرنگ است، سکوت معنایی برای زمینه‌سازی و فضاسازی که از عناصر داستان هستند و سکوت کاربردشناختی برای ایجاد گره‌افکنی و تعلیق که یکی از عناصر داستان است، مورد استفاده قرار می گیرند. رفع سکوت به منزله گره‌گشایی عمل می‌کند و گاهی این گره‌گشایی به تدریج رخ می‌دهد.

    در نهایت می توان به سکوت به مثابه ابزاری تحلیلی برای سبک شناسی داستان های مختلف نگاه کرد که در این کتاب به تحلیل داستان هایی از ابراهیم گلستان، هوشنگ گلشیری، گلی ترقی، بهرام صادقی و زویا پیرزاد پرداخته می شود. بسامد بالای بکارگیری سکوت ساختاری باعث می‌شود که داستان از لحاظ سبکی بر زبان تکیه داشته باشد و تا حدی زبان محور تلقی شود. بسامد بالای سکوت معنایی باعث می شود که داستان بیشتر بر فضاسازی و زمینه‌سازی به منظور تأثیرگذاری بیشتر بر مخاطب تکیه داشته باشد و بسامد بالای بکارگیری سکوت کاربردی باعث می شود که تأکید داستان بیشتر بر شیوه روایت و نگه داشتن مخاطب در تعلیق برای ایجاد کشش خواندن باشد.

    نقد کتاب:

    تحلیل و نقد کتاب کارکرد گفتمانی سکوت در ادبیات معاصر فارسی (1395)، محمد راغب، پژوهشنامه انتقادی متون و برنامه های علوم انسانی، دوره 16، شماره 42، صص 87-102.

     

    کارکرد گفتمانی سکوت در داستان کوتاه

    (نظریه ادبی با رویکرد زبانشناختی)
     
    نوشته: لیلا صادقی
    نشر: نقش جهان (خوارزمی)
    سال انتشار: 1392
    383 صفحه
    تلفن نشر: 66475447
        66475448
    قیمت: 190000 ریال

    شماره شابک: ‏‫‭978-964-6688-48-3‬

     

    {jcomments on}

     

     

  • نشانه شناسی و نقد ادبیات داستانی معاصر – جلد دوم

    نشانه شناسی و نقد ادبیات داستانی معاصر – جلد دوم

    این مجموعه به دو بخش تقسیم می‌شود که بخش نخست با پنج مقاله به بررسی آثار صادق چوبک (1295- 1377) و بخش دوم نیز با پنج مقاله‌ی دیگر، به بررسی آثار سیمین دانشور (1300-1390) می‌پردازد و چیدمان آثار مورد بررسی براساس تاریخ تألیف کتاب‌ها در نظر گرفته شده است. ناگفته پیداست که گفته‌ها و نتایج حاصله از هر پژوهش، باور مؤلف آن مقاله است و هم‌حضوری این مقالات، به منزله‌ی تأیید و یا هم عقیده بودن همه‌ی مؤلفان نیست. اما نکته‌ی قابل تأمل در این مجموعه، محوریت همه‌ی مقالات در دستیابی به چند هدف است: بررسی آثار دو نویسنده‌ی مذکور، اتخاذ رویکردهای روش‌مند و مبتنی بر نظریه و همچنین، ایجاد فضایی برای نقد متون ادبیات داستانی با رویکردهای مختلف و گشودن عرصه‌ی نقد برای مطرح شدن نظریه‌های جدید.

    مقاله‌های این مجموعه غالبن دارای رویکرد نشانه‌شناختی هستند و برخی از آن‌ها با پیروی از مکتب فرانسه و برخی دیگر با رویکردهای رایج دیگر، اعم از شعرشناسی شناختی، مطالعات اجتماعی و ضداستعمار و غیره، تلاش برای گشودن چشم‌اندازی نو به تحلیل آثار داستانی این نویسندگان داشته‌اند. قابل ذکر است که این کتاب در پی برگزاری دو نشست در خانه‌ی هنرمندان با عنوان «نشانه‌شناسی ادبیات داستانی معاصر» برای بررسی آثار صادق چوبک در تاریخ 17 مهرماه 1392 و سیمین دانشور در تاریخ 30 اردیبهشت 1392 گردآوری شده و ضرورت انتشار چنین کتابی به چند علت محسوس بود:

    نخست اینکه تاکنون کتابی که به بررسی و تحلیل آثار این دو نویسنده به صورت آکادمیک و مستقل و با رویکردهای نوین نظری، به ویژه نشانه‌شناختی، پرداخته باشد، وجود نداشته است. درواقع، پیش از این بیشتر مطالب منتشر شده یا به صورت یادداشت‌های مطبوعاتی، یادمان‌ها بوده‌اند یا به صورت تک مقاله‌های آکادمیک در مجله‌های دانشگاهی یا به صورت کتاب‌هایی که به نقد و تفسیر اثر به پشتوانه‌ی ذائقه‌ی شخصی پرداخته‌اند و یا تحقیق‌ها و پایان‌نامه‌هایی که برخی با رویکردهای اجتماعی-تاریخی و برخی با رویکردهای توصیفی و سبک‌شناختی در صدد مطالعه‌ی درون‌مایه‌ها، شخصیت‌ها و زبان این آثار بوده‌اند. البته مشخصن بررسی آثار سیمین دانشور بسیار بیشتر از آثار صادق چوبک دغدغه‌ی دانشگاهیان، اهالی قلم و حتا پژوهشگران بوده است که یکی از عمده دلایل این توجه می‌تواند جایگاه دانشور به عنوان نخستین زن نویسنده‌ی ایرانی باشد.

    همچنین از دیگر ضرورت‌های انتشار چنین کتابی، پرداختن با نگاهی نو به برخی از آثار کمتر نقد شده و یا نقد نشده‌ی این دو نویسنده است که از آن جمله می‌توان به تحلیل داستان کوتاه «برهوت»، «شهری چون بهشت»، مجموعه داستان به کی سلام کنم از سیمین دانشور و نیز نمایش‌نامه‌ی «توپ لاستیکی» و داستان کوتاه «موسیو الیاس» و برخی دیگر از داستان‌های کوتاه و همچنین رمان‌های پراهمیت صادق چوبک اشاره کرد.

    در بخش اول، که به بررسی آثار صادق چوبک اختصاص دارد، نخست داستان کوتاهی از مجموعه‌ی خیمه شب‌بازی (1324)، به نام «موسیو الیاس» در مقاله‌ای به نام «بعد عاطفی گفتمان «مسیو الیاس»»، نوشته‌یآذر باباصفری مورد بررسی قرار می‌گیرد. این مقاله که در چارچوب نشانه‌شناسی مکتب فرانسه قراردارد، به مطالعه‌ی عواطف و احساسات خارج از هرگونه رویکرد روان‌شناختی و در حیطه‌ی کلی نظریه‌های گفتمانی این داستان می‌پردازد. درواقع، باباصفری در پژوهش خود به تحلیل و بررسی نشانه- معناها و گونه‌های عاطفی مورد استفاده‌ی زبان، از واژگان و نام‌گذاری‌های مربوط به هیجان‌ها وعواطف گرفته تا دستاوردهای جریان‌های عاطفی شَوش‌گران و نیز گفته‌پردازی‌های عاطفی این داستان می‌پردازد و نتیجه‌ی حاصله نشان می‌دهد که داستان «مسيو الياس» داراي فضايي تنشي است. به عبارت دیگر، در این داستان مخاطب با عاملي مواجه است كه هويتي كاملن شَوشي دارند و خصوصيت اصلي آن، دلسوزي و غصه خوردن بي‌جهت براي ديگران است. اين گونه‌ي عاطفي «دلسوزي» كه منجر به ايجاد شوش‌هاي متفاوت و يا كنش‌هايي می‌شود كه مبتني بر شناخت نيستند، همواره ارزيابي منفي مخاطبان شوش‌گر را به دنبال دارد.

    به بیانی روشن‌تر، در این داستان، گونه‌ي عاطفي دلسوزي و ترحم، آميرزا محمود خان را تبديل به يك شوش‌گر سودايي كرده كه كنترل خويش را بر دنياي پيرامونش از دست داده و با ديدن كوچك‌ترين ناراحتي و يا مشكل ديگران دچار شوش عاطفي مي‌شود. در حقيقت، در طول گفتمان هيچ‌گونه كنش شناختي از آميرزا محمود خان سرنمي‌زند و بدين ترتيب، مي‌توان پذيرفت كه او در وضعيت يك ناسوژه‌ي مطلق به سر مي‌برد. درنهایت می‌توان گفت براساس پژوهش باباصفری، کارکرد گفتمانی که «دلسوزي و همدردي» در این داستان پیدا کرده، بار معنایی آن را به کلی تغییرداده و فرهنگی متفاوت از کارکرد رایج آن ایجاد كرده است.

    مقاله‌ی دوم به بررسی دو داستان کوتاه از دو مجموعه‌ی انتری که لوطی‌اش مرده بود (1328) و روز اول قبر (1344) اختصاص دارد. در این مقاله که به قلم دکتر حمیدرضا شعیری و به نام «نظام نشانه‌معنا شناختی مسخ شدگی در گفتمان بُوشی  «انتری که لوطی‌اش مرده بود» و «روز اول قبر»» نگارش یافته، گفتمان دو داستان کوتاه از دو مجموعه‌ی مذکور در چارچوب نشانه‌شناختی مکتب فرانسه مورد مطالعه قرار می‌گیرد. به باور شعیری، صادق چوبك در «انتري كه لوطيش مرده بود» و «روز اول قبر»، مخاطب را با وضعيتي گفتماني مواجه مي‌كند كه در آن كنش دستخوش شرايط نامعمول گشته و به « بُوش» تبديل مي‌گردد. در اين حالت، كنش‌گر در وضعيتي سلبي قرار مي‌گيرد كه نفي یک وضعیت معنایی و عبور به وضعیت دیگر را در پی دارد. به عقیده‌ی او هر وضعیت را می‌توان به يك چاله‌ی معنايي تشبیه کرد كه عبور از آن به يك انرژي جهشي نيازمند است. اما مسئله‌ی اصلي اين است که اين انرژي به محض شكل‌گيري دچار افت بُوشي مي‌گردد و در چاله‌ی معنايي ديگري قرار مي‌گيرد كه جهش قبلي را نفي نموده و براي جبران نقصان يا زيان‌هاي آن در مسير جهش بعدي قرار مي‌گيرد. در چنين شرايطي، كنش دچار خلل گشته و كنش‌گر بر اثر مسخ شدگي به سوژه‌اي بُوشي تبديل مي‌گردد كه در چالش بين ماندن و نماندن و نیز شدن و نشدن، در يك وضعيت روايي شكننده و ناپايدار قرار مي‌گيرد: وضعيت معنايي مسخ شدگي.

    نتیجه‌ی پژوهش شعیری نشان می‌دهد که سوژه در داستان‌های مورد مطالعه، ابتدا دچار نقصان معنا می‌گردد و تلاش او برای خروج از این نقصان، سبب سقوط او در چاله‌ی معنایی می‌شود. فشاره‌ی چاله‌ی معنایی سبب آزاد شدن انرژی انباشته شده در آن و پرتاب سوژه به بیرون از آن می‌شود. این امر سبب استمرار تجربه‌ی بُوشي و ادامه‌ی سرگردانی است. ادامه‌ی بحران، عصیان سوژه علیه خود و تنِ خود را در پی دارد. سوژه‌ی بُوشي صادق چوبک کسی است که در چالش با ماندن خود قرار گرفته و برای استمرار حضور دست و پا می‌زند، اما گویا هرچه بیشتر تلاش می‌کند، بیشتر فرو می‌رود. همین وضعیت بُوشي او را علیه همه چیز می‌شوراند تا جایی که توان سوژه بودن او از دست رفته و به شَوِش‌گری تبدیل می‌گردد که تنها متوجه تأثراتی است که از ناحیه‌ی بیرون و دنیا و درون بر او حمله‌ور می‌شوند. در نهایت، شرایط پیچیده‌ی شَوِشی او را به موجودی مسخ شده تبدیل می‌کند که حتا بازیابی خود برای خود را نیز مختل می‌سازد.         

    مقاله‌ بعدی، به بررسی گفتمانی نمایش‌نامه‌ای از صادق چوبک به نام «توپ لاستیکی» از مجموعه‌ی انتری که لوطی‌اش مرده بود (1328) می‌پردازد. این مقاله، «دو گفتمان‌ رقیب در «توپ لاستیکی» بر اساس نظریه‌ی تحلیل گفتمان معنایی لاکلا و موف» به قلم محمد هاشمی و رامتین شهبازی، با استفاده از روش تحلیل گفتمان و در چارچوب نظریه­ی پساساختار­گرای لاکلا و موف نمایش‌نامه‌ی «توپ لاستیکی» را مورد مطالعه قرار می‌دهد. به باور هاشمی و شهبازی، در این نمایش‌نامه گفتمان امنیت به عنوان نهادمایه­ی نمایش‌نامه، از سه منظر مورد توجه قرار می­گیرد: 1- از منظر مخاطب و دانش پیشینی وی 2- از منظر شخصیت اصلی (دالکی) و خانواده­اش (به جز خسرو) 3- از منظر شخصیت خسرو، پسر دالکی، که منظر مورد علاقه­ی نمایش‌نامه­نویس نیز هست. با توجه به دانش پیشینی مخاطب، نشانه‌هایی چون خانواده، دولت و پلیس، از قبل به عنوان وقته­هایی حول نقطه­ی مرکزی «امنیت» مفصل‌بندی شده­اند. اما نمایش‌نامه با منظری که از دالکی و خانواده‌اش ارائه می­دهد، موجب می­شود این مفصل بندی متلاشی شده و دال‌های شناوری که به این ترتیب، از هم جدا شده­اند، در مفصل‌بندی جدیدی، برای تثبیت معنایی تلاش کنند.

    درنهایت، نتیجه‌ی حاصله نشان می‌دهد که در این نمایش‌نامه­، دو گفتمان امنیتی آریستوکرات-فئودالی دالکی و همچنین حزب توده­ای خسرو با معناهای متضادی از نشانه­های امنیت، خانواده، دولت و پلیس مفصل‌بندی می­شوند. مخاطب نمایش‌نامه، دانشی پیشینی نسبت به این نشانه­ها دارد و این اثر، ابتدا با استفاده از گفتمان آریستوکرات-فئودالی متن مفصل­بندی شده و سپس گفتمان رقیب حزب توده­ای مفصل‌بندی جدید گفتمانی ایجاد می‌کند و به یاری نمایش‌نامه‌نویس می­آید تا بستار منجمد معنایی نمایش‌نامه را شکل دهد. اما در این مرحله، دانش پیشینی مخاطب درباره­ی تاریخچه­ی حزب توده در ایران وارد عمل می­شود و اجازه­ی چنین انسداد معنایی را نمی­دهد.

    مقاله‌ی بعدی به بررسی رمان تنگسیر (1342)، به نام «احقاق حق از مسیر خشونت در تنگسیر و مرد نامرئی»، نوشته‌ی امی طاهانی بیدمشکی و ترجمه‌ی مهدیه عابدی اختصاص دارد. این مقاله که به خواهش دبیر این مجموعه به انگلیسی نوشته شده بود و خانم عابدی زحمت ترجمه‌ی آن را کشیدند، به بررسی تطبیقی دو رمان مرد نامرئی، اثر رالف الیسون و تنگسیر صادق چوبک با دیدگاه نقد پسااستعمارگرایی می‌پردازد. در این مقاله، رشد آگاهي قهرمانان داستان‌ها درباره‌ی تبعیض اقتصادي- اجتماعي، جنسيتی و نژادي شرح داده می‌شود. علاوه براین، نشان داده می‌شود که اليسون و چوبك بر مداخله‌ی فردی از طریق خشونت و دوری جستن از حرکت جمعی به عنوان منبع مقاومت تأکید می‌کنند.

    به باور مؤلف این مقاله، در تنگسیر، چوبک راهی را نشان می‌دهد که در آن یک فرد مورد ظلم واقع‌شده با تلاش‌های خود محیط اطرافش را اصلاح می‌کند. در طول رمان انتقادهای روشنی نسبت به رژیم پهلوی و حضور بیگانگان می‌شود. چوبک از ادبیات به عنوان تریبونی برای ارائه‌ی روش‌های مقاومت علیه ظلم و ستم دستگاه فاسد استفاده می‌کند. در زمانی که یک وقفه‌ در سنت، ژانر و گفتمان ادبی ایجاد شده بود، چوبک راه خلاقانه‌ای را برای مقابله با وضع موجود ارائه می‌کند و نشان می‌دهد که چطور یک فرد عادی می‌تواند با آمیختن اراده، خواست و با حمایت جامعه موفق شود. تنگسیر مقاومت مسلحانه و خشونت را به عنوان ابزاری مؤثر برای مقاومت تأیید می‌کند. این رمان را می‌توان تمثیلی از ایرانی دانست که در لوای محمد و مبارزه‌ای قومیتی علیه ستمگران بازگو شده است، به خصوص تمثیلی از غرب در لوای چهار ژاندارم فاسد بوشهری که در سال 1949 در ایران در منطقه‌ای استراتژیک نفوذ و قدرت زیادی داشتند.

    مقاله‌ی آخر به بررسی سنگ صبور (1345)، آخرین رمان چوبک با رویکرد شعرشناسی شناختی می‌پردازد. این مقاله، «شمایل‌گونگی غیاب در صورت و معنای رمان سنگ صبور» به قلم دبیر مجموعه، لیلا صادقی است و به بررسی مفهوم شمایل‌گونگی و چگونگی عملکرد آن در رمانی مانند سنگ صبور برای کشف معناهای تازه می‌پردازد. در این پژوهش به چگونگی کارکرد شمایل‌گونگی در تفسیر رمان پرداخته می‌شود، به گونه‌ای که نقش انواع مختلف شمایل‌گونگی تصویری و نموداری و همچنین ناشمایل‌گونگی در افزایش لایه‌‌ی معنایی اثر و تفسیر آن نشان داده می‌شود. از آنجایی که معنا از تفاوت میان این حضور و غیاب شکل می‌گیرد و متن از زنجیره‌ی دال و مدلولی تبعیت می‌کند که به صورت درونی با غیاب شکسته می‌‌شود، می‌توان گفت که غیاب، در صورتی می‌تواند معنادار باشد که به دلیل شمایل‌گونگی صورت و معنا و یا ناشمایل‌گونگی بازنمایی شود، همان‌گونه که شخصیت محوری این اثر، گوهر، با غیاب خود به روایت بخش‌های ناگفته بسیاری می‌پردازد.

    به عبارتی، این پژوهش نشان می‌دهد که این رمان براساس عملکرد شمایل‌گونگی در ساختار و درون‌مایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، جنبه‌ی تفسیری متفاوتی به خود می‌گیرد، بدین صورت که ساختار «سنگ صبور» به عنوان «صورت اثر» در ابعاد مختلفی با «درون‌مایه‌ی اثر» در تطابق است، به شکلی که عنوان کتاب، پیش‌درآمد، فصل‌بندی‌ها، حضور و غیاب شخصیت‌ها و همچنین زاویه ‌دیدهای موجود همگی هم در صورت اثر و هم در درون‌مایه‌ی آن به صورت شمایل‌گونگی تصویری و نموداری بازنمایی می‌شوند و این شمایل‌گونگی به ایجاد تفسیری فراتر از آنچه که در متن گفته می‌شود، می‌انجامد. ماحصل پژوهش صادقی نشان می‌دهد که فقدان حضور «گوهر» به عنوان راوی، دال بر فقدان ارزشی است که جامعه آن را نمی‌شناسد و باعث انحطاطش می‌شود و همچنین، چگونگی عملکرد نظام‌های فاسد بر سرنوشت افراد تأثیر می‌گذارد، به طوری که تنها کسی که می‌تواند به زندگی خود ادامه دهد، بلقیس است، زنی زشت رو و بدخواه همگان و تنها کسی که خیانت می‌کند و خیانت او را می‌توان به سطح گسترده‌تری به جامعه‌ تعمیم داد، همان‌گونه که لایه‌های تفسیری تاریخی و اسطوره‌ای اثر، آن را حکایتی در همه‌ی اعصار جلوه می‌دهد. همچنین، تنها شخصیتی که کنش او با نامش در رابطه‌‌ی شمایل‌گونگی قراردارد، سیف‌القلم است و همین تطابق نام و کنش، باعث کنش‌مند بودن او، اما به شکلی مخرب می‌شود، برخلاف دیگر شخصیت‌های کتاب که همگی منفعل هستند و نام و نقش آن‌ها در رابطه‌ی ناشمایل‌گونگی قراردارند. درنهایت، صادقی به این نتیجه می‌رسد که براساس این رمان، عملکرد نظام‌های فاسد، باعث بقای افراد خیانکار در جامعه می‌شود و دیگر افراد همگی یا رو به انهدام می‌روند و یا همچون احمدآقا، سنگ صبور خودشان می‌شوند و می‌ترکند. درواقع درون‌مایه‌ی این رمان، حضور نظام‌های فاسد و تنهایی آدم‌هایی است که به این نظام‌ها اجازه‌ی ستم‌گری می‌دهد.

    در بخش دوم کتاب، که به بررسی آثار سیمین دانشور اختصاص دارد، نخست داستان کوتاهی از مجموعه داستان شهری چون بهشت، به قلم لیلا صادقی مورد مطالعه قرار می‌گیرد. در این مقاله، «کشمکش جهان‌های ممکن در «شهری چون بهشت»»، مفهوم جهان ممکن در داستانی کوتاه از همین مجموعه و با همین عنوان با رویکرد شعرشناسی شناختی مورد بررسی قرار می‌گیرد و از آنجایی که این رویکرد، از معدود رویکردهایی است که بر حول سه محور متن/ مؤلف/ خواننده می‌گردد، بررسی همه جانبه‌ی متن را از سه منظر متفاوت ممکن می‌سازد. به باور صادقی، شکاف و دوگانگی میان فضاهای ممکن، گسست موجود میان جهان شخصیت‌های داستانی «شهری چون بهشت» را نمایان‌ می‌کند و نتیجه‌ی پژوهش او نشان می‌دهد که دو سپهر انسانی و ماورای انسانی متفاوت، یک جهان دوگانه برای هر یک از شخصیت‌ها را شکل می‌دهد و این دوگانگی، باعث ایجاد شکافی میان واقعیت‌ها و آرزوها می‌شود، به طوری‌که در بخش اول داستان، سازه‌های بیانگر خوشبختی بهشتی بر فضای داستانی نگاشت می‌شود، اما در بخش دوم، سازه‌های فقدان و اندیشه‌ی زندگی پس از مرگ بر بهشت داستانی منعکس می‌شود، گویی که بنا به فاصله‌ای که میان جهان واقعی داستان و جهان خیالی آن وجود داشته، شهر خوشبختی و آرزوها به یک باور قدیمی زندگی پس از مرگ تقلیل پیدا کرده و رسیدن به این شهر آرزوها بنا به دلایل اجتماعی موجود در زندگی غیرممکن شده و به زندگی پس از مرگ محول شده است.

    در پایان می‌توان گفت که ارتباط جهان واقعی مؤلف و گفتمان داستان، به تعبیر عنوان کتاب و داستان کوتاه مورد مطالعه می‌انجامد، به گونه‌ای که می‌توان نام کتاب را تعبیری از جامعه‌ای دانست که مؤلف در آن زندگی می‌کرده و تقابل نام کتاب با درون‌مایه‌ی داستان‌های موجود و به‌ویژه داستان «شهری چون بهشت»، نگاهی کنایه‌آمیز و تفسیری معکوس از نام و جامعه‌ی نویسنده از دید نویسنده را ایجاد می‌کند. درواقع، نام کتاب در تطابق تفسیری میان جهان واقعی مؤلف و جهان گفتمانی به «شهری چون جهنم» تغییر نام می‌دهد، به‌طوری که نگاه مؤلف به جامعه‌ی پیرامون او در زمانه‌ای که می‌زیسته، با این نام بازنمایی می‌شود.

    دو مقاله‌ی بعدی هر دو به بررسی رمان سووشون (1348) با دو نگاه متفاوت می‌پردازند: یکی با نشانه‌شناسی کریستوایی و دیگری با نگاه مطالعات ضداستعماری. مقاله‌ی نخست به نام «کارکرد و موقعیت‌های روائی سووشون براساس نظریه‌ی کریستوا»، نوشته‌ی الهام میاحی به بررسی رمان با مطالعه‌ی فرایند پویای دلالت، يعني درگيري ميان دو امر نشانه­اي و امر نمادين در رمان سووشون می‌پردازد. به باور میاحی، اين تقابل ميان دو امر، نه تنها در متن اثر، بلكه در سوژه­ي سخنگو (سيمين دانشور)، ذهن و بستر گفتماني (فرهنگ) نیز جستجو مي­شود و هسته يا ساختار اصلي رمان براساس تقابل ميان دو امر نشانه­اي و نمادين شكل مي‌گيرد. در سطح اول رمان (متن) وجود و تلاقي دو ساحت معنايي مطرح مي­شود كه مهم­ترين سازوکار انتقال اين دو ساحت به درون متن، سرمايه­ي فرهنگي مؤلف آن است. از آنجايي كه مؤلف از ذهنی دو ساحتي و تضادمند برخوردار است، شكاف­ها و ترك‌هاي ذهني او نيز به درون متن ريخته شده است. همچنين، هركدام از شخصيت­هاي داستان نيز از اين دو ساحت در درون خود برخوردارند و تقابل اين دو ساحت، در تمام ابعاد ذهني اين شخصيت­ها و كنش­هاي آن­ها نمود دارد. متن رمان كه محل اين چالش­ها است، نشانگر اين نقاط بحران در سوژه­ي مؤلف و بستر كلان جامعه است. 

    مقاله‌ی بعدی که با دیدگاهی دیگر به مطالعه‌ی همین رمان، سووشون، می‌پردازد، «پیدایش «هویت جدید» در سووشون» نام دارد که به قلم امی طاهانی بیدمشکی برای انتشار در این مجموعه به انگلیسی نوشته شده و لیلا صادقی آن را ترجمه کرده است. به باور مؤلف، در برهه‌ای از تاریخ، در برخی کشورها از جمله ایران، زنان و مردان برای مبارزه با ظلم و ستم اجتماعی، اقتصادی، جنسیتی و نژادی جوامع خود پابه‌پای یکدیگر مبارزه می‌کردند، اما فضا و اعتقادات اصلی جنبش‌های مقاومت باعث برتری دادن کنش‌گران و دگرجنس‌پسندی مردانه شد. بدین معنی که زنان با وجود مشارکت در مبارزات، به موقعیت اجتماعی درجه‌ی دوتنزل یافتند. این مقاله، به بررسی مفهوم «هویت جدید» دررمان سووشون، اثرسیمین دانشور با گسترش نظریه‌ی فرانتس فانون درمورد «هویت جدید» پرداخته می‌پردازد نشان می‌دهد که این رمان، بازگشت به مفاهیم فرهنگی و سنتی متحد شدن را بسان راهی می‌داند برای مقاومت در برابر تهاجم خارجی و همچنین نشان می‌دهد که گرچه این رمان بدون تحقق کامل «کنش‌گری زن» در مبارزه با استعمار پایان می‌یابد، اما شرایط پیچیده‌ی زن را در شکل‌گیری «هویت جدید» در روند مبارزه برای دست یافتن به آزادی منعکس می‌کند. همچنین، براساس پژوهش طاهانی می‌توان به این نتیجه دست یافت که محدودیت‌هایی که دیگرجنس‌پسند بودن جامعه برای این زنان ایجاد می‌کند، باعث پس‌زدن و به حاشیه راندن آنان می‌شود و درنهایت، فرایند تبدیل شدن به زن «کنش‌گر» در جامعه‌ی مردسالار و استعمارزده در این رمان دیده می‌شود که صرفن نقش‌های همسری و مادری را برای زن تعریف می‌کند.

    درواقع، دانشور نقش همسر بودن و مادر بودن را به عنوان «هویت جدید» می‌پذیرد و دشواری‌هایی را مطرح می‌کند که یک همسر و مادر در زمان رویارویی با هراس‌های نقش دیگر خود در جهان ضداستعماری به عنوان «کنش‌گر» با آن مواجه می‌شود. گرچه این رمان، قدرت و نفوذ زنان را در شورش برجسته می‌کند، اما با بسیاری از ویژگی­های مسئله‌ساز جنبش ضداستعماری عصر خود، از جمله قربانی کردن دغدغه‌ها و نقش زنان در مبارزه بیگانه می‌ماند.

    مقاله‌ی بعدی، به نام «بعد عاطفي گفتمان، بيداري عاطفي و نقش افعال مؤثر در «به كي سلام كنم»»، به قلم دکتر مرضيه اطهاري نيك عزم، در چارچوب نشانه‌شناسی مکتب فرانسه به بررسی داستان‌های کوتاه مجموعه‌ی به كي سلام كنم (1359) می‌پردازد. به باور اطهاری، این داستان‌ها از طبقه‌ی محروم و ستم كشيده‌ی جامعه، به‌ويژه از زناني صحبت مي‌كند كه به دلايل مختلف رنج كشيده‌اند، ولي مقاومت كرده‌اند. توصيف اين درد و رنج‌ها بار عاطفي گفتمان را بالا برده و افعال مؤثر (سازه‌های وجهی) موجود در داستان دچار آشفتگي شده و بعد عاطفي را در گفتمان به وجود آورده‌اند. در واقع، داستان داراي تكثر افعال وجهی است كه همه تحت تأثير فعل «خواستن» شکل می‌گیرند كه حضورش براي روند داستان اجباري است: احساس تعهد و يا ميل (خواستن)، احساس قدرت (توانستن)، شناخت (دانستن). سوژه‌ها در مرحله‌ی بين «خواستن» و «بايستن‌« یا «نبايستن»‌، بين «خواستن» و «نتوانستن» و غيره قرار مي‌گيرند و اين مسئله دو نوع سوژه در داستان‌های این مجموعه را به وجود می‌آورد: سوژه‌ی كنشي و سوژه‌ی حالتي. مسئله‌ی مهم ديگر آنكه در پايان داستان‌ها، با وجود ناملايماتي كه در جریان داستان وجود دارد، همواره حرکت از يك حس منفي به يك حس مثبت رخ می‌دهد و بين اين دو حس، در واقع مرحله‌ی شناخت و «دانستن» است كه اين تغيير را به وجود مي‌آورد. براساس نتیجه‌ی حاصله‌ از این پژوهش، در این اثر، خواستن، از جانب كنش‌گر اصلي (زن) داستان را به جلو مي‌برد و او را دچار «آشفتگي» مي نمايد، ولي در نهايت، در پايان همه داستان‌ها حسی مثبت و نه منفي ایجاد می‌شود. اين حس مثبت آميخته با اميد گاهي با غم ديرينه ‌اي توامان است. همچنین برخی داستان‌های این مجموعه، گاهي با فعل مؤثر «توانستن» همراه مي‌شوند، يعني در پايان داستان، كنش‌گر به توانايي‌هاي خود مي‌انديشد و اميد به زندگي در او تقويت مي‌شود و برخی داستان‌ها نیز، با تسليم شدن در برابر شرايط به پايان مي‌رسند كه باز هم درنهایت براساس انتخاب سازه‌های وجهی خاصی، احساس خوبي در مخاطب ایجاد می‌شود.

    مقاله‌ی آخر این بخش، به قلم زهرا کرباسی است و به بررسی داستان کوتاهی از مجموعه‌ی از پرنده‌های مهاجر بپرس (1376) می‌پردازد که این مقاله نیز در چارچوب نشانه‌شناسی مکتب فرانسه و با عنوان «سازه‌های وجهی و تأثیر آن‌ها بر وجه تنشی گفتمان داستان «برهوت‌»» است. به باور این پژوهش‌گر، دانشور در این داستان، گفتمان حاکم بر زندگی دو برادر را روایت می‌کند که حاکی از تنش و بحران درونی آن‌ها است و بنابراین می‌توان آن را «گفتمان تنشی» نامید. این تنش حاصل تقابل و رقابت افعال مؤثر (سازه‌های وجهی) شکل گرفته در سوژه‌ها است. در واقع سوژه‌ها در طول مسیر خود تا رسیدن به مرحله‌ی نهایی شاهد به وجود آمدن سازه‌های وجهی مختلف هستند. این سازه‌ها در تضاد یا تبانی با یکدیگر انفعال یا کنش سوژه‌ها را در پی دارند و آن ها را در وضعیت سلبی یا ایجابی قرار می‌دهند. نتیجه‌ی پژوهش کرباسی نشان می‌دهد که تنش درونی سوژه‌ها حاصل برخورد و رقابت افعال مؤثر حاکم بر آن‌ها است. این تنش، سوژه‌ها را به انفعال وامی‌دارد و هنگامی پایان می‌پذیرد که سوژه‌ها به کنش‌گر تبدیل شده و با عمل ارادی از حالت سلبی عبور کرده به حالت ثبات و ایجابی برسند.

    به عبارتی، تنش در گفتمان «برهوت»  حاصل رویایی و تقابل سازه‌های وجهی موجود در هر سوژه است. در مورد برادر کوچک‌تر تضاد دو وجه «بایستن» و «نه خواستن» تنشی به وجود آورده که تا مدتی قدرت رهایی از آن را ندارد. برای خروج از این بحران لازم است سوژه مانند یک کنش‌گر وارد عمل شود، «خود» را بازیابد و در مقابل «دیگری» وجودش بایستد. به این ترتیب، شاهد غلبه‌ی وجه «نه‌خواستن» بر وجه «بایستن» و رهایی سوژه از تنش هستیم. برادر بزرگتر که در قبال برادر کوچکتر احساس مسئولیت می‌کند، دارای وجه «نه‌توانستن» است. در واقع او هیچ کاری برای نجات برادر نمی‌تواند انجام دهد، درحالی‌که به شدت خواهان نجات برادر است و به این دلیل دچار تنش است. این «خواستن» آنقدر قوی است که توانایی دیگری برایش به ارمغان می‌آورد، توانایی معامله‌ی جان خود در عوض نجات برادر و روبه‌رو شدن با بیماری و مرگ در قبال رهایی برادر. به این ترتیب، شاهد هماهنگی و یکی شدن سوژه‌ها در انتهای داستان هستیم. سوژه‌هایی که بحرانی را به صورت همزمان تجربه می‌کنند و در انتها گویی با همکاری یکدیگر به آن چه دلخواهشان است، می‌رسند. در واقع، عمل ارادی آن‌ها و عبور از گسست درونی سبب از بین رفتن حالت نفی و رسیدن به وضعیت ایجابی برای سوژه‌ها است.

    همان‌طور که در انتخاب آثار مورد بحث و رویکردهای مختلف موجود رد این مجموعه دیده می‌شود، گردآوری مجموعه‌ای درباره‌ی آثار مختلف چند نویسنده‌ی خاص در برهه‌ی زمانی خاصی، امکان پیگیری روند داستان‌نویسی یک نویسنده، یک نسل و یک دوره را ایجاد می‌کند و بدین شکل، راهی برای پژوهش‌های آتی از منظرهای متفاوت هموار می‌شود. همچنین از دیگر دستاوردهای این مجموعه می‌توان به ایجاد منابع پژوهشی در خصوص آثار دو نویسنده‌ی مذکور، معرفی و کاربردی شدن نظریه‌های ادبی و نشانه‌شناختی در حوزه‌ی ادبیات داستانی و در نهایت شناخت دوره‌ای از تاریخ و فرهنگ خود با زاویه‌ی دید نویسندگان همان دوره از خلال متون ادبیات داستانی‌ آن‌ها و سپس شناخت ریشه‌ها و رگه‌هایی که باعث جان گرفتن ادبیات داستان معاصر ایران می‌شوند، اشاره کرد.

    قابل ذکر است که رسم الخط اعمال شده در این مجموعه به منظور برداشتن گامی کمینه و ناچیز برای رفع نواقص خط فارسی از سوی دبیر و ویراستار این مجلد اعمال شده و از مؤلفان و نویسندگان هر یک از مقالات برای همکاری و همدلی‌شان نهایت تشکر را دارم و امیدوارم که این راه به کوشش دوستان و همکاران دیگری که در این زمینه‌ها فعالیت می‌کنند، به صورتی جامع‌تر درباره‌ی دیگر نویسندگان ادبیات داستانی و نیز در عرصه‌های مختلف دیگری همچون شعر، نمایش، سینما، نقاشی، موسیقی و غیره ادامه و گسترش یابد.

    فهرست مقالات

    پیشگفتار: لیلا صادقی

    مقدمه: لیلا صادقی

    بخش اول: آثار صادق چوبک

    موسیو الیاس در: خیمه شب بازی (1324) 

    بعد عاطفی گفتمان «مسیو الیاس»، آذر باباصفری

    انتری که لوطی‌اش مرده بود (1328)، روز اول قبر (1344)

    نظام نشانه‌معناشناختی مسخ‌شدگی در گفتمان بُوشي «انتری که لوطی‌اش مرده بود» و «روز اول قبر»، دکتر حمیدرضا شعیری

    توپ لاستیکی (در: انتری که لوطی‌اش مرده بود) (1328)

    گفتمان‌های رقیب در «توپ لاستیکی»، محمد هاشمی و رامتین شهبازی

    تنگسیر (1342)

    احقاق حق از مسیر خشونت در تنگسیر و مرد نامرئی، امی طاهانی بیدمشکی، برگردان: مهدیه عابدی

    سنگ صبور (1345)

    شمایل‌گونگی غیاب در صورت و معنای رمان سنگ صبور، لیلا صادقی

    بخش دوم: آثار سیمین دانشور

    شهری چون بهشت (1341)

    کشمکش جهان‌های ممکن در «شهری چون بهشت»، لیلا صادقی

    سووشون (1348)

    کارکرد و موقعیت‌های روائی سووشن براساس نظریه‌ی کریستوا، الهام میاحی

    پیدایش «هویت جدید» در سووشون، امی طاهانی بیدمشکی، برگردان: لیلا صادقی

    به کی سلام کنم (1359)

    بعد عاطفي گفتمان، بيداري عاطفي و نقش افعال مؤثر در «به كي سلام كنم»،  دکتر مرضیه اطهاری

    «برهوت» (در: از پرنده‌های مهاجر بپرس) (1376)

    سازه‌های وجهی و تأثیر آن‌ها بر وجه تنشی گفتمان «برهوت»، زهرا کرباسی

     

     

    نقد و بررسی آثار صادق چوبک و سیمین دانشور

    به کوشش: لیلا صادقی

    ویراستار: لیلا صادقی

    ناشر: سخن

    سال چاپ: 1393

    قیمت:   18500  

    شماره شابک: ‭‭978-964-372-679-9

    شماره توزیع و پخش سایه: 66418235  و  66412358

     

    {jcomments on}

     

  • نشانه شناسی و نقد ادبیات داستانی معاصر – جلد اول

    نشانه شناسی و نقد ادبیات داستانی معاصر – جلد اول

     

    در این مجموعه تلاش بر آن بوده است تا با رویکردهای مختلف، به تحلیل و بررسی آثار دو نویسنده‌ی پیشگام ایرانی، ابراهیم گلستان (1301- ) و جلال آل احمد (1302-1348) پرداخته شود. البته گفته‌ها و نتایج حاصله از هر پژوهش، باور مؤلف آن مقاله است و هم‌حضوری این مقالات، به منزله‌ی تأیید و یا هم عقیده بودن همه‌ی مؤلفان نیست. اما نکته‌ی قابل تأمل در این مجموعه، محوریت همه‌ی مقالات در دستیابی به چند هدف است: بررسی آثار دو نویسنده‌ی مذکور، اتخاذ رویکردهای روش‌مند و مبتنی بر نظریه و همچنین، ایجاد فضایی برای نقد متون ادبیات داستانی با رویکردهای مختلف و گشودن عرصه‌ی نقد برای مطرح شدن نظریه‌های جدید.

    مقاله‌های این مجموعه غالبن دارای رویکرد نشانه‌شناختی هستند و برخی از آن‌ها با پیروی از مکتب فرانسه و برخی دیگر با رویکردهای رایج دیگر، اعم از شناختی، اجتماعی و غیره، تلاش برای گشودن چشم‌اندازی نو به تحلیل آثار داستانی این نویسندگان داشته‌اند. قابل ذکر است که این کتاب در پی برگزاری دو نشست در خانه‌ی هنرمندان با عنوان ”نشانه‌شناسی ادبیات داستانی معاصر“ برای بررسی آثار ابراهیم گلستان و جلال آل احمد گردآوری شده و ضرورت انتشار چنین کتابی به چند علت محسوس بود:  

    نخست اینکه تاکنون کتابی که به بررسی و تحلیل آثار این دو نویسنده به صورت آکادمیک و مستقل و با رویکردهای نوین نظری، به ویژه نشانه‌شناختی، پرداخته باشد، وجود نداشته است. درواقع، پیش از این بیشتر مطالب منتشر شده یا به صورت یادداشت‌های مطبوعاتی، یادمان‌ها و شناخت‌نامه‌ها (برای مثال، ر.ک. تقی‌نژاد، 1379؛ کاموس، 1381، بشیری، 1390) بوده‌اند یا به صورت تک مقاله‌های آکادمیک در مجله‌های دانشگاهی یا به صورت کتاب‌هایی که به نقد و تفسیر اثر به پشتوانه‌ی ذائقه‌ی شخصی پرداخته‌اند (ر.ک. دستغیب، 1390؛ شیخ‌رضایی، 1381) و یا تحقیق‌ها و پایان‌نامه‌هایی که برخی با رویکردهای اجتماعی-تاریخی (ر.ک. سلطانی، 1388) و برخی با رویکردهای توصیفی و سبک‌شناختی در صدد مطالعه‌ی درون‌مایه‌ها (ر.ک. پیری، 1388)، شخصیت‌ها و زبان این آثار بوده‌اند. برخی از پایان‌نامه‌ها نیز که با رویکردهای زبان‌شناختی به سراغ مطالعه‌ی این آثار رفته‌اند، با نگاهی توصیفی و نه تحلیلی به بررسی داستان‌ نشسته‌اند که البته مشخصن بررسی آثار جلال آل احمد بسیار بیشتر از آثار ابراهیم گلستان دغدغه‌ی دانشگاهیان، اهالی قلم و حتا پژوهشگران بوده است. یکی از عمده دلایل این توجه می‌تواند تبلیغات و جایگاه سیاسی آل احمد بعد از انقلاب سال 1357 در ایران باشد. از جمله مطالعات زبان‌شناختی بر آثار جلال آل احمد می‌توان به پایان‌نامه‌ی مهرخ غفاری‌مهر با عنوان «بررسی مقایسه‌ای بوف کور و مدیر مدرسه از دیدگاه نقشگرایی» (1383) اشاره کرد که مشخصن به بررسی تفاوت‌های ساختار مبتدا- خبری دو اثر برای نشان دادن تفاوت‌های سبکی بین آن‌ها پرداخته است. همچنین  در این راستا می‌توان به پایان‌نامه‌ی رسول حسین‌زاده با عنوان «تح‍ل‍ی‍ل‌ گ‍ف‍ت‍م‍ان‍ی‌ و م‍ت‍ن‍ی‌ داس‍ت‍ان‌ م‍دی‍ر م‍درس‍ه» ‌(1383) با استفاده از الگوی هلیدی و هچ اشاره کرد. در این بررسی، داستان از ن‍ظر ع‍وام‍ل‌ ان‍س‍ج‍ام‌ م‍ت‍ن‍ی‌ و ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ گ‍ف‍ت‍م‍ان‍ی‌ در سطح خرد و کلان ب‍ررس‍ی‌ شده و نتیجه‌ی حاصله، همانند پایان‌نامه‌ی قبل، در سطح توصیفی باقی مانده است. پایان‌نامه‌های دیگری نیز از این دست می‌توان نام برد که غالبن در بند تطبیق اثر داستانی مورد نظر با نظریه‌ی مورد استفاده بوده‌اند و علی‌رغم اینکه رویکرد اتخاذ شده زبان‌شناختی بوده، در حد مطالعه‌ی ساختاری، آماری یا توصیفی محدود مانده و درواقع به مرحله‌ی کاربردی شدن برای تفسیر اثر راه نیافته است (به عنوان مثال ر.ک. حاجی میرزا، 1381). بررسی آثار ابراهیم گلستان، وضعیتی اندوهبارتر داشته و صرفن در حد ویژه‌نامه‌ها، یادداشت‌های مطبوعاتی و تک مقاله‌ها‌ی آکادمیک در مجلات محصور در فضای دانشگاه‌ها باقی مانده است و متأسفانه کتاب‌هایی که به تحلیل و بررسی آثار مختلف او پرداخته باشند، وجود ندارند که البته یکی از علل آن شرایط نابه‌سامان نقد در ایران و دیگری شرایط نامساعد نشر می‌تواند باشد.

    همچنین از دیگر ضرورت‌های انتشار چنین کتابی، پرداختن با نگاهی نو به برخی از آثار کمتر نقد شده و یا نقد نشده‌ی این دو نویسنده است که از آن جمله می‌توان به تحلیل سنگی بر گوری با دو نگاه متفاوت در همین مجلد اشاره کرد. این اثر آل احمد به صورت مستقل تا کنون مورد پژوهش آکادمیک قرار نگرفته بود. مقاله‌ی عابدینی فرد، که همزمان به معرفی حوزه‌ی نوپای مردانگی پژوهی انتقادی در ایران نیز می‌پردازد، سنگی بر گوری را از دیدگاه نظریات مربوط به مردانگی و همچنین پی آیندهای نازایی مردان برای هویت جنسیتی آن‌ها قرائت می کند. همچنین، شعیری در مقاله‌ی خود در باره‌ی سنگی بر گوری، از آن خوانشی بر مبنای نظریه‌ی تنشی گرماس به دست می‌دهد. جالب آنکه هر دو نویسنده، به رغم رویکردهای عمیقن متفاوت‌شان در خوانش این اثر واحد، از خلال بررسی‌های خود به تحلیل جامعه‌ی هم‌عصر نویسنده نیز می‌پردازند. همچنین شایان ذکر است که میاحی در مقاله‌ی خود درباره‌ی «به دزدی رفته­ها» در همین مجلد در چارچوب نظریات فمینیستی به خوانش داستانی از گلستان پرداخته است، و این درحالی است که تاکنون، هیچ منتقدی نوشتار گلستان را با این رویکرد بررسی نکرده بود. از دیگر مقاله‌های این مجموعه که با رویکردی نو به خوانش داستان پرداخته‌اند، می‌توان به مقاله‌ی شیررضا در چارچوب نظریه‌ی شعرشناسی شناختی اشاره کرد. همچنین دو مقاله‌ی صادقی درباره‌ی خروس، آذر ماه آخر پائیز و شکار سایه، هر یک چشم‌اندازی نو بر خوانش آثار گلستان می‌گشایند، چرا که صادقی، گلستان را مبدع ژانری نو در ادبیات داستانی معرفی می‌کند و خوانشی نو از آثار او به دست می‌دهد. به طور کل می‌توان گفت که هریک از مقالات این مجلد، به گونه‌ای با نگاهی نو، سخنی نو و یا روشی نو، دریچه‌ای بر چگونگی خوانش ادبیات داستانی این دو نویسنده می‌گشایند.

    در مجموع، دوازده مقاله در این کتاب وجود دارد که شش مقاله در بخش اول به بررسی برخی از آثار ابراهیم گلستان و شش مقاله‌ی دیگر در بخش دوم به بررسی آثار جلال آل احمد می‌پردازند. این مقالات به ترتیب تاریخ انتشار کتاب‌ها قرار گرفته‌اند و در سرفصل هر مقاله یکی از جمله‌های کتاب مورد نظر، به مثابه‌ی دریچه‌ای برای ورود به تحلیل اثر، نقل شده است.

    در بخش اول، که به بررسی آثار ابراهیم گلستان اختصاص دارد، نخست در مقاله‌ای به نام «داستان‌های به هم متصل: از داستان خوشه‌ای تا داستان کلان»، به قلم نگارنده‌ی این سطور، به اهمیت و جایگاه دو اثر ابراهیم گلستان به نام‌های آذر، ماه آخر پائیز (1328) و شکار سایه (1334) پرداخته شده است. در این پژوهش نخست به ژانری به نام داستان دنباله‌دار اشاره شده که در غرب از 1914 شکل گرفته و در ایران با آثار ابراهیم گلستان رواج یافته است. این مقاله با مقایسه‌ی دو اثر گلستان به نام‌های آذر، ماه آخر پائیز و شکار سایه، به این نتیجه می‌رسد که گلستان صرفن انتقال دهنده‌ی ژانری ابداعی از غرب به ایران نبوده است، بلکه خود نیز گامی در ابداع نوعی از داستان‌های دنباله‌دار برداشته است. نگارنده این ابداع را «داستان کلان» می‌نامد و در مقاله‌ی خود با استفاده از ابزارهای شعرشناسی شناختی و همچنین نظریه‌ی ادغام‌ مفهومی دو زبان‌شناس معاصر، ژیل فوکونیه و مارک ترنر، توضیح می‌دهد که این زیر-ژانر چگونه شکل می‌گیرد و چه نقشی در ارائه‌ی جهان داستانی بزرگ‌تر ایفا می‌کند. به اعتقاد نگارنده‌ی این مقاله، چیدمان و ساختار داستان‌های شکار سایه باعث می‌شود که عناصر داستانی در یک فضای داستانی با فضای داستانی دیگر ترکیب شوند و در فضای ادغام، فضای داستانی جدیدی به نام داستان کلان را ایجاد کنند که در آن یک طرح‌واره با بازنمایی‌های متفاوت، داستان‌های به ظاهر متفاوتی را می‌سازد. در این مقاله اشاره می‌شود که کارکرد داستان کلان، تبدیل ساختار اثر به بخشی از روایت داستانی برای انتقال مضمون اثر است.

    سپس مقاله‌ی الهام میاحی، با نام «تحلیل ”به دزدی رفته­ها“ با رویکردی در مطالعات فرهنگی»، تمرکز خود را بر بررسی اولین داستان کوتاهی می‌گذارد که ابراهیم گلستان در 1326 به نگارش درآورده است. البته این داستان در 1328 در مجموعه‌ی داستان آذر، ماه آخر پائیز منتشر شد و این مقاله به مطالعه‌ی این تک داستان بر مبنای نظریات نقد فمینیستی می­پردازد. در این پژوهش دیدگاه­های گوناگون نظریات فمینیستی درباره‌ی ادبیات مطرح می‌شود و سپس با تقسیم‌بندی نقد فمینیستی به دو گرایش «زن­محور» و «مرد محور» و با معرفی مؤلفه‌های هریک از این گرایش‌ها، این نتیجه حاصل می‌شود که «به دزدی رفته‌ها» از مؤلفه­های نقد فمینیستی زن محور برخوردار است و گلستان به گفتمان غالب مردسالار در ادبیات تن نداده است. به باور میاحی، شخصیت اصلی و محور همه­ی کنش­ها و حوادث این داستان را زن می‌سازد و داستان به تبلور هراس، درد، بدبختی و مظلومیت زن بدل می­گردد. در نهایت نگارنده اشاره می‌کند که آنچه این داستان را از دیگر داستان­های هم عصرش متمایز می­سازد، همین نوع نگاهِ هنجارشکن و ضدکلیشه‌ای به زن و مصائب اوست. درواقع، میاحی در پژوهش خود نشان می‌دهد که گلستان به شیوه­های مدرنیستی و فمینیستی می­کوشد به ذهن شخصیت زن داستان خود رسوخ کند و درون آشفته، گریزپا، پُرغوغا و هراس پیوسته­ی او را عینی و ملموس ترسیم نماید. بدین منظور، گلستان از نمادها و نشانه‌هایی مانند ترس از تاریکی، صداهای هراس­انگیز باد، عوعوی سگ و وحشت از آمدن دزد برای نشان دادن تنهایی و بی­پناهی زن استفاده می‌کند تا بتواند تصویری از درون ناآرام او ترسیم نماید.

    در مقاله‌ی بعدی با عنوان «جهان متن دوگانه‌ی ”لنگ“ با رویکرد شعرشناسی شناختی»، فرزانه شیررضا به بررسی یک تک داستان به نام «لنگ» از مجموعه داستان شکار سایه (1334) می‌پردازد. به عقیده‌ی شیررضا مطالعه‌ی ابعاد شناختی داستان «لنگ» برای تحلیل متن بسیار کارآمد است و امکان درکی متفاوت از این اثر و همچنین بررسی چگونگی شکل‌گیری معنا و فرآیندهای معناسازی در روند داستان را فراهم می‌کند. در این پژوهش، برای تحلیل روایت داستان «لنگ»، با بهره‌گیری از ابزارهای شعرشناسی شناختی همچون «نظریه‌ی جهان متن» به بررسی چگونگی شکل‌گیری جهان‌های متن دو شخصیت داستان، حسن و منوچهر، پرداخته می‌شود و نشان داده می‌شود که چگونه جهان‌های زیرشمول دوگانه در راستای عناصر جهان‌ساز شخصیتی قرار می‌گیرند و دو جهان متن متفاوت منوچهر و حسن را به دو جهان استعاری متفاوت تبدیل می‌کنند که نمودهایی از سنت و مدرنیته هستند.

    در مقاله‌ی چهارم این بخش، مرتضی بابک معین به بررسی یک تک داستان به نام «عشق سال‌های سبز» از مجموعه داستان جوی و دیوار و تشنه (1346) در چارچوب نشانه‌شناسی آلگرید گرماس و اریک لاندوفسکی می‌پردازد. او با استفاده از چهار نظام معنایی مطرح شده از سوی لاندوفسکی که در ادامه‌ی الگوهای کنشی گرماس قرار دارد، چرخه‌ی کنش روایی این داستان را بررسی می‌کند. سرانجام به این نتیجه می‌رسد که نظام برنامه‌مدار در این داستان که به دلیل عادت شدن کنش‌ها به بی‌معنایی منجر می‌شود، با رسیدن به لحظه‌ای به نام «لحظه بارقه» که همان لحظه‌ی خواست متقابل وصال است، داستان را با معنایی پدیداری مواجه می‌کند. به باور معین، سوژه یا همان راوی داستان، تجربه‌ی فرّار چنین لحظه‌ای را پشت سر می‌گذارد، لحظه‌ای که سوژه به ناگاه با معنایی پدیداری مواجه می‌شود، معنایی که در دم نطفه می‌بندد. «لحظه بارقه»‌ای که مرز جدایی «آنچه بوده است» تلقی می‌شود، از آنچه به مثابه‌ی دریچه‌ای رو به تجربه‌ای تازه گشوده می‌شود و در این تجربه‌ی حسی- ادراکی که به باور گرماس سوژه از «درون می‌لرزد»، سوژه‌ی داستان «لحظه بارقه‌ی عشق» را که از پیوند و یکی شدن سوژه و ابژه ناشی می‌شود، در لحظه پشت سرمی‌گذارد.

    مقاله‌ی بعدی به قلم نگارنده‌ی این سطور، به بررسی داستان بلند خروس اختصاص دارد که در سال 1349 نوشته شده، اما برای اول بار در 1384 منتشر شد. این مقاله با نام «انشقاق اجتماعی در یک متن نوشتنی: رمزگان‌شناسی خروس»، به بررسی داستان خروس براساس رمزگان‌های شکل‌دهنده‌ی یک متن نوشتنی می‌پردازد. به باور نگارنده، متن نظامي از نشانه‌ها است و براي تحليل اين نشانه‌ها، نقش فعال خواننده در تفسیر به خوانش‌های چندگانه و چندمعنایی اثر منجر می‌شود، اما از آنجایی که این تکثر یا چندمعنایی نظام‌مند است، برای درک چگونگی تکثر معنا و تبیین چگونگی خوانش گشوده‌ی این داستان، به بررسی عملکرد پنج رمزگان تشکیل‌دهنده‌ی متن پرداخته می‌شود. در این مقاله مشخص می‌شود که چگونه روایت به‌واسطه‌ی به‌کارگیری این رمزگان‌های پنجگانه‌ی مطرح شده از سوی رولان بارت امکان تفسیر یک متن نوشتنی و امکان تفسیرهای متفاوتی از دوگانه‌های موجود در این داستان را ایجاد می‌کند و چگونه رمزگان‌های مختلف در راستای بازنمایی انشقاق اجتماعی فعال می‌شوند. به عبارت دیگر، تكثر معنايي در داستان خروس باعث مي‌شود كه در شرايط فرهنگي متفاوت و در دوره‌هاي تاريخي متفاوت، خواندن اين داستان تفسیرهای متفاوتي را ايجاب كند و رمزگان‌های متفاوت تشکیل‌دهنده‌ی اثر که هیچ یک بر دیگری برتری ندارند، به شکل‌گیری و معناسازی دال‌ها و نیز تقابل‌های دوگانه‌ی متن منجر شوند؛ تقابل‌هایی که خود نمایانگر دو فكر متفاوت، دو طبقه‌ی اجتماعي، دو شقگي و از هم‌گسستگی اجتماعی می‌توانند باشند. درنهایت، نگارنده با تکیه بر عملکرد رمزگان‌های موجود، به این نتیجه می‌رسد که ساختار و مفهوم داستان در تناسب با یکدیگر، همین دوگانگی و دو شقگی را بازنمایی می‌کنند که در عمل به انهدام هر دو شقه (بز و خروس) یا ساختار اجتماعی و هویتی منجر می‌شود. درواقع، تقابل‌های موجود در داستان همگي نشان دهنده‌ی شكافی در زيرساخت اجتماعي و در نتيجه زيرساخت رواني مردم جامعه می‌تواند باشد كه منجر به بحران مي‌شود: كشتن خروس و تخریب مجسمه‌ی بز و در نتيجه كنش پنهاني فردی ناشناس براي تخریب وجهه‌ی حافظان بز در فرجام داستان. نگارنده در این پژوهش نشان می‌دهد که رمزگان‌ها در این متن به صورت شبكه‌اي به ساخت‌ معنی می‌انجامند و بی‌آنکه یکی بر دیگری سلطه يابند، بر يكديگر اثر متقابل مي‌گذارند. به عقیده‌ی او هریک از رمزگان‌ها در ساخت بخشی از معنا شرکت می‌کنند و هيچ‌كدام رمزگان اصلي نيستند، بلکه هر يك به سهم خود به گونه‌اي متن را مي‌سازند.

    در مقاله‌ی آخر بخش مربوط به بررسی آثار ابراهیم گلستان، امیرعلی نجومیان در پژوهشی با عنوان «یک داستان از دو چشم‌انداز: بررسی تطبیقی فیلم و داستان اسرار گنج دره‌ی جنی»، به بررسی نظریه‌ی رمزگان در نشانه‌شناسی این دو اثر می‌پردازد و توضیح می‌دهد که رسانه‌ی سینما و ادبیات هر یک دارای رمزگان ویژه و در عین حال مشترک هستند. از رمزگان ویژه‌ی سینما به تدوین، حرکت دوربین، و نورپردازی و از رمزگان ادبی بر نظام آوایی، آهنگ کلام، تفسیر رویدادها و کنش‌ها اشاره می‌شود. سرانجام نجومیان براساس فرآیند ترارمزگان‌گذاری استدلال می‌کند که این دو اثر در عین بازنمایی رمزگان ویژه‌ی رسانه‌ی خود، از رمزگان رسانه‌ی دیگر نیز بهره جسته‌اند و فرآیند دلالت‌پردازی هر متن به دلالت‌های متنِ دیگر بستگی دارد. او همچنین نشان می‌دهد که روابط میان نشانه‌ها به صورت رابطه‌ی تعاملی و منتشر است و دو متنِ مورد بحث هدف انتقادی خود را بر مناسبات مسئله‌دار میان شخصیت‌های داستان قرار می‌دهند. ماحصل پژوهش نجومیان نشان می‌دهد که دو متن سینمایی و ادبی اسرار گنج دره‌ی جنی از دو چشم‌اندازِ متفاوت یکدیگر را تکمیل می‌کنند و ابراهیم گلستان در این دو متن برآن بوده است که تحلیلی گفتمانی از تاریخ دوره‌ی ویژه‌ای از ایران را به ثبت برساند.

    در بخش دوم این مجموعه مقالات که به بررسی آثار جلال آل احمد با رویکردی عمدتن نشانه‌شناختی اختصاص دارد، شش مقاله وجود دارد. نخستین مقاله با عنوان «کارکرد و موقعیت‌های روائی در ”بچه‌ی مردم“، ”گلدسته‌ها و فلک“ و ”جشن فرخنده“»، به بررسی تک داستان‌هایی از مجموعه داستان‌های سه تار (1327) و پنج داستان (1350) اختصاص دارد. علی عباسی در این مقاله به بررسی ساختار و نظام روائی روایت‌ در این داستان‌ها در چارچوب نشانه‌شناسی ساخت‌گرای گرماس می‌پردازد. عباسی بر این باور است که بین اندیشه‌ی گفته‌پرداز و ساختار روائی این روایت‌ها رابطه‌ای مستقیم برقرار است، بدین معنا که اندیشه‌ی گفته‌پرداز باعث شکل‌دهی به ساختار روائی می‌شود. او نشان می‌دهد که برخی از آثار جلال آل احمد از پیرنگی منسجم پیروی نمی‌کنند و البته انتخاب پیرنگ نادرست یکی از عواملی است که باعث فقدان انسجام معنائی و انسجام شکلی برخی از آثار او است. ماحصل پژوهش عباسی نشان می‌دهد که «بچه‌ی مردم» شکل یک روایت کمینه را دارد که می‌توانست وضعیت‌های میانی و انتهایی پیرنگ را در خود جای دهد که نداده است. علت این امر سرگشتگی و بی‌هویتی کنش‌گر و یا نویسنده‌ی انتزاعی («من دوم» جلال آل احمد) متن است. این سرگردانی سبب می‌شود که قهرمانان داستان و بالطبع نویسنده‌ی انتزاعی نتوانند راه حلی برای مشکلات پیش آمده ارائه دهند. همچنین عباسی نشان می‌دهد که نویسنده در «جشن فرخنده» نتوانسته است به خوبی توازن میان بخش‌های پیرنگ را برقرار سازد و برخلاف انتظار، طرح اصلی را به حاشیه رانده است.

    در مقاله‌ی دوم همین مجموعه، مرضیه اطهاری نیک عزم در پژوهشی با عنوان «نشانه‌- معناشناسی اجتماعی زن زیادی: حضور ”دیگری“ برای ساخت معنای زندگی ”خود“»، به بررسی مجموعه داستان زن زیادی (1331) با رویکرد نشانه‌شناسی اجتماعی می‌پردازد. اطهاری بر این باور است که آنچه به مفهوم «من» در شخصیت‌های داستانی این مجموعه معنا می‌دهد، حضور مفهوم «دیگری» است. او نشان می‌دهد که ‌»ديگري» در این داستان‌ها به شيوه‌هاي مختلفي، از جمله شبيه‌سازي، ایجاد رابطه‌ی تخيلي، سياست‌گذاری و در نهایت پذيرش و جدايي امکان حضور دارد. او در نهایت بحث «عادت» را مطرح مي‌کند. در واقع به دليل تكرار مسائل روزمره، شخصيت‌های این داستان‌ها به دنبال معنا مي‌گردند، اما درواقع همه‌ی آن‌ها به گونه‌ای دچار بی‌معنایی شده‌اند. آن‌ها برای یافتن معنا، باید به‌واسطه‌ی محرکی دور تکراری برنامه‌های روزانه را بشکنند و خود را از دور و تسلسل خارج کنند یا به عبارتی روند عادت‌ها را بگسلند که غالبن نمی‌توانند. ماحصل پژوهش اطهاری نشان می‌دهد که اگر «ديگري» توجه شخصيت‌ها را جلب می‌کند، فقط نشانه‌اي براي برقراري ارتباط اجتماعي نيست، بلكه بدین واسطه به دنبال ارزش مي‌گرد: بدین معنی که شخصيت‌های این داستان براي يافتن «خود» و ارزش‌هاي «خود» به دنبال «ديگري» هستند. درواقع كنشگران این داستان‌ها، «خود» را از نگاه ديگري كشف، تعريف و معنا مي‌كنند؛ زيرا دنياي «من» با دنياي «ديگري» در تقابل قرار مي‌گيرد و اين تقابل منجر به شبيه‌سازي، سازش و يا انطباق مي‌گردد.

    مقاله‌ی بعدی، پژوهشی است با عنوان «بررسی عوامل کنشی و شوِشی و فرایند تنشی گفتمان در دو مجلس از نون و القلم»، به قلم صادق رشیدی درباره‌ی رمان نون و القلم (1340). در این پژوهش که در چارچوب مربع معناشناسی گرماس اولیه در مکتب فرانسه قرار دارد، عوامل کنشی و شوِشی و همچنین مطالعه‌ی فرایند تنشی گفتمان در دو مجلس از داستان نون والقلم بررسی می‌شود. به باور رشیدی، این رمان که از یک پیش‌درآمد، پس‌دستک و هفت مجلس تشکیل شده، دارای دو شخصیت اصلی است: دو میرزا بنویس که تکه‌های دوگانه و جدا شده‌ی نویسنده‌ی داستان هستند. برای تحلیل فراز و نشیب زندگی و حضور این دو شخصیت در داستان، فرایند تنشی گفتمان آن‌ها بررسی می‌شود و این نتیجه حاصل می‌شود که میرزا اسدالله، وجدان بیدار و آگاه جامعه است که تلاش می‌کند با نفی کمیت‌ها و مادیات زندگی به ارزش‌ها و اخلاقیات پایبند باشد و بیش از پیش به سوی به‌دست آوردن ارزش‌های معنوی و اجتماعی سوق یابد. در مقابل میرزا عبدالزکی ابعاد ارزشی و کیفی زندگی خود را به نفع مادیات و ابعاد کیفی نادیده می‌گیرد که همه‌ی این رویدادها با وجوه کنشی و شوِشی زنان این دو میرزا بنویس نیز مرتبط است. در نهایت، رشیدی چنین نتیجه می‌گیرد که میرزا اسدالله به مثابه‌ی تکه‌ای از وجود خود آل احمد، در دنیا و تجربه‌ی زیسته‌ی خود به‌دنبال تعالی و معنابخشیدن به زندگی خود است و لذا همه‌ی عوامل و نشانه‌هایی که ابعاد کمی دارند، مربوط به دنیای پیرامونی او هستند. میرزا اسدالله در فرایند حسی- ادراکی، در واکنش به شرایط اجتماعی و سیاسی حیات خود همواره دچار چالش و تنش است، چراکه نمی‌خواهد از ابعاد ارزشی و اخلاقیات و آرمان‌های خود صرف نظر نماید. بدین منظور، او برای معنا بخشیدن به زندگی خود حتا از اعضای خانواده‌‌ی خود نیز مایه می‌گذارد.

    دو مقاله‌ی بعدی به بررسی اثری از جلال آل احمد می‌پردازند که در سال 1342 نوشته شد، ولی پس از مرگ او و علی‌رغم میل همسرش، سیمین دانشور و از سوی برادرش، شمس آل احمد، در سال 1360 منتشر شد. این اثر به باور برخی منتقدان، یکی از پراهمیت‌ترین خود-زندگی‌نامه‌های ایرانی است که تا به حال نگاشته شده است. مصطفی عابدینی‌فرد در مقاله‌ی خود به نام «هژمونی جنسیتی و ناخوشایندی‌های آن: مردانگی ابتر و نفی سنت در سنگی بر گوری»، به بررسی روایت سنگی بر گوری در چارچوب نظریه‌ی مردانگی هژمونیک ریوین کانل می‌پردازد. عابدینی‌فرد در این پژوهش می‌کوشد به این پرسش پاسخ دهد که نشان دهد مضمون محوری عقیم بودن، به مثابه‌ی امری جسمی و شخصی، چه ارتباطی با نفی سنّت به­عنوان امری انتزاعی و فراشخصی می‌تواند داشته باشد. او ضمن معرّفی حوزه‌ی نوپا و روبه رشد مردانگی پژوهی انتقادی، به ویژه با اتکا به مفاهیم «مردانگی هژمونیک» و«سلسله‌مراتب جسمی»، استدلال می‌کند که سنگی بر گوری روایت جدال راوی آن با مردانگی هژمونیک سنّتی ایرانِ زمانه‌ی آل احمد است. به باور عابدینی‌فرد، این مردانگی غالب از سویی هویّت مردانه‌ی راوی را آسیب‌دیده و به لحاظ اجتماعی فاقد اعتبار کافی کرده و از دیگر سو، موجب تعدّی در حق زنانی شده که هریک به سهم خود در زندگی راوی گرانقد بوده‌اند. ماحصل پژوهش‌های عابدینی‌فرد نشان می‌دهد که محتوای سنّت یادشده در خصوص جنسیّت را آموزه‌هایی متداول تشکیل می‌دهند که در مواردی متّکی به قرائت‌هایی خاصّ از مذهب‌اند. از جمله‌ی این آموزه‌ها عبارتند از مردانگی به مثابه­ی رجولیّت، مردانگی به مثابه‌ی سلامت و توانایی جسمی، مردانگی به‌ مثابه‌ی نگرش به زن یا «ناموس» همچون مایملکی که حیثیّت اجتماعی مرد را تعریف می­کند، مردانگی به­عنوان برخورداربودن مرد متأهّل از فرزند ذکور تا او را از انگ­های اجتماعی برهاند، زنانگی همچون تمکین بی‌چون ­و چرا در برابر تمنیّات مردانگی غالب و زنانگی همچون بارورشدگی، چندان­که تن­دردادنِ زنان نازا به تعدّد زوجات امری طبیعی بنماید. پای­بندی به این آموزه­ها و پیش­انگاشت­های غالب در فرهنگ و تحقّق آن‌ها در جامعه، به تعدّی در حقّ عموم زنان و پاره­ای از مردان می­انجامد.

    مقاله‌ی دیگری که درباره‌ی همین اثر آل احمد در این مجلد نوشته شده، با رویکردی نشانه‌شناختی به بررسی وجه تنشی سنگی بر گوری می‌پردازد. حمیدرضا شعیری در این مقاله، با عنوان «تحلیل وجه تنشی گفتمان سنگی بر گوری»، به بررسی جریان تنشی‌ای می‌پردازد که در همه‌ی ابعاد زندگی سوژه تجلی می‌یابد، یعنی «بچه نداشتن». به باور شعیری، این «نداشتن»، منبع شکل‌گیری تنش‌هایي متفاوت است که مجموعه‌ی این تنش‌ها سبب مي‌گردند تا پاي «ديگري» به نظام گفتماني باز شود. به اعتقاد شعیری، نقصانی که سبب بحران تنشی در گفتمان سنگی بر گوری می‌گردد، جنسی متفاوت با همه‌ی نقصان‌های روایی دارد که معمولن کنش‌گران با آن مواجه هستند. این نقصان دارای جنسی تاریخی- فرهنگی است که از ناحیه‌ی دو «دیگری» برجسته می‌گردد: یکی دیگری که بخشی از خود کنش‌گر است و از خود او نشأت می‌گیرد؛ و یکی دیگری که وابسته به جامعه و تاریخ و فرهنگ است و همواره تکلیف او را به «خود» یادآوری می‌کند. از این پژوهش چنین استنباط می‌شود که از مجموع حضور این دو دیگری، یک فشاره‌ی تنشی شکل می‌گیرد که کنش‌گر را در بودن «خود» و در همه‌ی ابعاد هستی‌شناختی دچار بحران هویتی می‌سازد. برای خروج از این بحران تنشی، کنش‌گر با انتخاب مکانی آستانه‌ای که در مرز مکان زندگان و گذشتگان قرار دارد، به گسستی که او را در مقابل یک دیگری تاریخی و فرهنگی قرار می‌دهد، پایان می‌دهد. نتیجه‌ی این عبور از گسست بازیابی خود و دست‌یابی به «من» واحدی است که کنش‌گر را در وضعیت ایجابی تسلط بر خود، تثبیت می‌نماید.  

    در آخرین مقاله‌ی مربوط به بخش بررسی آثار جلال آل احمد و همچنین آخرین مقاله‌ی این مجلد، فرزانه کریمیان در پژوهشی با عنوان «تفکر اجتماعی- سیاسی آل احمد در نفرین زمین» (1346) با رویکردی تاریخی- اجتماعی به بررسی رمان نفرین زمین می‌پردازد. به اعتقاد کریمیان این رمان، در تمام فراز و فرودهای خود مجالی است برای نمایاندن زندگی روستایی به هنگام «انقلاب سفید» و اصلاحات اراضی با تمام پرسش‌ها و مسایل تاریخی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی که در آن دوران حاکم بود. این پژوهش به دلیل ارجاعات بینامتنی به آثار مختلف آل احمد، امکانی است برای آشنایی با جهان‌بینی و نگاه سیاسی- اجتماعی آل احمد در عصر خود که البته از آنجایی که نفرین زمین بر کلیّت و تداوم خط فکری او تأکید دارد، مورد مطالعاتی کریمیان قرار گرفته است. به باور کریمیان، آل احمد از همان صفحات نخستین رمان ضمن توصیف چارچوب ویژه‌ی تاریخی، اجتماعی و سیاسی دهه‌ی چهل و همزمان با طرح اصلاحات ارضی به ترسیم رفتارها، باورها و آداب و رسوم روستاییان می‌پردازد. او با تبدیل خاطرات خود به روایتی داستانی از نگرانی‌ درهم‌ریختگی فرهنگ بومی سخن به میان می‌آورد. ماحصل پژوهش کریمیان نشان می‌دهد که دغدغه‌ی این رمان نه تنها موقعیت دهقانان و کشاورزان است، بلکه آشفتگی کل نظام و ساختار اجتماعی ایران در آن دوره است.

     

    فهرست مقالات

     

    پیشگفتار: دکتر حمیدرضا شعیری

    مقدمه (نشانه شناسی ادبیات داستانی): لیلا صادقی

     

    بخش اول: آثار ابراهیم گلستان

    آذر، ماه آخر پائیز (1326) و شکار سایه (1334)

    داستان‌های به هم متصل: از داستان خوشه‌ای تا داستان کلان، لیلا صادقی

    “به دزدی رفته‌ها” (در: آذر، ماه آخر پائیز)، 1326

    تحلیل”به دزدی رفته­ها“ با رویکردی در مطالعات فرهنگی، الهام میاحی

    “لنگ” (در: شکار سایه) (1334)

    جهان متن دوگانه‌ی ”لنگ“ با رویکرد شعرشناسی شناختی، فرزانه شیررضا

    “عشق سال‌های سبز” (در: جوی و دیوار و تشنه) (1346)

    گفته‌پردازی در ”عشق سال های سبز“، دکتر مرتضی بابک معین

    خروس (1349)

    انشقاق اجتماعی در یک متن نوشتنی: رمزگان‌شناسی خروس، لیلا صادقی

    اسرار گنج دره‌ی جنی (1353)

    یک داستان از دو چشم‌انداز: بررسی تطبیقی فیلم و داستان اسرار گنج دره‌ی جنی، دکتر امیرعلی نجومیان

     

    بخش دوم: آثار جلال آل احمد

     

    ”بچه‌ی مردم“ (1327)، ”گلدسته‌ها و فلک“ و ”جشن فرخنده“ (1350)

    کارکرد و موقعیت‌های روائی در ”بچه‌ی مردم“، ”گلدسته‌ها و فلک“ و ”جشن فرخنده“، دکتر علی عباسی

    زن زیادی (1331)

    نشانه‌- معناشناسی اجتماعی زن زیادی: حضور ”دیگری“ برای ساخت معنای زندگی ”خود“، دکتر مرضیه اطهاری

    نون و القلم (1340)

    بررسی عوامل کنشی و شوِشی و فرایند تنشی گفتمان در دو مجلس از نون و القلم، صادق رشیدی

    سنگی بر گوری (1342)

    هژمونی جنسیتی و ناخوشایندی‌های آن: مردانگی ابتر و نفی سنت در سنگی بر گوری، مصطفی عابدینی فرد

    تحلیل وجه تنشی گفتمان سنگی بر گوری، دکتر حمیدرضا شعیری

    نفرین زمین (1346)

    تفکر اجتماعی- سیاسی ال احمد در نفرین زمین، دکتر فرزانه کریمیان

     

     

     —

    نقد و بررسی آثار ابراهیم گلستان و جلال آل احمد 

    به کوشش: لیلا صادقی

    ویراستار: لیلا صادقی

    ناشر: سخن (1392)

    قیمت: 19.500

    شماره شابک: ‭978-964-372-638-6‬

    شماره توزیع و پخش سایه: 66418235  و  66412358

     

     

    {jcomments on}

  • گریز از مرکز

    گریز از مرکز

     

    goriz rooye jeld

    طرح جلد این اثر از صفحه اول کتاب آغاز می شود و نام کتاب، لایه ی دیگری است که به صورت مهر بر شعر صفحه اول کوبیده می شود و مفاهیم فضای نشانه ای خود را بر کتاب منتقل می کند. درواقع کتاب در موقعیتی بینامرزی هم کتاب فاقد جلد است و هم دارای جلدی است که از لایه های متنی متفاوتی شکل گرفته است. یکی از لایه های دلالتمند، همان مهری است که هم نام کتاب است، هم به مثابه ی نشانه ی تأیید یا رد یک مدرک، ابطال یا اثبات یک سند و یا محرمانه بودن اطلاعات درون یک پرونده تلقی می شود و البته می تواند دلالت به هر فضای نشانه ای دیگری داشته باشد که به ذهن مخاطب خطور می کند و تفسیری دیگر را شامل می شود.

    این مجموعه حاوی سی قطعه شعر به نام سی بادبادک است که سطرهای هر شعر از لحاظ تکثر با تعداد بادبادک های مشخص شده در نام شعر در هماهنگی شمایلی است، به گونه ای که هرچه بر ارتفاع بادبادک افزوده می شود، سطرهای شعر نیز بیشتر می شوند. همچنین هفت داستان به مثابه  ی هفت خوان در  میانه ی حرکت بادبادک ها حضور دارند که ارتباطی درون مایه ای با شعرهای کتاب دارند و نیز شش شعر تصویری کوتاه در لابه لای سی بادبادک حضور دارند که بر لایه های تفسیری اثر می افزایند. این اثر با منطق الطیر، اثر عطار نیشابوری در بینامتنیتی تفسیری قرار می گیرد و سی بادبادک و سی پرنده برای رسیدن به آشیانه ی سیمرغ در قاف اوج می گیرند که البته این اثر در ترجمه ی بینا نشانه ای ساختار منطق الطیر تغییراتی ایجاد می کند که همان زاویه ی دید مولف متن است. دلالتمندی پیرامتن ها، بینامتن ها و ترامتن های متفاوت از جمله شاخصه های سبکی صادقی است که در این اثر نیز به چشم می خورد.

    از جمله یادداشت های نوشته شده درباره این اثر عبارتند از:

    گریز از مرکز و مهندسی کلمات، نسترن مکارمی

    پریدن در هوای چگونگی، محمد آزرم

    هرچه دیدی سایه سیمرغ بود، نرگس باقری

    اضلاع بادبادک سفید (خوانش بادبادک بیست و نهم از مجموعه گریز از مرکز)، محمد آزرم

    گریز از مرکزیت روایت، سهراب رحیمی

    شدن یک لحن، رضا فرخفال

    روایت زبانی متفاوت و هویت زنانه، آزاده دواچی

    خوان اول هفت خوان، شهناز عرش اکمل

    گسترش لایه های فرمی، پژمان قانون

     

    • خوانش بادبادک سیزدهم:

    نمادی زنانه از یک شهر عرفانی، فرشید حاجی زاده

    ضد روایتی عاشقانه، محسن نظارت

    آنقدر پرنده ام، ایرج خواجه پور

    لابیرنت های معنایی متعدد، نسیرن فرقانی

    پنهان می شوم، یدایم کن، ابراهیم محبی

    در هر صورت کشته شده ای، ابوالفضل حسینی

     

     

    گفت و گوها درباره این کتاب:

    اعتماد

    شهرگان

    —-

    سفارش اینترنتی این کتاب از طریق سایت انتشارات مروارید نیز میسر است

    گریز از مرکز

    (مجموعه شعر -داستان)

    نوشته: لیلا صادقی

    تصویر: کیوان مهجور

    طرح روی جلد: سپیده شمالی

    ناشر: مروارید (1392)

    شماره شابک: ‭978-964-191-228-6‬

     

    {jcomments on}

  • از غلط های نحوی معذورم

    از غلط های نحوی معذورم

     

    Excuse my syntactic mistakes

    کتاب شعر-داستان «از غلط های نحوی معذورم»، به صورت همزمان شامل دو ژانر شعر و داستان است که به پیشنهاد مولف آن، لیلا صادقی در ژانری جداگانه به نام شعر-داستان قابل طبقه بندی است. این کتاب که از دوگانگی های بسیاری شکل گرفته، از جمله دو طرح جلد، دو چهره، دو عنوان، دو جنسیت، دو ژانر، دو روایت موازی و غیره روایتی است لایه لایه از جهانی دوگانه در سطح متن و نیز پیرامتن. از جمله پیرامتن های کتاب، دو چهره بر روی جلد و پشت جلد است که چهره مرد، جلد چپ کتاب است با عنوان “زندگی پر است از غلط‌های نحوی” و شامل کتابی است که از سمت چپ آغاز می شود و دارای چهل قطعه شعر است. چهره زن، جلد راست کتاب است با عنوان «از غلط‌های نحوی معذورم» که شامل یک داستان در چهل قطعه به صورت پاورقی است و بسته شدن دو کتاب برهم ، زن و مرد و جهان آن ها را به هم می رساند. دوگانه های این کتاب به گونه ای در تناظر و دیالوگ با یکدیگر هستند که این ساختار خود یک لایه معنایی به اثر می افزاید.

    هر تکه داستان در این کتاب در یک شب روایت می‌شود و با قطعه شعری که به داستان ارجاع می‌دهد، ارتباط بینامتنی دارد که باعث گستردگی خوانش اثر می‌شود. هر قطعه شعر با یک قطعه داستان در ارتباط است. داستان روایت دو شهر به نام‌های خورشید و ماه است. این دو گانگی در تمام اجزای کتاب دیده می‌شود، از جمله: طرح روی جلد (زن/مرد)، ژانر اثر (شعر/داستان)، نام شهرها (خورشید/ماه)، دو گونه زن (زن مدرن/زن کلاسیک) و دو نوع روایت (خرد/کلان). روایت خرد، در داستان در چهل شب بیان می‌شود که یادآور داستان‌های هزار و یک شب است، با این تفاوت که این بار به جای شهرزاد، لیلای قصه گو به روایت داستان می‌پردازد و هر تکه داستانی که لیلا روایت می‌کند، با شعرها که نمایانگر چهل شب هستند، مرتبط هستند. لیلا همانند شهرزاد برای اینکه از مرگ نجات پیدا کند، یک داستان را در چهل تکه روایت می‌کند و سعی دارد مخاطب را به اندازه چهل شب همراه خود نگه دارد و درواقع او سعی دارد برای چهل شب زنده بماند، که به گونه‌ای چله نشینی راوی با مخاطب محسوب می‌شود.

    زبان داستان، زبانی کهن و روایت آن، روایتی اسطوره‌ای است از دو شهر خورشید و ماه. این اثر از دو طرف شروع می‌شود، شعرها از سمت چپ کتاب شروع می‌شوند و قطعات داستانی از سمت راست کتاب که به صورت موازی از دو جهت متفاوت، این دو ژانر یکدیگر را تکمیل می‌کنند. از آنجایی که شهر خورشید (داستان) از سمت راست شروع می‌شود و شهر ماه (شعر) از سمت چپ، کتاب در یک چرخش فلکی روایت کلان را شکل می‌دهد و خوانشی که از سطح صرفن شعرها یا داستان‌ها فراتر می‌رود، با توجه به ساختار اثر شکل می‌گیرد.

    از غلط های نحوی معذورم

    از جمله یادداشت های نوشته شده درباره این اثر عبارتند از:

    درهم ریختگی زبان و زبان اعتراض، آزاده دواچی

    تلفیق مضمون در حکایتی نو، سهراب رحیمی

    بسط حاصل از وحدت و پراکندگی، امیر قاضی پور

    شعر با شعار فرق دارد، حسین ایمانیان

    شعر و داستان دیالکتیکی، حامد داراب

    مکمل این نوشتار جایی درون خودش بیرون پرید، مسعود آهنگری

    آینه ای در برابر آینه ات، حمید امیدی

    بریده باد هر دو دست ابولهب که نه من، حمید امیدی

    آفتاب گردانی که دو پهلو ایستاد (خوانش شعر شب سی و دوم)، فرشید حاجی زاده

    حوالی زندگی شخصی این روزها، رضا امیرزاده  

    کلاغی روی شانه این متن نشسته استلاغی روی شانه این متن نشسته است، افسانه نجومی

     

     

    گفت و گوها درباره این کتاب:

    اعتماد

     

    از غلط های نحوی معذورم

    زندگی پر است از غلط های نحوی

    (مجموعه شعر- داستان)

    نوشته: لیلا صادقی

    ناشر: ثالث  1389 (1390)

    شماره نشر: 88325376

    شماره شابک: ‭978-964-380-738-2

    خرید کتاب از سایت طاقچه

     

     

     

     

     

    {jcomments on}

  • در جستجوی نشانه ها: نشانه شناسی، ادبیات، واسازی

    در جستجوی نشانه ها: نشانه شناسی، ادبیات، واسازی

     

     «بيست سال پيش، اگر مي‌خواستيد بدانيد جايگاه نظريه‌ی ادبي كجاست، من مي‌گفتم “نشانه‌شناسي” و براي شناخت پيوندهاي بين نظريه‌ي ادبي و نشانه‌شناسي، جستجوي نشانه‌هاي كالر بهترين انتخاب بود. اما آيا امروزه نيز بهترين انتخاب است؟ پاسخ همان است. كالر در هر فصل درباب مسائل و موضوعات اصلي علوم انساني، مروري اجمالي، نقد، پرسش‌ها و راه حل‌هايي را ارائه كرده است. اين كتاب همان اهميت و تيزبيني گذشته‌ها را دارا است. علاوه بر اين، با توجه به گرايش ميان رشته‌اي اين اثر، نظريه‌ي ادبي خود به وسيله‌اي متداول براي تحليل فرهنگي در اين كتاب تبديل مي‌شود.»

                                        ميكی بال، استاد نظريه ادبي،                                     

    دانشگاه آمستردام

     

    از جمله یادداشت های نوشته شده درباره این اثر عبارتند از:

    بررسی در جستچوی نشانه ها، علیرضا فلسفی

     

     

    در جستجوی نشانه ها: نشانه شناسی، ادبیات، واسازی

     The pursuit of signs : semiotics, literature, deconstruction, 2002

    نوشته: جاناتان کالر (Culler, Jonathan D)

    برگردان: لیلا صادقی، تینا امراللهی

    ناشر: علم (1388)

    شماره شابک: ‭978-964-224-103-3

    ————-

     

    {jcomments on}

  • داستان های برعکس

    داستان های برعکس

     

     ‏inversion stories  

    ابر رمان «داستان هایی برعکس»، نوشته لیلا صادقی است که در سال 1388 از سوی نشر نگاه منتشر شده است. این اثر به صورت دو رسانه کتاب و لوح فشرده که هر یک دیگری را تکمیل می کند، روایتی است از داستان زن و شوهري كه در حين مشاجره در ماشين، تصادف مي‌كنند و زن در كما مي‌رود. موضوع كل كتاب به صورت تصاوير تكه تكه، متقاطع، موازي، مبهم و استعاري از دنياي واقعي روايت مي‌شود كه ماجراي زندگي پيشين اين زوج از خلال اين تصاوير بازسازي مي‌شود. زندگي زن مانند شيشه اي كه شكسته، به سي و دو تكه خرده شيشه تقسيم مي‌شود كه اين تكه ها در لوح فشرده گاهي از ديد مرد، گاهي از ديد زن و گاهي زن ها و مردهاي ديگري روايت مي‌شوند …

    ساختار لوح فشرده و كتاب:

     اين اثر از يك لوح فشرده (سي دي) به همراه يك كتاب تشكيل شده است كه بخش اول كتاب بر روي لوح فشرده به صورت خرده داستان‌هايي مبتني بر حروف الفبا نوشته شده و بخش دوم به صورت كتابي كه لوح فشرده را در پشت جلد خود به همراه دارد. موضوع محوري اين داستان، يك زن و يك مرد هستند كه مي‌توانند روابط بسياري از زن‌هاي مختلف تاريخ را شامل شوند، از جمله آدم و حوا، بيژن و منيژه و غيره. در خلال اين موضوع محوري، مضامين اجتماعي موجود در جامعه امروز ايراني و جهاني نيز در اين داستان‌ها مطرح مي‌شوند، البته چنانكه اين داستان‌ها زبان‌محور هستند، بخشي از روايت داستاني در خلال بازي‌هاي زباني شكل مي‌گيرند و موضوع صرفاً به عنوان هدف روايي داستان مطرح نيست. يعني در واقع، بخش‌هايي به ظاهر ناگفته، از طريق روابط عناصر زباني، گفته مي‌شوند كه در نگاه اول شايد خواننده را متوجه روايت داستان نكند، اما از طريق پي بردن به روابط ميان عناصر زباني كه در بسياري مواقع شخصيت‌هاي داستاني هستند، روايت‌هاي ناگفته نيز شكل مي‌گيرند.
    اين اثر، به صورت چند رسانه‌اي به داستان‌گويي مي‌پردازد، يعني عكس، موسيقي، حركت، رنگ، صداي كلامي، افكت صوتي و ديگر تصاويري كه همگي نقش مكمل داستاني دارند. در بخش اول “داستان‌هايي بر عكس” (لوح فشرده)، سي و دو حرف الفبا عنوان‌هاي داستاني هستند كه براي سي و دو عكس، از جاويد رمضاني نوشته شده و ده قطعه موسيقي براي ده حرف الفبا، از داريوش تقي‌پور (اوستا) فضاي داستاني را به صورت موازي مي‌سازند. عناصر داستاني عكس‌ها و قطعات موسيقي با هم در اشتراك هستند و اين اثر اولين تجربه‌اي است كه در آن داستان، عكس و موسيقي به صورت موازي حركت مي‌كنند و هر سه نظام به روايت‌گري مي‌پردازند. يعني آنچه ديده، شنيده و خوانده مي‌شود، با سه نظام ارتباطي متفاوت اجرا مي‌شوند. پس، داستان با سه نظام ارتباطي متفاوت (زبان، موسيقي، تصوير) بيان مي‌شود و برخي عناصر مكمل از جمله گرافيك، رنگ، حركت و افكت صوتي و غيره از جمله پس‌زمينه‌هايي هستند كه به ساختن فضاي داستاني كمك مي‌كنند. اين اثر چند رسانه‌اي و چند مؤلفه‌اي در زير مجموعه ادبيات”هايپرتكس” (ابرمتن) قرار مي‌گيرد و البته از آن هم فرا تر مي‌رود و به يك اثر “ابر رسانه‌اي” تبديل مي‌شود.

    هر حرف الفبا كه يك داستان مستقل به شمار مي‌رود، از خرده‌داستان‌هايي تشكيل شده است كه به هم لينك مي‌خورند. براي هر خرده داستان، لينك‌هاي متعددي وجود دارد كه بنا به تصميم خواننده، ادامه داستان بواسطه اين لينك‌ها تعيين مي‌شود. اين اثر، خواننده را به صورتي فعال وارد متن مي‌كند و خواننده نه تنها در خوانش متن و ايجاد ارتباط بين متن، موسيقي و عكس آزادي عمل دارد، بلكه به صورت فيزيكي با فشار دادن لينك‌هايي كه ادامه داستان را انتخاب مي‌كنند، به فعاليت خوانداري مي‌پردازد.
    دروازه ورودي اين اثر، حكايت از غاري دارد كه سالكان براي آمرزش گناهان خود در آن به چله نشيني مي‌پردازند و پس از چهل روز در يكي از تونل‌هاي خروجي اين غار حركت مي‌كنند و در صورت رسيدن راه خروجي به آبشار،گناهان آنان آمرزيده مي‌شود و در غير اين صورت، دوباره وارد غار مي‌شوند و چله نشيني از سر مي‌گيرند. ساختار اين داستان نيز مانند اين غار است و خواننده در آن به چله نشيني مي‌پردازد، با اين تفاوت كه در اين اثر يك راه ورودي وجود دارد و هيچ راه خروجي وجود ندارد. در واقع خواننده به اميد رسيدن به آبشاري كه وجود ندارد، دائم لينك‌ها را مي‌زند و وارد تونل‌هاي مختلفي مي‌شود، اما هر پاياني، يك آغاز ديگر است و “پايان” و نيز “بازگشت”، مفهوم خود را از دست مي‌دهند.

    از جمله یادداشت های نوشته شده درباره این اثر عبارتند از:

    در اشتیاق تاریخ های برزخی، محمد آزرم

    غار لینک ها، رسول رخشا

    افراط در نوگرایی، حمیدرضا امیدی سرور

    در جستجوی افق های نو، نعمت نعمتی

    تغییر روش از اثر به متن، مجید رحیمی جعفری

    گفت و گوها درباره این کتاب: 

    آکادمی هنر

    شهرآرا

    روزنامه کلمه

    مجله چلچراغ

    دویچه وله (فهیمه فرسایی)

    فرهیختگان

    دویچه وله (اسکندر آبادی)

     

    داستان هایی برعکس

    ابر رمان: اثر چند رسانه ای

    نوشته: لیلا صادقی

    موسیقی: داریوش تقی پور

    عکس: جاوید رمضانی

    مشاوره رایانه ای: حمیدرضا غفار

    ناشر: نگاه (1381)

    طرح جلد: جاوید رمضانی

    شماره شابک: ‭978-964-351-485-3

    ————-

    {jcomments on}

  • وهم بزرگ: من زیر نظرم

    وهم بزرگ: من زیر نظرم

    مجموعه داستان «وهم بزرگ» من زیر نظرم» شامل شصت داستانک از مارک استانلی بوبین است که به انتخاب مترجم آن، لیلا صادقی از سایت نویسنده در این کتاب جمع آوری شده است. نام کتاب نیز یکی از داستانک های نویسنده است که روی جلد به عنوان طرح جلد و عنوان مور استفاده قرار گرفته است.

    به طور کل، باید گفت که داستانک ها بر چند گونه تقسیم می شوند. برخی آنیت حوادث را  در بردارند –  تصویری غیرمعمول از چیزی بی همتا و در عین حال پیش پا افتادده؛ برخی نامأنوس، باورنکردنی و برخی کاملاً معقول و روشن. برخی براساس حوادثی واقعی و برخی کاملاً ساختگی و تخیلی.

    این داستانک ها قطعه ای از زندگی و لحظه ای زودگذر را تجبربه می کنند، لحظه ای که اهمیتی الهام بخش  و  رازگشا دارد. این گونه لحظه ها برای همه اتفاق می افتد و داستانک های این مجموعه کوشیده است که  این “گذار لحظات” را نشان دهد. این نوعش نوشتن، به منظور ارائه درون مایه ای فلسفی، پشت این داستانک ها شکل گرفته، چراکه تقریباً گفتن تمام  داستان در دو کلمه  غیر ممکن  به نظر می رسد، لیک شدنی  است که به داستانی  در دو کلمه اشاره کرد!  چنانکه نطفه داستانی در دو کلمه بسته شود و  پرورش آن  برعهده خواننده گذاشته شودد. این  همان  ابتکاری است که  این داستانک  ها و امثال آن  بکار می  گیرند.

    این نویسنده پس از تمام کردن رمان “باد بیابانی”، به فکر نوشتن اینگونه داستانک ها می افتد و چنان شیفته این نوع ادبی می شود که می گوید: دیگر  هرگز سراغ رمان نویسی نمی روم.  او می گوید: آرزویش  نوشتن کوتاه ترین  داستان هایی بوده است که به دست انسان نوشته شود. چنانکه می  بینید این داستان ها در کلمه کوتاه و در  معنی بلندند.

    نویسنده قصد دارد با این داستان هایش گفت و  گو کند و می گوید: اگر نتوانم، دیگر به نوشتن آن ها ادامه نمی دهم.

    اهمیتی ندارد که هنر در چه قالب و نوعی ارائه شود،  بایدد حسی باشد که بر  “بیننده – مخاطب” تاثیر بگذارد، و نویسنده با طنز گفتار، ایجاز نوشتار و هنجارشکنی در دستور زبان، این داستانک های گذار  را بر ذهن  خواننده تقدیم می کند، و از  خواننده انتظار می رود که با اندکی تأمل و ذهنی باز به خواندن این داستانک ها بپردازد.

     

    این کتاب در نسخه اینترنتی قابل دانلود است

     

     

     

     

    وهم بزرگ: من زیر نظرم

    مجموعه داستان

    نوشته: مارک استانلی بوبین

    برگردان: لیلا صادقی

    ناشر: آوام سرا (1381)

    شماره شابک: ‏‎‎964-940656-1-5‬

    ————-

  • اگه اون لیلاست، پس من  کی ام؟!

    اگه اون لیلاست، پس من کی ام؟!

     

     

    «اگه اون لیلاست، پس من کی ام؟!» (1381)، مجموعه ۱۱ داستانی است که نام تمام شخصیت‌های اصلی هر کدام از داستان‌ها لیلا است. این اثر به دو عدد یک در کنارهم که مجموعاً نشان دهنده عدد ۱۱ است، تقدیم شده که خود استعاره‌ای از درون یک فرد و نمود بیرونی او است (دوگانگی نویسنده و لیلا). دوگانگی و دولایه بودن، در بسیاری از سطوح دیگر این مجموعه به چشم می خورد، از جمله داستان هایی با روساخت و زیرساخت متفاوت. 

    در روساخت بسیاری از داستان ها، موضوعی دنبال می شود که در زیرساخت معنای ضمنی دیگری می یابد. دوگانگی میان دو عنصر، در پیرامتن های کتاب، از جمله عنوان کتاب نیز مشهود است.

    یادداشت های نوشته شده درباره این اثر عبارتند از:

    درباره “اگه اون لیلاست، پس من کی ام؟!“: کوشیار پارسی

    پیرامون آثار لیلا صادقی، محمد آزرم

    متنی در خوانش متون لیلا صادقی، مصطفی خدایگان

    درباره جهان متن لیلا صادقی، سعید احمد زاده اردبیلی

    اجرا؛ مسئله ساز نوشتار، محمد آزرم

    جابه جایی مرزها، محمد مهدی پور

     

    گفت و گوها درباره این کتاب:

    سایت لیلا صادقی

    پیام کردستان

    شهرآرا

    روزنامه کلمه

     

    این کتاب در نسخه اینترنتی قابل دانلود است

     

     

     

     

     

    اگه اون لیلاست، پس من کی ام؟!

    مجموعه داستان

    نوشته: لیلا صادقی

    ناشر: آوام سرا (1381)

    طرح جلد: جاوید رمضانی

    شماره شابک: ‏‎964-94056-0-7‬

    ————-

  • وقتم کن که بگذرم

    وقتم کن که بگذرم

     

    وقتم کن که بگذرم (1381)، مجموعه 60 داستان كوتاه به هم متصل است كه شامل 12 فصل، و هر فصل 5 داستان با شكلي از ساعت و برج هاست. نقش عناصر تصویری و پیرامتنی در تکمیل بخش های ناگفته داستانی، از جمله شگردهای مطرح شده در اینگونه داستان نویسی است. از مشخصه های این کتاب می توان به حضور نظام زبان تصويري، اتصال خرده داستان ها به يك كل يكپارچه، ساختارهاي روايي نامتعارف و ساختمندي پيرامتن هاي داستاني متفاوت كه باعث ايجاد وحدت در عين تكثر مي شود، اشاره کرد. در اين مجموعه گونه ديگري از داستان نويسي معرفي مي شود كه داستان شدگي عناصر پيرامتني از ويژگي هاي بارز آن است.

    از جمله یادداشت هایی که بر این کتاب نوشته شده، عبارتند از:

    درباره وقتم کن که بگذرم: شهریار شفیعی

    بخشش لازم نیست، اعدامش کنید: شکرالله ذبیحی

    عبور از کلیشه، یدالله سلیمی

    پیرامون آثار لیلا صادقی، محمد آزرم

    متنی در خوانش متون لیلا صادقی، مصطفی خدایگان

    درباره جهان متن لیلا صادقی، سعید احمد زاده اردبیلی

    جابه جایی مرزها، محمد مهدی پور

    نگاهی نو در ادبیات داستانی با مخاطبین خاص، حمیدرضا اکبری شروه

     

    یک خاطره درباره انتشار کتاب اول و دوم: چاپ آینه وار

     

     

    این کتاب در نسخه اینترنتی قابل دانلود است

     

     

     

     —

    وقتم کن که بگذرم

    نوشته: لیلا صادقی

    ناشر: نیلوفر (1381)

    طرح جلد: لیلا شریف

    شماره شابک: ‏‫‎964-448-189-5‬

     

  • ضمیر چهارم شخص مفرد

    ضمیر چهارم شخص مفرد

     

     ضمیر چهارم شخص مفرد (1379)، رمان داستان بلندي كه از شش بخش، دو بخش ناگفته و چهار بخش داستاني  تشکیل شده است كه اشاره اي به لايه هاي وجود انسان دارد. 

    سبك و ساختار اين كتاب كه در مرز ميان رمان و داستان بلند قرار دارد، تجربه‌اي است در زمينه ادبيات زباني، داستان تجربي، داستان شدگي پيرامتن و نيز ورود تصاوير به دنياي متن داستانی. از جمله شاخصه های این اثر می توان به اهمیت عناصر پیرامتنی در ساخت روایت داستانی و شکل گیری بخش های ناگفته داستانی به واسطه عناصری که در این اثر به بخشی از داستان تبدیل می شوند، مانند سرفصل ها، جلد کتاب، سربرگ صفحه ها و غیره اشاره کرد.

    از جمله یادداشت های نوشته شده درباره این اثر عبارتند از:

    ضمیرهایتان را مورد خطاب قرار دهید، محمد آزرم

    کتابی اینچنینی: عمران صلاحی

    هر انسانی یک کیومرث است، امید بهار

    طنازی مرگ در تغزل یک مرگ، رویا تفتی

    جزایر ضمایر، فرشید فرهمندنیا

    قصه های از چه قرار، محمد آزرم

    جابه جایی مرزها، محمد مهدی پور

     

    گفت و گوها درباره این کتاب:

    روزنامه عدالت

    پیام کردستان

    حیات نو

    سایت لیلا صادقی

    شهرآرا

     

    این کتاب در نسخه اینترنتی قابل دانلود است

     

     

     

    ضمیر چهارم شخص مفرد

    نوشته: لیلا صادقی

    ناشر: هامون (1379)

    طرح جلد: جاوید رمضانی

    شماره شابک: ‏‫964-6538-12-6

    ——————-

  • و اگر مرگ نبود… – لیلا راعی

    و اگر مرگ نبود… – لیلا راعی

     

     

     leila raeeآمد نشست روبه‌رویم و گفت همسایه‌ی کناری دوست ندارد که گر به‌ی ما می‌رود توی حیاطش و در خاک باغچه‌شان کارش را می کند.و گفته دفعه بعد حتما اگر ببیندش بلایی سرش می آورد.

    بعد هم گفت که از دست بی‌ملاحظه‌گی‌های من حوصله‌اش سر رفته. گفتم: کدام بی‌ملاحظه‌گی؟ گفت دیده که از ماشین همکارم پیاده شده‌ام و داشتم با او می‌خندیدم.

    گفتم خب من ماشین ندارم و هر وقت مسیر دور باشد و بخواهد از این‌وری بیاید، مرا هم سوار می‌کند. گفت نه، من فکر می‌کنم تو سروگوشَت می‌جنبد. نگاهش کردم و خندیدم. گفتم باشد، فکر کن، فقط لطفاً دفعه‌ی بعد که از این فکرها به سرت زد، آدم خوش‌قیافه‌تری را برایم انتخاب کن. و بلند شدم رفتم توی اتاق تا دنباله‌ی فیلمم را تماشا کنم.

    صبح که می‌خواستم بروم سرِ کار، هنوز روی مبل خواب بود. یک ساندویچ تست و پنیر درست کردم و بطری‌ام را پر آب کردم و رفتم که اتوبوس را از دست ندهم. تا غروب باید نیمی از شهر را برای سرکشی  سر می‌زدم. ساعت حوالی ۸ بود که برگشتم. در را که باز کردم، هنوز خواب بود. تعجب کردم. رفتم کتری را روشن کردم و صدایش زدم، جواب نداد. صورتم را شستم و لباسم را عوض کردم و آمدم چای دم کردم و دوباره صدایش کردم. باز هم تکان نخورد. آمدم کنارش و تکانش دادم. دیدم بدنش سرد است. آرام به صورتش چند تا

    سیلی نرم زدم و مطمئن شدم مرده.

    توی دلم چند تا فحش نثارش کردم و گفتم بفرما، دردسر تازه! حالا باید بنشینم غصه بخورم، گریه کنم، دلتنگش بشوم و زندگی‌ام را  که زیر و رو می‌شود تنهایی سرو سامان بدهم.

    باید زنگ می‌زدم به اورژانس تا بیایند ببینند چه شده.

    نگاهی به اطرافم کردم. گفتم اول کمی خانه را مرتب کنم. ظرف‌ها نشسته توی سینک مانده بود، کثافت از همه‌جا می‌بارید. گفتم از ظرف‌ها شروع کنم. چیدمشان در ظرف‌شور و تا آن‌ها شسته شوند، دستی به سر و روی دستشویی کشیدم. سریع خانه را جارو کشیدم، میز و آینه‌ها را برق انداختم. همه‌چیز مثل وقتی مهمان داشتم تمیز و مرتب شد.

    لباسم را عوض کردم، یک شلوار راحت‌تر پوشیدم با یک تی‌شرت آبی. موهایم را پشت سر جمع کردم و زنگ زدم به بیمارستان. آدرس خانه را دادم به زنی که پشت خط بود و گفتم همسرم از دیشب که

    خوابیده، بیدار نشده.

    چند تا سوال پرسید. من هم  جواب تک تکش را دادم و گفتم زودتر بیایید خودتان ببینید. و ورش دارید ببریدش.

    چقدر خسته بودم. دلم خوابی هزارساله را می‌خواست. با حسرت به جنازه‌اش نگاه کردم. بعد بلند شدم، لای در را باز گذاشتم.

    یک بالش و پتو از توی اتاق برای خودم آوردم و روی زمین، پایین پایش دراز کشیدم و خوابیدم. چشمانم را بستم و سعی کردم مرگ را تصور کنم؛ نفس نکشیدم. بی‌وزنی، رهایی و خلا…

    در باز شد، چند نفر داخل شدند. پتو را کنار زدند، یکی‌شان چشم‌هایم را باز کرد، نبضم را گرفت، با گوشی ضربان قلبم را چک کرد و گفت: «تمام کرده. فکر کنم ۲۴ ساعتی از مرگش می‌گذرد.»

    همسرم گفت: «ولی دیشب کاملاً سرحال بود. علت مرگش چیست؟»

    گفتند باید بررسی شود، احتمالاً سکته‌ای چیزی. بعد

    به همکارش رو کرد و گفت ورش داریم ببریمش…

     

    ونکوور پاییز ۲۰۲۵

  • تحول قالب‍های شعر فارسی – لیلا صادقی

    تحول قالب‍های شعر فارسی – لیلا صادقی

     

    براساس تطابق مغز با الگوهای جهان پیرامون

     

    در: علوم انسانی در آیینه علوم شناختی

    (مجموعه مقاله های همایش علوم شناختی و علوم انسانی)

    ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی، اجتماعی و تمدنی، سال 1403: صفحات: 173-200

     poetrry revolution

    چکیده

    از آنجایی که تفکر با دستاوردهای ادبی در ارتباط است که محصول واکنش انسان نسبت به طبیعت تلقی می‌شود، بررسی تحول قالب‌های شعر فارسی از جمله قصیده، غزل، رباعی و مثنوی و تبدیل آن ها به شعر نیمایی، غزل چندوزنی، شعر حجم و شعر سپید، نشان می‌دهد که این قالب‌های ادبی به چه صورت به دریافت الگوهای طبیعت پیرامون مرتبط بوده و چگونه در تدوام سنت شعر فارسی و نه در انفکاک کامل از آن شکل گرفته‌اند، بدین معنا که قالب های معاصر شعر فارسی در انفکاک از سنت ادبی شعر قرار ندارند، بلکه در انطباق با شرایط روزگار تحول پیدا کرده اند و با توجه به وضعیت زمانه‌ی خود تغییراتی را در قالب کلاسیک به وجود آورده اند . از آنجایی که استعاره‌ی شناختی الگوهای زبانی را در تناظر با الگوهای ادبی قرار می‌دهد (فریمن، 1993: 1)، قصیده برای مدح یا وصف، غزل برای بیان مفاهیم عاشقانه، رباعیات برای بیان جهان بینی و مثنوی برای روایت‌پردازی در ادبیات فارسی شکل گرفته‌اند، درنتیجه، تفاوت قالب‌های شعری به دلیل تفاوت مضامینی است که هر یک به آن پرداخته‌اند و وزن مورد استفاده در هر قالب، دلیل تمایز آن قالب نسبت به دیگری نمی‌تواند باشد. از این رو، در طول تاریخ وزن‌های متفاوتی برای یک قالب به کار رفته، اما دلیل نامگذاری آن قالب به غزل، مضمون تغزلی آن بوده و نه وزن‌های بیشماری که درخلال زمان مدام بر تعداد آن افزوده شده است. از این میان، کدام قالب‌ها با تغییرات الگوهای جهان پیرامون بقا یافته‌اند؟

    می توان گفت که چگونگی پیدایش این قالب‌ها بنا به دریافت شمایل‌گونه‌ی انسان از محیط پیرامون بوده که باعث ایجاد چنین تلقی شده که هر قالبی برای بیان مفاهیمی خاص مناسب‌تر است، اما چنین تلقی نادرست است و باید  گفت این رابطه بدنمند است. به این معنا که مضمون خاص همراه با صورت موسیقیای خاصی که در مغز برای بیان یک موضوع دلنشین‌تر است، همزمان به وجود آمده‌اند، به شکلی که جدایی ناپذیرند. انسان برای درک جهان، از بدن خود و سپس دیگر پدیده‌های ابتدایی آغاز می‌کند و مفهوم‌سازی جهان از بدن نشأت می‌گیرد، به همین دلیل می‌توان گفت که ذهن و بدن از یکدیگر جدا نیستند، به همان شکلی که صورت و معنا همزمان شکل می‌گیرند و جدایی ناپذیرند. درنتیجه شمایل‌گونگی صورت و معنا، یعنی شباهت صورت و معنا، ساختار کلی یک اثر را می‌سازد که همان چیدمان واژگانی آن است و در ادبیات کلاسیک به واسطه‌ی وزن عروضی شکل می‌گرفت. به مرور زمان با تغییرات در جهان پیرامون، این رابطه‌ی بدن‌مند در صورت تغییر ادراک انسان نسبت به جهان تغییر می‌کند، تا جایی که گاه به صورت ناشمایل‌گونگی، یعنی تفاوت عمدی صورت و معنا دیده می‌شود یا به عنوان مثال، صورت یک قالب مانند مثنوی یا قصیده برای سرودن مفاهیم تغزلی مورد استفاده قرار می‌گیرد که در صورت تعمدی بودن چنین تغییری، لایه‌های معنایی بیشتری شکل می‌گیرد و هنجارشکنی شناختی تلقی می‌شود، اما در غیر این صورت، این عدم تناسب به عدم استقبال مخاطب به دلیل گسست ادراکی منجر می‌شود. در این مجال نخست به بررسی چیستی الگوها در طبیعت و رابطه‌ی آن با ساختار مغز می‌پردازم و سپس ارتباط الگوها با قالب‌های شعری را مورد بحث قرار خواهم داد تا دریچه‍ای را بر سیر تکاملی قالب های شعر در زبان فارسی گشوده باشم.

     {jcomments on}

  • بدن به‌مثابه میدان بقا – لیلا صادقی

     

     

     

    واسازی کنش مهاجرت

    بررسی فیلم «مهمانان هتل آستریا» (رضا علامه‌زاده)

    مجله شهرگان، 15 فوریه، 2026

    مقدمه

    در روleila allamezadehیکرد «شناخت بدن‌مند»[1]، ذهن دیگر به‌عنوان نظامی مستقل و صرفن انتزاعی فهمیده نمی‌شود، بلکه فرآیندهای ادراکی، تصمیم‌گیری و معناپردازی وابسته به ساختار و تجربه بدن‌ هستند.  اگر چارچوب شناخت بدنمند را به مسئله مهاجرت تعمیم دهیم، مهاجرت دیگر فقط جابه‌جایی مکانی یا تصمیمی اقتصادی–سیاسی نیست، بلکه دگرگونی در وضعیت بدن و در نتیجه دگرگونی در ساختار ادراک است. مهاجر با تغییر مکان، شبکه‌ی حمایتی، زبان و امنیت حقوقی، در واقع در معرض بازآرایی تجربه‌ی بدنی خود قرار می‌گیرد. محدودیت مکانی-زمانی، ناامنی قانونی، اضطراب، بی‌ثباتی اقتصادی و تهدید و خشونت، همگی ابتدا در سطح بدن تجربه می‌شوند و سپس به سطح معنا، تصمیم و آینده‌نگری منتقل می‌گردند. از این منظر، مهاجرت می‌تواند به وضعیتی بینجامد که در آن بدن به محل تمرکز فشارهای هم‌زمان سیاسی، اقتصادی و زیستی تبدیل شود. هنگامی که بدن در معرض ناامنی مداوم قرار می‌گیرد، ادراک زمان خطی و قابل پیش‌بینی مختل می‌شود؛ تصمیم‌ها به واکنش‌های کوتاه‌مدت تقلیل می‌یابند؛ و افق آینده از پروژه‌ای برنامه‌پذیر به امکانی نامطمئن فروکاسته می‌شود.

    فیلم «مهمانان هتل آستریا» را می‌توان دقیقن از همین منظر دوباره خوانی کرد: نه به‌عنوان روایتی درباره‌ی مهاجرت، بلکه به‌مثابه‌ی مطالعه‌ای بر آنچه در سطح بدن رخ می‌دهد هنگامی که فرد در وضعیت تعلیق قرار می‌گیرد. در این فیلم، بدن نه پس‌زمینه، بلکه نقطه‌ی عزیمت داستان است؛ جایی که سیاست، اقتصاد، زمان و بقا در آن هم‌زمان تجربه می‌شوند.

    نظریه شناخت بدنمند

    رویکرد «شناخت بدن‌مند» در علوم شناختی، دوگانه‌ی کلاسیک ذهن/بدن را کنار می‌گذارد و نشان می‌دهد که فرایندهای ادراک، تصمیم‌گیری و معناپردازی به ساختار بدنی و کنش حسی–حرکتی وابسته‌اند. وارلا، تامپسون و روش (1991) در کتاب شناخت بدن‌مند[2] با طرح رویکرد «انفعال‌گرایانه»[3]، استدلال می‌کنند که ذهن نه بازنمایی‌کننده‌ی جهان، بلکه برساخته در تعامل بدنی با آن است. به عبارتی، شناخت نه بازنمایی‌کننده‌ی منفعل جهان، بلکه حاصل کنش متقابل بدن زنده با محیط است. جرج لیکاف و مارک جانسون نیز در کتاب فلسفه در گوشت و پوست[4] استدلال می‌کنند که مفاهیم انتزاعی مانند «پیشرفت»، «سقوط»، «مانع»، «مسیر» و حتا «آینده» بر پایه طرح‌واره‌های بدنی شکل می‌گیرند؛ برای مثال، فهم ما از زمان اغلب از تجربه‌ی حرکت در فضا نشأت می‌گیرد («پیش رو بودن آینده»). به عبارتی، ساخت تمامی مفاهیم انتزاعی و حتا مفاهیم اجتماعی و اخلاقی نیز بر تجربه‌ی حسی–حرکتی استوارند. بر این اساس، بدن صرفن موضوعی زیستی یا فیزیولوژیک نیست؛ بلکه شرط امکان ادراک جهان است. ما زمان را از خلال تغییرات بدنی، حرکت، انتظار و کنش تجربه می‌کنیم؛ امنیت را از خلال احساس تهدید یا آرامش جسمانی درمی‌یابیم؛ و آینده را بر مبنای توان یا ناتوانی بدن برای بقا تصور می‌کنیم. نتیجه‌ی این دو رویکرد آن است که هر تغییری در وضعیت بدن و محیط، صرفن تغییر موقعیت خارجی نیست، بلکه تغییر در ساختار تجربه و معناست.

    در این چارچوب، تجربه‌ی زمان از الگوهای حرکتی و بدن سرچشمه می‌گیرد؛ ارزیابی خطر بر پاسخ‌های فیزیولوژیک استوار است؛ و تصمیم‌گیری تحت تأثیر وضعیت‌های هیجانی و تنظیم بدنی قرار دارد. آنتونیو داماسیو در کتاب خطای دکارت[5] (1994) با معرفی «نشانگرهای جسمانی» [6]نشان می‌دهد که تصمیم‌گیری عقلانی بدون مشارکت بدن ممکن نیست. تجربه‌های پیشین، در قالب واکنش‌های بدنی و هیجانی ذخیره می‌شوند و هنگام انتخاب‌های بعدی به‌صورت سیگنال‌های بدنی فعال می‌شوند. این سیگنال‌ها دامنه‌ی گزینه‌های ممکن را محدود یا برجسته می‌کنند. به بیان دقیق‌تر، عقلانیت نه در تقابل با بدن، بلکه وابسته به آن است. اگر بدن در وضعیت اضطراب مزمن، تهدید یا ناامنی قرار گیرد، سازوکارهای ارزیابی نیز تغییر می‌کنند. در چنین شرایطی، تصمیم‌ها بیشتر بر اجتناب از خطر فوری متمرکز می‌شوند تا بر برنامه‌ریزی بلندمدت. این نکته برای تحلیل مهاجرت اهمیت اساسی دارد، زیرا وضعیت مهاجرت غالب با ناامنی حقوقی، بی‌ثباتی اقتصادی و تهدید همراه است؛ یعنی با شرایطی که به طور مستقیم نشانگرهای جسمانی را در حالت هشدار نگه می‌دارد.

    اندی کلارک در کتاب آنجا بودن[7] (1977)  و آلوآ نوئه در کتاب کنش در ادراک[8] (2004) نشان می‌دهند که ذهن چیزی جدای از بدن و محیط نیست. از نظر آنان، ادراک فرایندی منفعل برای دریافت اطلاعات نیست، بلکه فعالیتی «کنش‌محور» است؛ یعنی ما جهان را از خلال توانایی‌های عملی خود در آن درک می‌کنیم. به بیان دقیق‌تر، دیدن، فهمیدن و معنا دادن به موقعیت‌ها وابسته به مهارت‌هایی است که بدن در یک محیط خاص آموخته و تثبیت کرده است: تسلط به زبان، آشنایی با رمزگان‌های اجتماعی، درک فاصله‌ها و نظم مکانی-زمانی، و شناخت هنجارهای تعامل. این مهارت‌ها بخشی از سازوکار ادراکی ما می‌شوند. بنابراین، ادراک نه صرفن محصول پردازش ذهنی، بلکه حاصل هماهنگی میان بدن، عادت‌های عملی و ساختار محیط است. مهاجرت این بستر تثبیت‌شده را مختل می‌کند. فرد از محیطی که مهارت‌های ادراکی‌اش در آن تثبیت شده، جدا می‌شود و وارد فضایی می‌شود که نشانه‌ها و قواعد آن برایش ناآشناست. این گسست تنها فرهنگی نیست؛ بلکه اختلال در پیوستگی ادراک است. بدن دیگر به‌صورت پیش‌فرض نمی‌داند چگونه در فضا حرکت کند، چگونه نشانه‌ها را تفسیر کند یا چگونه آینده را پیش‌بینی کند. در این معنا، مهاجرت یک «بازآرایی شناختی» است، زیرا محیط جدید شبکه تثبیت‌شده ادراک را برهم می‌زند.

    از سوی دیگر، پژوهش‌های روان‌شناسی شناختی نشان می‌دهند که کمبود منابع حیاتی مانند پول، امنیت حقوقی یا حمایت اجتماعی می‌تواند توانایی ذهن برای برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری بلندمدت را کاهش دهد. مولایناتان و شفیر در اثر خود با عنوان کمیاب بودن[9] (2013) توضیح می‌دهند که وقتی افراد در شرایط کمبود مزمن قرار دارند، عرصه شناختی آن‌ها محدود می‌شود؛ به عبارت دیگر، ذهن انرژی و ظرفیت محدودی برای پردازش اطلاعات و تصمیم‌گیری دارد و در نتیجه، تمرکز بر مسائل فوری و واکنش‌های کوتاه‌مدت افزایش می‌یابد.

    اگر این یافته‌ها را با نظریه‌ی نشانگرهای جسمانی  داماسیو ترکیب کنیم، تصویر روشن‌تر می‌شود: بدن و ذهن در وضعیت تهدید دائمی، سیگنال‌های هشدار مستمر دریافت می‌کنند. در شرایط مهاجرت، فرد غالبن با تهدیدهای حقوقی و تعلیقی یا به نوعی بلاتکلیفی، ناامنی اقتصادی و خطر بازگشت به موقعیت تهدیدآمیز پیشین مواجه است؛ این وضعیت بدن را در حالت هشدار مزمن قرار می‌دهد و ذهن را از تمرکز بر آینده و برنامه‌ریزی بلندمدت بازمی‌دارد. نتیجه این است که تصمیم‌ها به واکنش‌های فوری برای حفظ بقا تقلیل می‌یابند و امکان اتخاذ تصمیم‌های استراتژیک و آینده‌نگر محدود می‌شود. به بیان ساده، مهاجرت نه تنها وضعیت زیستی بدن را تحت فشار قرار می‌دهد، بلکه ساختار ادراک و توان تصمیم‌گیری فرد را نیز محدود می‌کند. در نتیجه، در چارچوب شناخت بدن‌مند، مهاجرت را می‌توان چنین تعریف کرد: «مهاجرت فرایندی است که در آن جابه‌جایی مکانی و گسست اجتماعی، بازآرایی نظام ادراکی–بدنی فرد را موجب می‌شود و از طریق تغییر در وضعیت هیجانی، فضایی و حقوقی بدن، ساختار تجربه‌ی زمان، اختیار و آینده را دگرگون می‌کند.» این تعریف سه سطح دارد:

    1. سطح بدنی–حسی: تغییر محیط، امنیت و ریتم زیستی.
    2. سطح ادراکی–هیجانی: تغییر در ارزیابی خطر، تصمیم‌گیری و پیش‌بینی.
    3. سطح معنایی–زمانی: تغییر در تجربه‌ی آینده، امید و امکان.

    بنابراین، مهاجرت نه صرفن حرکت از مبدأ به مقصد، بلکه انتقال بدن از یک سامانه‌ی تثبیت‌شده ادراکی به وضعیت بی‌ثبات است؛ وضعیتی که می‌تواند ظرفیت پیش‌بینی، برنامه‌ریزی و حس کنترل را مختل کند. این چارچوب نظری امکان می‌دهد مهاجرت را نه فقط به‌عنوان پدیده‌ای جمعیت‌شناختی یا سیاسی، بلکه به‌مثابه‌ی تجربه‌ای شناختی–بدنی تحلیل کنیم.

    بدن به‌مثابه میدان بقا: واسازی کنش مهاجرت

    فیلم «مهمانان هتل آستریا» مسئله‌ی گریز و مهاجرت را نه در قالب تصمیمی آگاهانه و آینده‌نگر، بلکه به‌مثابه‌ی زنجیره‌ای از واکنش‌های اجباری بازنمایی می‌کند؛ واکنش‌هایی که در آن سوژه به‌تدریج اختیار خود را از دست می‌دهد و به «ابژه‌ی سازوکارهای قدرت، منازعات سیاسی و بقا» فروکاسته می‌شود. در این فرایند، مهاجرت دیگر پروژه‌ای برای تحقق آینده نیست، بلکه به وضعیت تعلیقی بدل می‌شود که در آن فرد نه مسیر را تعیین می‌کند و نه بر پیامدهای آن مسلط است. تصمیم‌ها در ظاهر شخصی‌اند، اما در واقع، نمایانگر فروپاشی تدریجی اختیار، معنا و کنترل بر زندگی هستند؛ و همین جابه‌جایی، سوژه را از مرکز تصمیم‌گیری به ابزاری برای مدیریت بحران تبدیل می‌کند؛ تن پوری (شخصیت اصلی زن در داستان) در سطح زیستی، به منظور  حفظ بقا (عدم دستگیری توسط نیرهای امنیتی)، به ابزاری برای رهایی از مخصمه تبدیل می‌شود و درنتیجه به همخوابگی با افسر اطلاعاتی ترکیه تن می‌دهد تا از بحران مناقشات سیاسی و امنیتی رها شود.

    با تمرکز بر تنِ پوری، می‌توان به ساختار کلی فیلم و سرنوشت دیگر شخصیت‌های داستانی نیز نگریست و نشان داد که چگونه روایت، بدن‌ها را به کانون تلاقی فشارهای سیاسی، اقتصادی و حقوقی بدل می‌کند؛ به‌گونه‌ای که هر شخصیت در نسبت با وضعیت بدنی خود و میزان دسترسی‌اش به امنیت، امکان و اختیار تعریف می‌شود و منطق بقا جایگزین منطق انتخاب آزاد می‌گردد. در این راستان، می‌توان گفت که بدن پوری در روایت فیلم هم‌زمان محل تقاطع بقا، سیاست و محدودیت‌های زیستی است. رابطه‌ی او با آقای محسنی نه صرفن ناشی از تمایلات شخصی، بلکه محصول فشارهای روانی، ناکامی‌های عاطفی و شرایط دشوار مهاجرت است، با پیامدهایی که ابعاد سیاسی پیدا می‌کنند. به بیان دیگر، بدن پوری میدان تجربه‌ای است که در آن نیازهای زیستی، محدودیت‌های اجتماعی و تاثیر کنش‌های سیاسی در هم تنیده می‌شوند.

    بدن پوری از یک سو به میدان تجلی سیاست تبدیل می‌شود، جایی که پیامدهای کنش‌های سیاسی دیگران به طور مستقیم بر زیست و تجربه‌ی او تحمیل می‌شوند. به عبارتی، کنش‌ها و وضعیت‌ زیستی او با منطق قدرت و فشارهای سیاسی در هم تنیده‌اند و بدن او دیگر صرفن موجودی زیستی یا فردی نیست، بلکه ابزاری است که سیاست از طریق آن عمل می‌کند و پیامدهای خود را بر زندگی افراد تحمیل می‌کند. رابطه با محسنی نشان می‌دهد که حتا در شرایط تبعید و مهاجرت، بدن زنانه از منطق سرکوب سیاسی مصون نیست. کنش‌های سیاسی مرد، نه به‌صورت انتزاعی، بلکه به‌طور مستقیم از طریق بدن زن بازتولید و به پیامدهای زیستی مانند اجبار تن دادن به همخوابگی با افسر اطلاعات، بارداری و مرگ ناشی از بارداری تبدیل می‌شوند. دستگیری شبانه‌ی محسنی و استرداد او به ایران، که بعدها با خبر اعدامش تثبیت می‌شود، نشان می‌دهد که گریز نه گسستی از گذشته، بلکه تداوم خشونت آن در شکلی دیگر است. مهاجرت در این‌جا نه نقطه‌ی پایان تهدید، بلکه امتداد آن است. در این چارچوب، تجربه‌ی زیستی پوری، فراتر از تصمیم‌های شخصی و کنش‌های اخلاقی، بازتاب‌دهنده سازوکارهای قدرت و فشارهای اجتماعی است که در سطح بدن تجسم می‌یابند.

    از سوی دیگر، بدن پوری به میدان «اقتصاد بقا» تبدیل می‌شود، جایی که کنش‌ها و روابط او به طور مستقیم با تأمین امنیت، منابع و فرصت‌های زیستی پیوند می‌یابد و بدن به ابزاری برای دسترسی به امکانات و کاهش ریسک‌ مرگ و محرومیت بدل می‌شود. رابطه با افسر فرودگاه نه کنشی عاشقانه، بلکه مبادله‌ای نابرابر است؛ نوعی تبدیل بدن به سرمایه‌ای اضطراری برای خروج از وضعیت بی‌ثبات. فیلم بدون ملودرام‌سازی یا تأکید اخلاقی، این مبادله را در سکوت و بی‌قضاوت نشان می‌دهد. حذف احساس گناه، نشان‌دهنده‌ی تعلیق نظام اخلاقی پیشین است: در وضعیت مهاجرت، بدن دیگر حامل ارزش‌های ثابت نیست، بلکه به ابزار مدیریت بحران بدل می‌شود.

    همچنین، بدن پوری هم‌زمان با فرایندهای زیستی خود، به محور تعارض زمان‌ها بدل می‌شود. بارداری او زمان زیستی خاص خود را دارد و مستقل از برنامه‌های مهاجرتی یا قوانین ویزا حرکت می‌کند. این زمان زیستی با زمان اداری– قوانین سخت‌گیرانه و محدودیت‌های مهاجرتی که فرصت‌ها و تصمیمات او را تعیین می‌کنند- در تعارض قرار می‌گیرد. هم‌چنین، زمان سیاسی- دستگیری محسنی و امکان دستگیری و استرداد مرتبطان به او به ایران- به شکل مستقیم بر بدن و تجربه‌ی او اثر می‌گذارد. در کنار این‌ها، زمان رؤیایی آینده، شامل امید به تولد کودک در آمریکا و کسب اقامت، با واقعیت‌های زیستی و اجتماعی برخورد می‌کند و نامطمئن است. ابهام درباره‌ی پدر کودک، تعارض زمان‌ها را در بدن پوری فشرده می‌کند: گذشته‌ی زناشویی و ناتوانی در بارداری، اکنونِ رابطه با محسنی و افسر فرودگاه با پیامدهای سیاسی و حقوقی‌اش، و آینده‌ی مشروط به تولد فرزند در آمریکا هم‌زمان در یک واقعیت زیستی جمع می‌شوند. بارداری، که نتیجه‌اش نامعلوم است، بدن او را به نقطه‌ای بدل می‌کند که در آن گذشته، حال و آینده نه به‌صورت خطی، بلکه به‌صورت هم‌زمان و متعارض حضور دارند. در این وضعیت، تصمیم‌گیری دیگر بر پایه‌ی انتخاب آزاد شکل نمی‌گیرد، بلکه زیر فشار محدودیت‌های زیستی و حقوقی سامان می‌یابد؛ تا جایی که تولد کودک نیز از یک رویداد شخصی به ابزاری برای تضمین بقا و امکان مهاجرت تبدیل می‌شود.

    مرگ پوری جمع‌بندی منطقی فرایندی است که در آن بدن به‌تدریج به واحدی در معرض فشارهای انباشته سیاسی، حقوقی و زیستی تقلیل یافته است. تأخیر در انتقال او به بیمارستان نه یک رخداد استثنایی، بلکه پیامد مستقیم وضعیت تعلیقی و بی‌ثباتی زندگی در مهاجرت است؛ وضعیتی که در آن دسترسی به مراقبت، امنیت و تصمیم‌گیری مؤثر همواره معلق و مشروط است. این مرگ نه قهرمانانه است و نه تراژیک به معنای کلاسیک، بلکه نتیجه‌ی فرسایش تدریجی ظرفیت زیست در مواجهه با محدودیت‌های ساختاری است. تولد کودک پس از مرگ مادر و طرح این احتمال از سوی وکیل که همین واقعه می‌تواند به صدور ویزا برای پدر کمک کند، نشان می‌دهد که بدن حتا در لحظه‌ی مرگ نیز از مدار محاسبه خارج نمی‌شود و به «امکان حقوقی» تقلیل می‌یابد؛ بدنی که در زندگی ابزار بقا بود، در مرگ نیز به عنوان ابزاری اداری و مهاجرتی به کار گرفته می‌شود تا پدر کودک، به دلیل مرگ مادر، امکان مهاجرت به آمریکا را پیدا کند.

    خط داستانی دختر آقای ضیایی نشان می‌دهد که مهاجرت الزامن به معنای رهایی بدن از محدودیت نیست، بلکه می‌تواند آن را وارد شکلی تازه از آسیب‌پذیری کند. او از قیود اجتماعی ایران می‌گریزد، اما در فضای بسته و تعلیقی هتل، در غیاب حمایت اجتماعی و امنیت پایدار، بدنش در معرض نگاه‌ها و مناسباتی قرار می‌گیرد که او را به یک «امکان» فرو می‌کاهد. چند جوان بلاتکلیف که خود زیر فشار ناامنی و بی‌افقی آینده‌اند، به او نه به‌عنوان سوژه‌ای مستقل، بلکه به‌مثابه‌ی ظرفی برای رهایی از تنش یا دسترسی به موقعیت نگاه می‌کنند. در این وضعیت، بدن دختر ضیایی نیز مانند تنِ پوری، از حوزه‌ی انتخاب آزاد خارج می‌شود و در منطق بقا و کمیابی معنا می‌یابد؛ جایی که رابطه‌ها نه بر پایه‌ی افق مشترک، بلکه بر اساس اضطرار و بی‌ثباتی شکل می‌گیرند..

    همچنین، زن و شوهر سالمندی که در هتل به کار خدماتی مشغول‌اند، وضعیت مشابهی دارند. فرسودگی جسمانی، کار طاقت‌فرسا و زندگی در تعلیق، بدن آنان را در وضعیت استهلاک مزمن قرار داده است. تصمیم آنان برای معرفی خود به سفارت ایران با علم به پیامدهای خطرناک آن را می‌توان واکنشی بدنی به وضعیت تعلیق دانست: بازگشت به امکان تثبیت، حتا اگر این با خطر همراه باشد. در این‌جا بدن، ثبات تهدیدآمیز را بر تعلیق فرساینده ترجیح می‌دهد.

    درنهایت، زوج جوانی که در پایان فیلم به آقای کریم‌نیا چشم دوخته‌اند نیز بدن خود را در افق آینده‌ای نامعلوم تعریف می‌کنند. نگاه آنان به او، نه صرفن نگاه به یک فرد، بلکه نگاه به الگویی برای بقاست؛ بدنی که با تبدیل شدن به ابزاری حقوقی یا اداری قرار است بحران را مدیریت کند. امید آنان به امکان صدور ویزا درصورت بارداری، نشان می‌دهد که بدن همچنان در مدار محاسبه، انتظار و امید به آینده به عنوان الگویی تکرار شونده، گرفتار است. و چنین است که تمامی بدن‌ها در این فیلم به ابزاری برای رهایی تعلیق تبدیل می‌شوند، هر یک به شیوه‌ای متفاوت، اما در منطقی مشترک، تحت فشار سازوکارهای سیاسی، اقتصادی و حقوقی. بدن‌ها یا در معرض استثمار قرار می‌گیرند، یا فرسوده می‌شوند، یا به ابزار معامله و امکان حقوقی تقلیل می‌یابند. بدین‌ترتیب، فیلم «مهمانان هتل آستریا» مهاجرت را نه به‌عنوان حرکت در جغرافیا، بلکه به‌مثابه بازآرایی وضعیت بدنی انسان‌ها تصویر می‌کند؛ وضعیتی که در آن اختیار، آینده و معنا همگی از خلال بدن تجربه می‌شوند و هنگامی که بدن در حالت هشدار، کمبود و تعلیق مزمن قرار گیرد، زندگی به سطح بقا فروکاسته می‌شود. در این جهان روایی، همه شخصیت‌ها، درون یک منطق مشترک گرفتارند: منطق بقایی که بدن را به کانون نهایی سیاست و اقتصاد تبدیل می‌کند.

     

    منابع

    علامه‌زاده، رضا (1367)، مهمانان هتل آستریا [فیلم]. ایران.

    Clark, A. (1997). Being There: Putting Brain, Body, and World Together Again. Cambridge, MA: MIT Press.

    Damasio, A. R. (1994). Descartes’ Error: Emotion, Reason, and the Human Brain. New York: Putnam.

    Lakoff, G., & Johnson, M. (1999). Philosophy in the Flesh: The Embodied Mind and Its Challenge to Western Thought. New York: Basic Books.

    Mullainathan, S., & Shafir, E. (2013). Scarcity: Why Having Too Little Means So Much. New York: Times Books.

    Noë, A. (2004). Action in Perception. Cambridge, MA: MIT Press.

    Varela, F. J., Thompson, E., & Rosch, E. (1991). The Embodied Mind: Cognitive Science and Human Experience. Cambridge, MA: MIT Press.

     

    [1] Embodied Cognition

    [2] The Embodied Mind

    [3] enactive

    [4] Philosophy in the Flesh

    [5] Descartes’ Error

    [6] somatic markers

    [7] Being There

    [8] Action in Perception

    [9] Scarcity

     

     

     

  • سینمای داریوش مهرجویی -لیلا صادقی

     

    Published in: Iranica, November 25, 2025

     

    Introduction

     

    Silence, often perceived merely as the absence of sound or speech, functions in narrative and literary contexts as a complex and generative phenomenon. It is not simply muteness or void; rather, it constitutes a deliberate absence within the semiotic chain that invites interpretation and engagement. In written narratives, silence refers to elements that are left unstated, unrepresented, or absent in the text, yet still influence the reader’s understanding of the story. It may manifest as omitted lines, words, or events that shape interpretation and generate meaning through what is not explicitly told.

    In literary studies, silence has been addressed from multiple angles. Scholars such as Politi (1998),1 Massey (2003),2 Schwalm (1998),3 Tseng (2002),4 and Glenn (2004)5 examine various theoretical dimensions of silence, while sociolinguistic researchers—including Bruneau (1973, 1988, 2007),6 Huckin (2002),7 Kurzon (1997, 2007),8 Tannen (1985),9 Saville-Troike (1985, 1994),10 and Jaworski (1993, 1997, 2000)11—focus primarily on silence in speech and language use. These approaches, though valuable, often overlook the function of silence as a narrative strategy that structures the story itself. This study, by contrast, investigates the role of narrative silence in shaping fictional worlds, emphasizing how stories are structured by what is intentionally left untold.

    Key theorists in literary and narratological studies have explored related concepts. Wolfgang Iser’s notion of the “blanks” (1978)12 highlights the reader’s active role in completing indeterminate spaces left by the author, while Gérard Genette’s concept of gap-reading (1982)13 emphasizes narrative omissions that demand imaginative supplementation. Meir Sternberg (1987)14 describes a network of informational gaps through which meaning emerges via the reader’s active reconstruction. Lubomír Doležel (1995)15 and David Herman (2009)16 consider these gaps as inherent features of fictional worlds rather than flaws. Similarly, Denis Kurzon (1997), Michal Ephratt (2018), and Thomas Huckin (2002) demonstrate that silence—whether as blank spaces, pauses, or rhetorical gaps—produces meaning precisely through its absence, functioning as a semiotic and communicative tool. Literary examples, such as the blank pages in Laurence Sterne’s Tristram Shandy or William Faulkner’s As I Lay Dying, illustrate how silence foregrounds unspoken or unshown content, eliciting interpretive and imaginative activity from the reader.

    Building on these perspectives, silence in narrative can be understood as a cognitive and semiotic mechanism: it creates a space where meaning is not delivered directly but constructed through the reader’s or viewer’s engagement. By leaving elements unstated, narrative silence stimulates the mind to anticipate, infer, and conceptually complete missing information. Drawing on Sadeghi’s typology (2008, 2010, 2013, 2015),17 this study distinguishes structural, semantic, and implicational forms of silence in cinematic and literary narratives, each contributing differently to audience engagement and meaning-making. Cognitive research provides a framework for understanding these processes, showing that just as the mind reconstructs incomplete visual or sensory input, it similarly interprets narrative gaps to form coherent understandings. In this sense, silence is not merely an aesthetic or formal device but a cognitive tool, mobilizing attention, memory, and inferential reasoning to generate meaning from absence.

     

    To read the rest, click here: 

    Transcending Realities The Poetic Evolution of Love in Dāryūsh Mihrjūyī’s Cinema (The Pear Tree and Dear Cousin is Lost)

     

    {jcomments on}

  • رمان مهدی گنجوی – نوشته: لیلا صادقی

    رمان مهدی گنجوی – نوشته: لیلا صادقی

    فقدان شاهد و گسست شناختی

     بازنمایی شناختی شعر ایرج میرزا در رمان مهدی گنجوی

     محله شهرگان، 9 آبان 1404

    leilasadeghi

    ۱. مقدمه: از شعر تا رمان، از هزل تا شناخت

    رمان مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست (2025) از مهدی گنجوی، نه تنها عنوان خود را از شعر «حیله»ایرج میرزا وام می‌گیرد، بلکه ساختار ذهنی و شناختی آن شعر را نیز در سطحی استعاری بازآفرینی می‌کند. اگر ایرج میرزا در شعر خود از «مستی» و «بی‌نظارتی» به‌عنوان استعاره‌هایی برای گسست اخلاقی و شناختی انسان عصر مشروطه بهره می‌برد، گنجوی در رمانش تلاش می‌کند همین وضعیت را در قالب جهان مدرن بازنمایی کند؛ جهانی که در آن راویان نه به دلیل شراب نوشیدن دچار مستی شده‌اند، بلکه به آن دلیل که درک منسجمی از خود و دیگری ندارند و به نوعی در مستی یا آشفتگی شناختی گرفتارند.

    ایرج میرزا در شعرهایی چون «حیله»، چهره‌ای متفاوت از انسان ایرانیِ آستانه‌ی مدرنیته را نشان می‌دهد: انسانی میان دو جهان — جهان سنت که هنوز در زبان و اخلاق حضور دارد و جهان مدرن که اخلاق و روایت را از هم گسیخته است. زبان طنز، هزل، و بی‌پروایی ایرج میرزا نه صرفن ابزار شوخی، بلکه سازوکار انتقاد از اخلاق نمایشی و دوگانه‌گویی فرهنگی است.

    دیشب دو نفر از رفقا آمده بودند                                          در محضر من ساخته بر ماحضر از من […]

    از در نرسیده به همان نظره‌ی اول                                         دین و دل و دانش بربود آن پسر از من […]

    مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست                                 بگذار بجنبد کفل از تو کمر از من […]

    شد صبح و برآورد سر آن سیمبر از خواب                             در بستر من دید که نبود اثر از من

    با خادم من گفت که مخدوم تو پس کو                                 او داد جوابش که ندارد خبر از من

    پژمرد و در اندیشه فرو رفت و به خود گفت                           دیدی که چه تر کرد در این بد گهر از من؟

    راوی در این شعر، در بزمی حضور دارد که پس از شراب نوشیدن، به ورق بازی می‌پردازد، درحالی که گوشه‌ی چشمی به پسری دارد که گمان می‌کند آن پسر هم تمایل به هم‌خوابگی با او دارد. پس از وقوع مسئله، راوی متوجه عدم تمایل پسر می‌شود و از او می‌خواهد به کسی چیزی نگوید و فردا صبح هرچه بخواهد به او می‌دهد. فردا صبح پسر که از خواب برمی‌خیزد، اثری از راوی نیست و راوی، به دور از هیچ نظارتی بر عملکرد خود، از زیر بار خطایی که از او سر زده، شانه خالی کرده است…

    در این شعر، راوی مست، بی‌پرده درگیر کنش‌های خطاست و در نهایت خود را در برابر هیچ «ناظری» پاسخگو نمی‌بیند. این غیبت ناظر اخلاقی، استعاره‌ای از عدم انسجام در جامعه‌ی ایرانی مشروطه بوده است؛ جایی که دین، اخلاق و عقلانیت در هم شکسته‌اند و فرد در خلأ هنجارپذیری اجتماعی دست‌وپا می‌زند. درواقع، غیبت ناظر بیرونی به‌منزله‌ی غیبتِ سوژه‌ای است که بتواند کنش خود را از منظر دیگری ارزیابی کند. این گسست، به تعبیر نظریه‌های شناختی، به فروپاشی «ذهن میان‌ذهنی» می‌انجامد، زیرا راوی نه از درون خود، نه از نگاه دیگری، و نه از موضعی فراخودآگاه به کنش خود دسترسی ندارد. از این منظر، مستی استعاره‌ای از وضعیت ذهنی انسان بی‌مرکزی است که از انسجام روایت خویش جدا افتاده و در شبکه‌های معنا دچار آشفتگی است. این رمان را می‌توان یکی از تجربه‌های آگاهانه در بازآفرینی سنت هزل فارسی در قالب رمان مدرن دانست. مهدی گنجوی در این اثر، کوشیده تا ساختار ذهنی و اخلاقی شعر «حیله» را در قالب روایت چندصدایی و چندذهنی بازتولید کند و رمانی تولید کند که در ادبیات فارسی کمتر به آن پرداخته شده است.

    اصطلاح «رمان هزل» هنوز اصطلاحی تثبیت‌شده در مطالعات ادبی تلقی نمی‌شود و این عنوان بیشتر به‌عنوان پیشنهادی تحلیلی به منظور توصیف آثاری به‌کار می‌رود که سنت هزل در ادبیات کلاسیک فارسی را از سطح زبان و طنز به سطح روایت، شخصیت‌پردازی و ساختار شناختی منتقل می‌کنند. در سنت هزل‌نویسی — از عبید زاکانی تا ایرج میرزا — طنز تند و بی‌پرده ابزاری برای افشاگری اخلاقی و نقد ریاکاری اجتماعی است. در آنچه می‌توان «رمان هزل» نامید، این منطق افشاگری نه از طریق شوخی لفظی، بلکه از طریق نمایش شخصیت‌هایی فاقد خودآگاهی، روابطی مبتنی بر سوء‌فهم و میل، و فروپاشی نگاه میان‌ذهنی عمل می‌کند؛ خنده‌ی حاصل از این گونه متن، خنده‌ای تلخ است که از دیدن بحران اخلاقی و شناختی برمی‌خیزد، نه از سر سرگرمی. از این منظر، مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست تجربه‌ای نویافته در داستان‌نویسی فارسی است که با الهام از شعر ایرج میرزا، وضعیت «مستی» را به‌عنوان استعاره‌ای از آشفتگی ذهنی و فقدان ناظر اخلاقی در جهان مدرن بازآفرینی می‌کند؛ هزل در این رمان نه تزئین زبانی، بلکه ساختار جهان روایت است.

    1. 2. نگاشت استعاری از شعر به رمان

    گنجوی در رمان، با استفاده از الگوی جهان ایرج میرزا در شعر حیله، داستانی موازی می‌سازد که ترجمه یک دستگاه ادراکی به دستگاهی دیگر است. در این نگاشت، مؤلفه‌های اصلی شعر در قالب شخصیت، فضا و ساختار روایی بازتعریف می‌شوند:

    مؤلفه‌ها در رمان «مستیم و …»

     

    مؤلفه‌ها در شعر «حیله»

    گسیختگی و چندپارگی روایت‌های اول‌شخص

     

    مستی و خرابی ذهن

    غیبت ناظر اخلاقی و فروپاشی میان‌ذهنی

     

    فقدان شاهد

    روابط غیرصادقانه میان شخصیت‌ها

     

    حیله و فریب

    مناسبات مبتنی بر لذت، قدرت و تصادف در جامعه مدرن

     

    بازی و شرط‌بندی

    روابط کنش‌محور

     

    کنش براساس میل لحظه

    بدین‌سان، می‌توان گفت گنجوی شعر ایرج میرزا را از سطح «نقد اخلاقی» به سطح «بازنمایی شناختی» ارتقا می‌دهد. با این حال، این انتقال در سطح ساختار روایی دچار گسست و اختلال می‌شود، زیرا شخصیت‌ها فاقد جهان ذهنی هستند و ابهام‌ها از ضعف در پردازش ذهنی ناشی می‌شوند، نه از شگردهای ساختاری.

    ۲. نظریه‌ی شناختی روایت: آلن پالمر و لیسا زانشاین

    از منظر نظریه‌ی شناختی روایت، به ویژه دیدگاه‌ آلن پالمر (Alan Palmer) و لیسا زانشاین  (Lisa Zunshine)، بازنمایی شناختی به فرآیند ایجاد و انتقال وضعیت‌ ذهنی شخصیت‌ها به خواننده اشاره دارد که نه صرفن بیان مستقیم ذهنیت شخصیت‌ها، بلکه فرایندی چندمرحله‌ای است که میان روایتگر، متن و خواننده جریان می‌یابد. به این تعبیر، ذهن شخصیت‌ها در متن ادبی مستقیمن بازنمایی نمی‌شود، بلکه از طریق سرنخ‌های رفتاری، گفتاری و موقعیتی بازسازی می‌شود. این سازوکار را می‌توان در سه سطح معرفی کرد:

    1. سطح درون‌متنی [1]

    در این سطح، نویسنده از عناصر روایی مانند گفت‌وگو، توصیف حرکات، سکوت‌ها، یا انتخاب‌های رفتاری برای القای ذهنیت شخصیت استفاده می‌کند. ذهنیت در اینجا به‌صورت «غیرمستقیم» بازنمایی می‌شود؛ یعنی ما ذهن را نه از طریق گفتن، بلکه از طریق نشان دادن درمی‌یابیم. برای مثال، اگر شخصیتی در برابر کنشی سکوت کند یا مسیر غیرمنتظره‌ای را انتخاب کند، خواننده از این رفتار به وضعیت ذهنی او پی می‌برد.

    نویسنده با استفاده از ابزارهای روایی مانند گفت‌وگو، توصیف حرکات، سکوت‌ها و انتخاب‌های رفتاری، وضعیت ذهنی شخصیت‌ها را به‌صورت غیرمستقیم عرضه می‌کند؛ یعنی ذهنیت شخصیت نه از طریق توضیح صریح، بلکه از طریق «نشان دادن» بازنمایی می‌شود. به عنوان مثال، وقتی شخصیتی در برابر کنشی سکوت می‌کند یا مسیر غیرمنتظره‌ای را انتخاب می‌کند، خواننده از این کنش می‌تواند به حال ذهنی او پی ببرد. زانشاین می‌نویسد که «وقتی شاهد رفتاری هستیم، به‌طور خودکار فرض می‌کنیم که ذهنی پشت آن وجود دارد (Zunshine 2006: 10) و پالمر نیز بر این نکته تأکید دارد که ذهن داستانی غالبن از طریق دستگیره‌ها و یال‌های بیرونیِ عمل و کنش نمایان می‌شود و نه الزامن از طریق گفتار مستقیم یا گزارش ذهنی (Palmer 2010: 28)؛ بنابراین، شناخت ذهنیت شخصیت‌ها در این سطح مبنی است بر نشانه‌های کنشی رخ می‌دهد وبراساس نه دلالت‌های صریح.

    1. سطح میان‌ذهنی [2]

    در این سطح، تمرکز بر تعامل و هم‌پوشانی ذهنیت‌های شخصیت‌هاست. به باور پالمر، ذهنیت شخصیت‌ها تنها در فرد شکل نمی‌گیرد، بلکه در شبکه‌ای از کنش‌ها و تعامل‌های جمعی تولید می‌شود.  (Palmer, 2010: 45) گفت‌وگوها، سوءتفاهم‌ها و واکنش‌های متقابل میان شخصیت‌ها به خواننده اجازه می‌دهد درک کند که هر ذهن چگونه از طریق دیگری فهمیده می‌شود و چگونه برداشت‌های متقابل، شکل‌دهنده‌ی رفتار و انگیزه‌ها هستند. این پدیده با مفهوم «ذهن میان‌ذهنی» در کتاب زانشاین نیز مورد اشاره قرار می‌گیرد، مبنی بر اینکه «فهم ذهنیت شخصیت‌ها، تنها از طریق تعامل با ذهن‌های دیگر امکان پذیر است».(Zunshine, 2006: 36)  در رمان‌هایی با چند راوی یا روایت‌های متقاطع، این سطح بازنمایی برجسته‌تر است، زیرا ذهن‌ها نه به‌صورت منفرد بلکه در بازتاب و تفسیر یکدیگر عمل می‌کنند، و خواننده از طریق شبکه‌ای از نشانه‌ها و کنش‌های متقابل می‌تواند طرح‌واره‌های شناختی پیچیده‌ای بسازد. (Gerrig & Bernardo, 1994; Herman, 2002)

    1. سطح خواننده[3]

    در نهایت، خواننده با بهره‌گیری از توان ذهن‌خوانی [4]خود، این نشانه‌ها را کنار هم می‌گذارد و طرح‌واره‌ای ذهنی از شخصیت‌ها می‌سازد. زانشاین معتقد است خواندن روایت، در واقع نوعی تمرین ذهن‌خوانی است؛ ما از روی نشانه‌های پراکنده در متن، ساختارهای ذهنی ناپیدا را بازسازی می‌کنیم. این فرایند، پیوندی میان روان‌شناسی شناختی و روایت ادبی برقرار می‌کند، زیرا خواننده به شکلی فعال در تولید معنا و بازنمایی ذهنی مشارکت می‌کند.

    در این سطح، فرآیند بازنمایی شناختی کامل می‌شود، زیرا خواننده با بهره‌گیری از توانایی‌های ذهن‌خوانی (mind-reading) و بازسازی شناختی، نشانه‌های پراکنده در متن را کنار هم می‌گذارد و طرح‌واره‌ای ذهنی از شخصیت‌ها و روابطشان می‌سازد. زانشاین تأکید می‌کند که «خواندن روایت، در واقع نوعی تمرین ذهن‌خوانی است؛ ما به طور فعال تلاش می‌کنیم انگیزه‌ها، باورها، اهداف، تردیدها و حتا طرح‌های ناپیدای شخصیت‌ها را بازسازی کنیم و از این طریق، تعامل میان ذهن‌های مختلف را درک کنیم» (Zunshine, 2006: 36-38).

    این سطح همچنین نشان می‌دهد که فهم روایت نه تنها تابع کنش‌های شخصیت‌هاست، بلکه وابسته به توانایی شناختی خواننده در ترکیب لایه‌های ادراک، تجربه و رفتار است. به گفته مارک ترنر، معنای روایت زمانی حاصل می‌شود که ذهن خواننده بتواند میان لایه‌های شناختی و عاطفی، طرح‌واره‌ای یکپارچه بسازد و از خلال آن، روابط علت و معلولی و انگیزه‌های شخصیت‌ها را درک کند. (Turner, 1996: 21-23) بنابراین، سطح خواننده پلی میان متن و تجربه ایجاد می‌کند و خواننده را به یک عامل فعال در فرآیند تولید معنا تبدیل می‌سازد.

    اگر بازنمایی ذهنی شخصیت‌ها محدود باشد — یعنی انگیزه‌ها و درونیات روانی به اندازه کافی منتقل نشود — خواننده نمی‌تواند طرح‌واره ذهنی یکپارچه بسازد. در نتیجه، فهم روابط علت و معلولی میان کنش‌ها، تعامل میان شخصیت‌ها و تصمیم‌گیری‌های اخلاقی دشوار می‌شود و تجربه شناختی مخاطب کاهش می‌یابد (Herman, 2002: 54-56).درنتیجه، در رمان‌هایی با روایت اول شخص متعدد یا شخصیت‌های متعدد، این سطح به ویژه اهمیت پیدا می‌کند، زیرا خواننده باید نشانه‌های پراکنده از چند ذهن متفاوت را کنار هم بگذارد و شبکه‌ای از تعامل‌های شناختی بسازد. در این شرایط، محدودیت بازنمایی ذهنی شخصیت‌ها می‌تواند مانع ایجاد یک طرح‌واره ذهنی کامل شود که البته، بسته به سبک نویسنده، این بحث می‌تواند شکل متفاوتی به خود بگیرد.

    1. بازنمایی ذهنی و گسست در رمان گنجوی

    رمان «مستیم و …» تلاش می‌کند وضعیت ذهنی و اخلاقی شعر ایرج میرزا را در قالب روایت مدرن بازآفرینی کند. این بازنمایی ذهنی را می‌توان از سه منظر تحلیلی مورد بررسی قرار داد.

    3-1. سطح درون‌متنی: بازنمایی غیرمستقیم ذهن

    در سطح درون‌متنی، نویسنده از کنش‌ها، گفت‌وگوها، سکوت‌ها و تصمیم‌های اخلاقی برای القای وضعیت‌های ذهنی شخصیت‌ها بهره می‌گیرد؛ ذهنیت شخصیت‌ها نه با بیان مستقیم، بلکه از طریق رفتار و انتخاب بازنمایی می‌شود. در شعر ایرج میرزا، ذهن راوی از خلال زبان هزل‌آمیز و روایت بی‌پروا آشکار می‌شود؛ مخاطب ذهنیت او را نه از خودآگاهی، بلکه از کنش‌ها و گفتار غیرعقلانی‌اش درمی‌یابد. در رمان گنجوی نیز، نمونه‌هایی از این بازنمایی غیرمستقیم وجود دارد. برای مثال، در صحنه‌ای که ثریا به دیدن کتابفروش می‌آید تا کلید آپارتمانی از او بگیرد، اینگونه روایت می‌کند: «دسته کلیدش رو از توی کاپشنش درآورد و یه کلید داد بهم. آدرس خونه رو برام رو کاغذی نوشت و داد دستم. گفت: برو اینجا. قبل رفتن، گونه‌مو بردم جلو و گفتم: آفرین حالا یه بوس بده. اونم با عشق یه بوس کرد که بوی سیگارش خورد تو دماغم…» (67). در این نمونه، ذهنیت ثریا از طریق کنش آشکار می‌شود؛ خواننده با مشاهده تعامل، به صورت غیرمستقیم درمی‌یابد که او حیله‌گر و مکار است و نسبت به کتابفروش احساسی همراه با اشمئزاز و اکره دارد. با این حال، در صحنه‌ای دیگر، راوی تصویر ذهنی شخصیت را به طور مستقیم به خواننده منتقل می‌کند:

    براش آدرسی رو روی کاغذ نوشتم و بهش گفتم که سه روز دیگه بیاد به این محل و بگه با من کار داره. سرم داد بکشه و بگه که داداشمه و منو ور داره و ببره. هر افتاقی که افتاد حتما منو برداره و با خودش بیاره. حالا من هر چی گفتم یا هر اتفاقی افتاد. […] منم خیره شدم تو چشماش و گفتم: باور کن لازمت دارم. شاید روز طلایی من و تو همین سه روز دیگه باشه. روز طلایی. (2025: 45).

    در اینجا ذهنیت ثریا از طریق گزارش مستقیم راوی به خواننده ارائه می‌شود و نه از طریق کنش او. خواننده دیگر نمی‌تواند خود ذهنیت او را بازسازی کند؛ بلکه راوی تعیین می‌کند که چگونه باید او را دید. ثریا در گفت و گو با امید در این فصل بیشتر درپی خلق تصویری آنی از شخصیت خود به عنوان زنی حیله‌گر و زبل عمل می‌کند تا امکان تفسیر خود از سوی مخاطب. به عبارت دیگر، این صحنه صرفن ابزاری برای نشان دادن فریب و کنش بیرونی شخصیت است و نه فرصتی برای دسترسی به لایه‌های ذهنی او و چگونگی پیچیدگی‌های ذهنی یک زن حیله‌گر. از سوی دیگر، فرصت سه روزه‌ای که ثریا درباره‌ی آن صحبت می‌کند، در ادامه روایت پیگیری نمی‌شود و نتیجه عملی آن آشکار نمی‌شود؛ این فقدان پیوستگی نشان می‌دهد که رمان در پی «بازنمایی فعال ذهن» شخصیت‌ها نیست، بلکه شخصیت‌ها بیشتر نقش ابزار پیشبرد روایت را دارند.

    همچنین به عنوان نمونه می‌توان به نقش دختر رئیس در روایت اشاره کرد. شهاب به دستور رئیس به دنبال دختر می‌رود، دختر رئیس پیش خیاط می‌رود و با او وارد دعوا می‌شود، سپس شهاب او را دنبال می‌کند اما در میانه‌ی راه او را گم می‌کند و وقتی به خانه بازمی‌گردد، ثریا دم در منتظر او ایستاده است. این بخش از روایت، اگرچه دارای کنش‌های متوالی است، اما نقش مستقلی در بازنمایی ذهن یا انگیزه شخصیت‌ها ندارد؛ دختر رئیس صرفن به عنوان بستری عمل می‌کند تا شهاب از خانه غایب باشد و شرایطی ایجاد شود که ثریا به شکل تصادفی و در همان لحظه با او روبه‌رو شود (225: 55-58). از این منظر، این بخش نه برای بازنمایی ذهن شخصیت‌ها، بلکه برای تسهیل یک موقعیت روایی و تصادفی به کار رفته است که خواننده را به این درک می‌رساند که برخلاف تصور کتابفروش، دیدار شهاب و ثریا از قبل برنامه‌ریزی نشده و کاملن تصادفی است. به عبارت دیگر، حضور دختر رئیس در روایت تأثیر مستقیمی بر توسعه شخصیت یا تحلیل روان‌شناختی شهاب و ثریا ندارد و تنها به ایجاد زمینه‌ای برای نمایش تصادف و تقارن زمانی می‌انجامد. چنین نمونه‌هایی از فقدان بازنمایی فعال ذهن در رمان کم و بیش به چشم می‌خورد؛ به صورتی که شخصیت‌ها و کنش‌های فرعی بیشتر نقش ابزار پیشبرد روایت را ایفا می‌کنند. حتا بسیاری از سکوت‌ها و ابهام‌هایی که در سطح روایت به چشم می‌خورند، نه به عنوان ابزار تفسیرپذیری ذهن، بلکه به شکل غیاب معنا عمل می‌کنند و خواننده با فقدان داده‌ی روایی لازم برای بازسازی شناختی شخصیت‌ها مواجه می‌شود.

    ۳.۲ سطح میان‌ذهنی: گسست شبکه‌ی ذهن‌ها

    در سطح میان‌ذهنی، همان‌طور که زانشاین (Zunshine, 2006: 36-38) توضیح می‌دهد، ذهنیت شخصیت‌ها تنها در تعامل با ذهن‌های دیگر شکل می‌گیرد؛ هیچ ذهن کاملن مستقلی وجود ندارد و هر برداشت یا رفتار، بازتابی از ذهن دیگری است. در رمان‌های چندراوی یا روایت‌های متقاطع، خواننده با ترکیب زاویه‌های دید متفاوت، شبکه‌ای از آگاهی‌های متداخل را بازسازی می‌کند. گنجوی از این شیوه بهره می‌گیرد و رمان او مانند پازلی تکمیل‌ناپذیر، قطعاتی از روایت را در اختیار خواننده می‌گذارد تا با پیوند دادن روایت‌های مختلف، تصویری کلی از جهان داستانی شکل بگیرد.

    استعاره «مستی و بی‌نظارتی» در شعر ایرج میرزا در این سطح به شکل آشفتگی روایی و عدم امکان تشخیص یک واقعیت ظاهری بازنمایی می‌شود. در واقع، رمان تلاش می‌کند با پردازش وضعیت ذهنی جمعی، تصویری ارائه دهد که تنها با مشارکت فعال خواننده در پیوند زدن تکه‌روایت‌ها کامل می‌شود؛ ذهنی چندپاره و گرفتار در بازتاب متقابل دیگران.

    ساختار رمان، به‌ویژه نامگذاری چهارده فصل با تقطیع کلمات بیت «مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست»، و «بگذارد بجنبد کفل از تو، کمر از من»، نمونه‌ای از این بازنمایی میان‌ذهنی است؛ هر فصل و عنوانی که یک کلمه از این بیت است، مانند قطعه‌ای از شبکه‌ی ذهن‌ها عمل می‌کند که کنار هم قرار گرفتنشان، تصویری کلی از جهان داستان ارائه می‌دهد، همانطور که کنار هم قرار گرفتن تک تک کلمات «مستیم و» و «خرابیم و» و … باعث شکل‌گیری یک بیت یکپارچه می‌شود. به عبارت دقیق، می‌توان گفت تقطیع این بیت در ساختار رمان، قاعده‌ی رمان را مبنی بر شکل‌گیری یک تصویر یکپارچه با روایت شخصیت‌های متعدد شکل می‌دهد، اما این قاعده در فصل مربوط به شهاب شکسته می‌شود. درنتیجه، می‌توان گفت که این ظرفیت رمان که بنا به قاعده‌ی خود رمان وضع می‌شود، به‌طور کامل تحقق نمی‌یابد. شخصیت مازیار/کتابفروش که می‌توانست مانند دیگر شخصیت‌ها، شبکه‌ای از آگاهی‌های متقاطع بسازد، با انفکاک و اختلال روایی مواجه می‌شود. به این معنا که مازیار و کتابفروش در تمامی فصل‌ها و با توجه به خرده‌روایت‌های مختلف با یکدیگر تطبیق داده می‌شوند و به عنوان یک شخصیت واحد از سوی مخاطب شناسایی می‌شود که با معشوق حورا مادر ثریا بوده است، بعدها ثریا را درگیر رابطه با خود کرده است و در نهایت هیوا و سپس شهاب را به قتل می‌رساند و جسد مازیار کتابفروش را بهنام دفن می‌کند. اما در فصلی که شهاب به قتل می‌رسد، این تصویر با اختلال روایی مواجه می‌شود، چراکه مازیار (فصل 11) دوست دیرینه شهاب بوده (فصل 10)، اما وقتی که شهاب را به قتل می‌رساند (فصل 8)، شهاب او را به عنوان مازیار معرفی نمی‌کند، بلکه به عنوان کتابفروشی که نسبت چندانی هم با او ندارد، به شکلی که یک گسست روایی خواننده را دچار اختلال شناختی می‌کند: خواننده نمی‌تواند تداوم آگاهی میان شخصیت‌ها را بازسازی کند؛ مگر مازیار همان کتابفروش نبود؟

    در فصل مربوط به ثریا، انطباق شخصیت مازیار/کتابفروش رخ می‌دهد: «بیش از چند سال قبل اون کتاب‌فروش رو می‌شناختم. سال‌ها پیش. پدرم با اون – که نمی‌دونم می‌دونی یا نه اسم واقعیش رو، چون اونی که به همه می‌گه دروغه – توی جلسه‌های ادبی آشنا شده بود». (2025: 87)

    در فصل مازیار، روایت به گذشته و تعاملات او با دیگر شخصیت‌ها بازمی‌گردد و چگونگی آشنایی مازیار با پدر ثریا و حورا مادر ثریا روایت می‌شود: «همون وقتا تو جلسه‌ها یه مردی می‌اومد که خیلی آدم بدقلقی بود و فقط می‌نشست و می‌رفت…». (174) «بعد دم ظهر که شد دیدم که زن طرف، که اسمش حورا بود، اومد توی اتاقم». (179)، «من مونده بودم باید چه کار کنم. هم دلم نمی‌اومد که از اون خونه برم و هم نمی‌فهمیدم با این ثریا چه کنم….» (182)

    اما در فصل کتابفروش، این انطباق مختل می‌شود، با توجه به اینکه رابطه‌ی دوستانه‌ی شهاب و مازیار کتابفروش در فصل10 و 11 روایت شده بود: «نوجون که بودم عاشق یه دختره شدم و پام وا شد یه جایی که عاشقا توی شهر ما پاشون بهش وا می‌شد. به خونه‌ی یه شاعره. اسمش مازیار بود». (149) «بالاخره طاقت نیوردم و از مازیار که هنوز شعرم رو دستش گرفته بود، پرسیدم: مازیار، به نظرت شعرم یک کم پراکنده نیست؟» (159)، از اون شب مدتی گذشت و من خبری از مازیار نداشتم و خودم هم سرما خورده بودم و دل و دماغی نداشتم که اون رو ببینم. ….(161)، «درست همین زمان که من داشتم کمی سر و سامون می گرفتم، مازیار بعد از چند سالی تماس گرفت و گفت که می‌خواد بیاد تهران…. (162).

     اما در فصل 8 وقتی که مازیار کتابفروش به خانه‌ی شهاب می‌آید تا مچ او را در رابطه با ثریا بگیرد، شهاب او را کتابفروش می‌بیند و کتابفروش هم او را پسره روایت می‌کند. «صبح آدرس پسره رو درآورده بودم، برای همین رسوندن خودم تا خونه‌ش کار سختی نبود…» (122)، «منتظر بودم که از صدای افتادن اون یارو، ثریا از اتاق بیرون بیاد ولی انگار چنان خواب بود که نشیند. گوشی رو با پیرهنم پاک کردم و گذاشتم توی جیبم….» (124-125)، «شهاب هم افتاده بود روی زمین و خونین و مالین بود. چوب رو جا گذاشته بودم که خوشبختانه در آخرین لحظه اون رو دیدم و با خودم برداشتم و رفتم سوار ماشین شدم.» (126»

    این گسست باعث می‌شود شبکه‌ی میان‌ذهنی دچار اختلال شود، به شکلی که به جای ایجاد یک شبکه‌ی منسجم از آگاهی‌های متقاطع، ذهن‌ها را از یکدیگر منفک می‌کند و انسجام شناختی رمان مختل می‌شود. در نتیجه، ظرفیت میان‌ذهنی رمان برای ارائه یک تصویر جمعی و یکپارچه از جهان داستان که قاعده‌ای بود که پیش‌تر خود رمان تعریف کرده بود، در فصل شهاب به صورت خاص، دچار گسست و پارگی می‌شود. درنتیجه، ابهامی که می‌توانست یک «بازی روایی» یا پیچیدگی مدرن ایجاد کند، انسجام شبکه میان‌ذهنی را از هم می‌پاشد و با رها کردن تکه‌های نامتجانس روایی، انسجام شبکه‌ی ادراکی را از میان می‌برد.

    ۳.۳ سطح خواننده: بازسازی ذهنی و فقدان داده‌ی شناختی

    در سطح خواننده‌محور، معنا از طریق بازسازی ذهنی خواننده تکمیل می‌شود. همان‌گونه که زانشاین تأکید می‌کند، خواندن روایت تمرینی برای ذهن‌خوانی است؛ خواننده از نشانه‌های پراکنده، طرح‌واره‌ای از انگیزه‌ها و تضادهای فکری شخصیت‌ها را می‌سازد. به باور او،  خواننده با به‌کارگیری ذهن‌خوانی روایی از اعمال و گفتار شخصیت‌ها به انگیزه‌ها و طرح‌های ذهنی آن‌ها پی می‌برد.

    در این رمان، یافتن نشانه‌هایی برای انگیزه‌ها در بسیاری موارد دشوار است، از جمله انگیزه‌ی ثریا در کودکی برای رابطه با مازیار که نمی‌تواند به بداخلاقی پدر محدود شود، انگیزه‌ی پدر به دعوت کردن مازیار و کشتن زن دوم، بیشتر تصویری مالیخولیایی است که بستر روایی آن ناقص‌ است و همچنین انگیزه‌ی دختر رییس از مشاجره با خیاط و سوار کردن امید و گشت زدن در خیابان که بی‌پشتوانه باقی می‌ماند. دختر رییس نه تنها به‌مثابه‌ی «مغبوبه‌ی ناآگاه» شعر ایرج میرزا بازنمایی نمی‌شود، بلکه به نشانه‌ی حذف ذهنیت و از هم‌گسیختگی شناختی روایت بدل می‌گردد. دختر رئیس، با حضورش، نه مکمل استعاره‌ی حیله است، بلکه نشانه‌ی فقدان و عدم دسترسی خواننده به درهای ورودی درون شخصیت‌هاست. درنتیجه بازسازی جهان ذهن او برای خواننده دشوار است؛ خواننده در موقعیتِ «شاهد غایب» شعر ایرج میرزا قرار می‌گیرد – کسی که باید ذهن‌های گسسته را به هم پیوند دهد اما نقصان داده‌ها او را با شکست مواجه می‌کند. به عبارتی، خواننده در مواجهه با روایت‌های ناپیوسته و شخصیت‌هایی خودراوی (روایت‌گر مستقیم خود)، قادر نیست طرح‌واره‌ای منسجم از ذهن‌های متخاصم بسازد.

    از دیدگاه مارک ترنر، معنای روایت در توان خواننده برای ترکیب لایه‌های ادراک، تجربه و کنش شخصیت‌ها در یک طرح‌واره ذهنی یکپارچه نهفته است؛ روایت هنگامی معنا می‌یابد که ذهن خواننده بتواند از لایه‌های ادراک، تجربه و کنش برای بازسازی یک روایت کلان استفاده کند. در رمان گنجوی، این یکپارچگی، بنا به تقطیع شعر «حقه» در سرفصل‌ها که قاعده‌ی خود رمان نیز هست، تا حدودی از هم گسسته می‌شود: فصل‌ها به‌جای آنکه شبکه‌ای از تجربه‌های ذهنی باشند، گاهی به مجموعه‌ای از گفتارهایی بدل می‌شوند که خود راویان به خواننده القا می‌کنند و تضاد آن‌ها با روایت‌های دیگر، تصویر متفاوتی را ارائه نمی‌دهد. خواننده نمی‌تواند لایه‌های ذهنی و عاطفی شخصیت‌ها را شناسایی کند؛ در نتیجه، برخی از خرده‌روایت‌ها تجربه‌ای از گسست تلقی می‌شوند، نه از بازتفسیر و فهم دگرگونه‌ی جهان داستان.

     

    فهرست منابع

    میرزا، ایرج (جلال‌الممالک)، دیوان اشعار ایرج میرزا، دسترسی از طریق وبگاه گنجور: https://ganjoor.net/iraj/

    گنجوی، مهدی (2025)، مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست، تورنتو: نشر آسمانا.

    Palmer, Alan. (2010). Social Minds in the Novel. Columbus, OH: Ohio State University Press.

    Zunshine, Lisa. (2006). Why We Read Fiction: Theory of Mind and the Novel. Columbus, OH: Ohio State University Press.

    Herman, David. (2002). Story Logic: Problems and Possibilities of Narrative. Lincoln: University of Nebraska Press.

    Gerrig, Richard J., & Bernardo, Antonio B. I. (1994). Readers as Intuitive Psychologists: Narrative Comprehension and the Attribution of Mental States. Discourse Processes, 18(2), 107–124.

    Turner, Mark. (1996). The Literary Mind: The Origins of Thought and Language. New York: Oxford University Press.

     

    [1] intra-textual level

    [2] intermental level

    [3] readerly or cognitive reconstruction

    [4] mind-reading

     

     

     

  • درباره اسکوید گیم – نوشته: لیلا صادقی

    درباره اسکوید گیم – نوشته: لیلا صادقی


     

    آن‌سوی بازی: بازنمایی قدرت و اراده در جهانی از پیش‌ساخته

     

    نگاهی تحلیلی به بازی ماهی مرکب (Squid Game)

    کارگردان و نویسنده: هوانگ دونگ-هیوک (Hwang Dong-hyuk)

    تهیه‌کننده: نتفلیکس

    Squid_game_1.jpg

    بازی ماهی مرکب (Squid Game) عنوان یک سریال کره‌ای‌ است که در سال ۲۰۲۱ از سوی هوانگ دونگ-هیوک نوشته و کارگردانی شد و با پشتیبانی نتفلیکس تولید و جهانی شد. این عنوان، به نوعی بازی سنتی کره‌ای برای کودکان اشاره دارد که زمین بازی‌اش شبیه بدن یک ماهی مرکب طراحی می‌شود. در فارسی، این سریال با عنوان «بازی مرکب» شناخته می‌شود، هرچند ترجمه‌ی واژه‌به‌واژه‌ی آن «بازی ماهی مرکب» است.

    آنچه در این سریال به‌ظاهر رخ می‌دهد، سلسله‌ای از بازی‌های کودکانه‌ است؛ اما پشت این سادگی ساختگی، نظمی قرار گرفته که بیرحمی و بی‌عدالتی را با ابزار قانون، بازی و انتخاب، به امری عادی، حتا ضروری، بدل می‌کند. مخاطب نه با واقعیت، بلکه با بازنمایی‌ای از واقعیت مواجه است؛ بازنمایی‌ای که به‌واسطه‌ی واژگان، تصاویر، و الگوهای آشنا، خشونت را پذیرفتنی و مرگ را قابل‌هضم می‌کند. این سریال، در لایه‌های زیرین خود، بیش از آن‌که در مورد بقا باشد، درباره‌ی تصور ما از بقا است؛ درباره‌ی اینکه چگونه مفاهیم، پیش از آن‌که رخدادها را معنا کنند، خود الگویی برای ساخت معنا می‌شوند.

    در مرکز روایت، واژه‌ای ساده قرار دارد: «بازی». این واژه، در نظام ذهنی بسیاری از ما، حامل معناهایی همچون سرگرمی، آزادی و بی‌ضرر بودن است. به نقل از لیکاف (1980: 454):

    مفاهیم به ذهن ما ساختار می‌دهند، به آنچه که درک می‌کنیم، چگونگی حرکت ما در جهان و نحوه‌ی ارتباط ما با دیگران. بنابراین، نظام مفهومی ما نقش مرکزی در تعریف واقعیت‌های روزمره‌مان ایفا می‌کند. اگر درست باشد که نظام مفهومی ما تا حد زیادی استعاری است، آنگاه نحوه‌ی تفکر ما، تجربه‌های ما و کارهایی که هر روز انجام می‌دهیم، تا حد زیادی به استعاره بستگی دارد.

    همین تصویر قالبی، ابزار مشروعیت ساختاری می‌شود که در آن، مرگ دیگر رویدادی شوم نیست، بلکه پیامد طبیعی «بازنده بودن» است. افراد در این ساختار کشته نمی‌شوند، بلکه حذف می‌شوند. حذف، واژه‌ای‌ است که در آن درد و خون جایی ندارد. مخاطب هم، همانند بازیکنان، درون چارچوب زبانی‌ای قرار می‌گیرد که معنا را از نو تعریف می‌کند: زندگی می‌شود امتیاز؛ اخلاق، استراتژی؛ و انسان، واحدی قابل‌محاسبه در یک ساز و‌کار.

    اما این چارچوب صرفن از طریق زبان شکل نمی‌گیرد؛ ساختار بازی‌ها برگرفته از خاطرات جمعی دوران کودکی است و انتخاب این بازی‌ها تصادفی نیست. ذهن انسان در مواجهه با الگوهای آشنا احساس امنیت می‌کند و ظاهر کودکانه‌ی بازی‌ها، نوعی فریب شناختی ایجاد می‌کند؛ فضایی که مخاطب به‌ندرت انتظار بی‌عدالتی یا مرگ را در آن دارد. همان‌طور که لیکاف و جانسون (۱۹۸۰) تأکید می‌کنند، «استعاره تنها در زبان نیست، بلکه در فکر و عمل ما نیز نفوذ کرده است و نظام مفهومی روزمره‌ی ما دراساس ماهیتی استعاری دارد.» از سوی دیگر، کانمن (۲۰۱۱: ۲۴۳) می‌گوید: «فریب‌های شناختی، خطاهای نظام‌مند در تفکر هستند که از عملکرد سازوکارهای ذهنی ما ناشی می‌شوند». بنابراین، دقیقن همین تناقض میان انتظارات ذاتی ذهن ما و واقعیت تلخ و خشونت‌آمیز سریال است که شوک اخلاقی و احساسی متمایزی را برای مخاطب رقم می‌زند. مخاطب، به واسطه‌ی نظام‌های مفهومی و فریب‌های شناختی خود، در چارچوبی حرکت می‌کند که پیش‌تر بی‌خطر بودن بازی‌ها را به‌عنوان پیش‌فرض پذیرفته است، اما سریال به‌طرزی ماهرانه این چارچوب‌ها را به چالش می‌کشد و دو عنصر متضادِ «بازی کودکانه» و «مرگ و خشونت بی‌رحمانه» را در هم می‌آمیزد. این تلفیق نه تنها باعث ایجاد یک تجربه‌ی نابهنجار و تکان‌دهنده می‌شود، بلکه به‌عنوان ابزاری برای بازنمایی و نقد ساختارهای قدرت و اراده در جهان معاصر عمل می‌کند؛ ساختارهایی که به‌واسطه‌ی نظام‌های استعاری و بازی‌های نمادین، مرگ و حذف را به امری عادی و حتا اجتناب‌ناپذیر تبدیل می‌کنند.

    در پس این الگوی معصومانه‌ی بازی، ساختاری نظام‌مند از کنترل و نظارت جریان دارد که بازیکنان در ظاهر آزادند تا انتخاب کنند؛ رأی دهند، بازی را ترک کنند یا بمانند. اما آنچه به‌عنوان انتخاب ارائه می‌شود، نسخه‌ای محدودشده از آزادی است. فرد از یک سو با مرگ تهدید می‌شود و از سوی دیگر با فقر، بی‌خانمانی و بی‌قدرتی مواجه است. انتخاب، هنگامی که تنها میان مرگ و تحقیر قرار داشته باشد، دیگر انتخاب واقعی نیست؛ بلکه تکراری اجبارآمیز در لباسی دموکراتیک است. همان‌طور که ژان-پل سارتر در کتاب وجود و نیستی (1946: 34 ) بیان می‌کند، «انسان محکوم به آزادی است؛ زیرا یک‌بار به جهان پرتاب شده و مسئول تمام اعمالش است. حتا اگر از انتخاب امتناع کند، در واقع به نوعی انتخاب کرده است».

    این بیان، نشان‌دهنده‌ی نوعی اسارت در آونگ آزادی است؛ آزادی‌ای که با مسئولیتی گریزناپذیر و شرایط محدودکننده همراه است و در نتیجه، تضادی بنیادین میان ظاهر آزادی و واقعیت اجبار شکل می‌دهد. در نهایت، نکته‌ درخشان اثر آنجاست که این تحمیل، نه از سوی دولت یا نیرویی آشکار، بلکه از درون ساختاری پیش می‌رود که وانمود می‌کند بی‌طرف است. به باور میشل فوکو (1975: 26)،

    قدرت، چیزی است که اعمال می‌شود نه چیزی که مالک آن باشیم. قدرت امتیاز یک طبقه یا گروه خاص نیست. قدرت همه‌جا هست؛ نه به این دلیل که همه‌چیز را در بر می‌گیرد، بلکه به این دلیل که از همه‌جا سرچشمه می‌گیرد… قدرت چیزی نیست که به دست آورده شود، تصاحب گردد یا تقسیم شود؛ چیزی نیست که کسی آن را حفظ کند یا از دست بدهد؛ قدرت از منابع بی‌شماری اعمال می‌شود.

    در این سریال، مجریان بازی خود را به‌ظاهر خنثی می‌نمایانند؛ آن‌ها تنها حافظان قانون‌اند، نه قانون‌گذاران. نظارت بی‌وقفه و فراگیر از طریق دوربین‌ها برقرار است، اما برخلاف زندان‌های سنتی، اینجا هیچ قفسی وجود ندارد؛ بازیکنان خودآگاهانه، با رضایت و امضای قرارداد وارد بازی شده‌اند. اینجاست که سازوکار کنترل به پیچیده‌ترین شکلش درمی‌آید: بازیکنان نه تنها موضوع اعمال قدرت، بلکه خود بازوی فعال و منبع قدرت می‌شوند. به این ترتیب، قدرت از بالا و پایین، هم از سوی مجریان و هم از سوی بازیکنان به طور شبکه‌ای و پراکنده اعمال می‌شود. این واقعیت، سازوکار قدرت را غیرمرئی و نافذ می‌سازد و توهم آزادی را پایدار نگه می‌دارد.

    با پیشروی روایت، معناهای تثبیت‌شده یکی‌یکی فرو می‌ریزند. شخصیت اصلی، از انسانی غرق در بدهی و بی‌تصمیم، به مشاهده‌گری بدل می‌شود که دیگر قادر به بازگشت نیست. تغییری در او رخ داده، اما نه به‌مثابه قهرمان، بلکه به‌مثابه انسانی که دیگر نمی‌تواند دروغ بگوید. نه به دیگران، بلکه به خودش. این همان لحظه‌ی بیداری‌ است، زمانی که تصویر ذهنی ما از دنیا – تصویری که با واژه‌هایی چون عدالت، رقابت، شایستگی ساخته شده – ترک برمی‌دارد.

    پایان سریال، برخلاف انتظار بسیاری، نه پایان بازی، بلکه آغاز بی‌قراری‌ است. قهرمان بازنمی‌گردد تا پولش را خرج کند یا زندگی جدیدی بسازد. او می‌ایستد، سکوت می‌کند، پس‌می‌زند. زیرا آنچه به دست آورده، حاصل قانونی‌ است که در حقیقت «نابرابر» بوده، هرچند از نظر سطحی عادلانه. این سکوت، خود پاسخی‌ است به زبانی که پیش‌تر همه‌چیز را قانون‌مند و منظم جلوه داده بود. زبان، کارکردی تازه پیدا می‌کند. در جهانی که معناها بی‌اثر شده‌اند، عمل نکردن، تبدیل به اعتراض می‌شود.

    درنتیجه، معنا نه در کلمات، بلکه در شکاف میان کلمه و واقعیت شکل می‌گیرد. ما نه‌فقط با مرگ بازیکنان، بلکه با مرگ نقش معمول زبان مواجه‌ایم؛ زبانی که نمی‌تواند درد را توضیح دهد، چون خود بخشی از سازوکار کنترل بوده است. آن‌چه برجا می‌ماند، ذهنی‌ است آگاه‌تر، ولی ناتوان‌تر: انسانی که می‌داند، اما نمی‌داند چه کند. انسانی که بازی را دیده، بازی کرده، اما دیگر نمی‌خواهد بازی کند. همین شاید آغاز نوعی رهایی باشد؛ هرچند بی‌نتیجه، هرچند بی‌صدا.

    بازگشت به بازی: تداوم قدرت در لباس‌های نو

    Squid game baby

    فصل سوم سریال، نه تنها بازگشت به یک زمین بازی آشناست، بلکه بازگشت به نظامی است که اکنون هوشمندتر، پیچیده‌تر و درونی‌تر شده است. در فصل جدید، دیگر فقط ساختار بیرونی بازی موضوع روایت نیست، بلکه آن‌چه آشکار می‌شود، نفوذ ساختار بازی در درون بازیکن‌هاست؛ جایی که بازی از سطح جسم و انتخاب‌های ظاهری، به لایه‌های عمیق ذهن و معنا نفوذ می‌کند.

    در این فصل، مخاطب با دگرگونی‌ای در قواعد بازی مواجه نمی‌شود، بلکه با عمق گرفتن همان قواعد درون تجربه‌ی انسانی مواجه است. طراحی بازی‌ها همچنان بر پایه‌ی الگوهای آشنا بنا شده، اما اکنون تمرکز بیشتر بر شکستن پیوندهای اخلاقی درونی بازیکنان است. بازی‌ها کمتر فیزیکی‌اند و بیشتر روانی: بازیکنان باید «دروغ بگویند»، «خیانت کنند»، «میان نجات یا قربانی کردن انتخاب کنند» و همه‌ی این‌ها در چارچوبی که همچنان نامش «بازی» است، رخ می‌دهد.

    نکته‌ی کلیدی فصل جدید، این است که خود بازی دیگر صرفن ابزاری بیرونی برای کنترل نیست، بلکه به شکلی از درونی‌سازی قدرت تبدیل شده است. بازیکن، حتا زمانی که تحت نظارت مستقیم قرار ندارد، خود را توجیه می‌کند و تصمیماتش را با منطق حاکم بر بازی هماهنگ می‌سازد. این مرحله، فراتر از مرحله‌ای است که کنترل صرفن از طریق قانون و نظارت اعمال می‌شد و به نقطه‌ای می‌رسد که خود بازیکن به بازوی اجرایی بازی تبدیل می‌شود. به‌ویژه در فصل سوم، زمانی که انجام قتل یا حذف بازیکن الزامی نیست، بازیکنان به صورت درونی تمایل به این کار پیدا می‌کنند و بدون هیچ اجبار یا نظارت بیرونی، مایل به حذف دیگری هستند. این میل درونی‌شده نشان‌دهنده‌ی عمق نفوذ نظام قدرت در ذهن و رفتار افراد است؛ جایی که خود بازیکنان، با پذیرش و بازتولید قواعد بازی، در فرآیند اعمال خشونت شریک می‌شوند و کنترل را از بیرون به درون منتقل می‌کنند.

    در چنین فضایی، واژگانی چون «اختیار»، «وفاداری»، یا «همدلی»، تنها پوسته‌هایی هستند که معناهای پیشین خود را از دست داده‌اند. وقتی بازیکن برای زنده ماندن، باید بخشی از اخلاق انسانی‌اش را قربانی کند، مرز میان بقا و خیانت، آزادی و فرمانبرداری، محو می‌شود. انتخاب‌ها همچنان وجود دارند، اما هیچ‌کدام نتیجه‌ای «رهایی‌بخش» ندارند. هر تصمیم، بخشی از انسان بودن را مخدوش می‌کند. به نقل از فوکو، «قدرت تولیدکننده‌ی حقیقت است؛ قدرت نه تنها چیزی را تحمیل می‌کند، بلکه حقیقت را می‌سازد و شکل می‌دهد. به همین دلیل، کنترل مدرن از طریق ساختارهای دانش و حقیقت اعمال می‌شود، نه صرفن با زور و خشونت.» (1977: 27).  درنتیجه، شخصیت‌ها، دیگر تنها قربانی نیستند؛ بلکه بخشی از بازی را تولید می‌کنند. حتا زمانی که تصمیم می‌گیرند «مقاومت کنند»، آن مقاومت نیز پیشاپیش پیش‌بینی و درون بازی طراحی شده است. یعنی حتا «اعتراض»، «پشیمانی» یا «بازگشت» هم به بخشی از بازی تبدیل شده‌اند؛ بازی‌ای که تا ریشه‌های ذهن نفوذ کرده است.

    اینجاست که سکوت شخصیت اصلی، سئونگ گی هون، در فصل سوم به شکل نوعی گفت‌وگوی درونی با ساختار قدرت درمی‌آید. او دیگر تنها ناظر نیست، بلکه با انتخاب‌هایی روبه‌رو است که نه به‌سادگی قابل طردند، نه به‌راحتی قابل توجیه. این دوگانگی، انسان را در وضعیتی از شک و تعلیق دائمی قرار می‌دهد: هر انتخاب، در عین آزادی، نوعی اسارت است؛ و هر امتناع، نوعی مشارکت.

    در مجموع، سریال «بازی ماهی مرکب» نشان می‌دهد که قدرت، زمانی کامل می‌شود که انسان آن را با مفاهیم آشنای خود درونی کند؛ مفاهیمی چون «بازی»، «عدالت»، «انتخاب»، و «ارزش». اگر در فصل اول و د‌وم، این واژه‌ها، ابزار بازنمایی خشونت بودند، در فصل سوم، به زبان درونی خشونت تبدیل شده‌اند. زبان، نه صرفن در دهان نگهبانان و قانون‌گذاران، بلکه در ذهن بازیکن‌ها، به سخن درآمده است.

    واپسین واژه‌ها: پیروزی میان دو سوژه‌ی ناتمام

    Squid game winners

    در این سریال، دو «برنده» به مخاطب معرفی می‌شوند که نه از یک جنس‌اند و نه معنای یکسانی را منتقل می‌کنند. در فصل اول، برنده‌ی بازی سئونگ گی‌هون است؛ مردی میانسال با شماره‌ی 456، انسانی شکست‌خورده، غرق در بدهی، و آشنا با سازوکار قدرت، که تلاش می‌کند در جهانی که دیگر منطق آن را درک نمی‌کند، خود را بازتعریف کند. به بیان ژان-پل سارتر، «انسان چیزی نیست جز آنچه از خود می‌سازد» (سارتر، 1946: 34)؛ و گی‌هون نیز در دل همین بحرانِ معنا، خود را دوباره می‌سازد، اما با هزینه‌ای گزاف. پیروزی او، به جای آن‌که نمادی از نجات باشد، تجسمی است از کنار گذاشتن بخشی از انسانیت به بهای بقا. نتیجه، نه رهایی، که سکوتی سنگین و اضطراب‌آلود است؛ وضعیتی تعلیق‌آمیز پر از پرسش‌های بی‌پاسخ. او بیش از آن‌که صرفن بازی را برده باشد، زندگی را باخته است. پیروزی‌اش، فرصتی‌ است برای بازگشت؛ برای مواجهه با نظمی که می‌کوشد آن را تغییر دهد، نظمی که در عین حال، چنان ریشه‌دار و بسته است که تغییر در آن تقریبن ناممکن به نظر می‌رسد.

    در فصل سوم، برنده‌ای دیگر به مخاطب معرفی می‌شود: نوزاد شماره ۲۲۲. برخلاف دیگر بازیکنان، او نه با اراده‌ی خود و نه با آگاهی، بلکه با مرگ مادرش و در غیاب انتخابی واقعی، وارد بازی می‌شود؛ گویی در سازوکار قدرتی که پشت بازی پنهان است، به‌جای مادر، در موقعیت یک بازی وحشیانه به نام زندگی قرار گرفته تا مسیر او را ادامه دهد. این کودک، در ظاهر نمادی از بی‌گناهی، تداوم نسل و امید به آینده‌ای نو است، اما در بستری متولد می‌شود که در آن بازی دیگر صرفن ابزاری بیرونی برای کنترل نیست، بلکه به سازوکاری درونی‌شده در ذهن و کنش بازیکنان تبدیل شده است.

    برخلاف فصل اول، در این فصل بازیکنان برای حذف یکدیگر، دیگر نیازی به دستور یا اجبار ندارند؛ نظارت بیرونی جای خود را به درونی‌سازی قواعد بازی داده است. افراد، داوطلبانه و با باور به منطق درونی بازی، به بازوان اجرایی قدرت تبدیل می‌شوند. در این میان، تضاد میان دو برنده آشکار می‌شود: یکی (سئونگ گی‌هون، شماره ۴۵۶) انسانی درگیر با واقعیت‌های تلخ و پرتنش قدرت، که بازی را فهمیده و در پی گسست از آن است؛ و دیگری (نوزاد ۲۲۲)، که در جهانی متولد می‌شود که خشونت و قدرت، طبیعی‌سازی شده و از پیش در تار و پود نظم اجتماعی نهادینه شده‌اند.

    این دو چهره از پیروزی، دو مسیر متفاوت را نمایندگی می‌کنند: یکی بقا در دل ساختار قدرت و مواجهه‌ی آگاهانه با آن، و دیگری آغاز ناآگاهانه‌ی چرخه‌ای تازه در دل همان ساختار، بی‌آن‌که هنوز فرصتی برای فهم یا مقاومت وجود داشته باشد.

    در مقابل، فصل سوم با تصویری رادیکال از برنده‌ شدن پایان می‌یابد: یک نوزاد، بی‌قدرت‌ترین و ناآگاه‌ترین موجود ممکن، کسی که نه بازی کرده، نه انتخابی داشته، نه اخلاقی را نقض کرده و نه استراتژی‌ای داشته است، تنها بازمانده‌ی بازی است. او نماد ناب‌ترین شکل بقاست؛ بقایی بدون مشارکت، بدون خواستن، بدون آگاهی. و درست همین‌جاست که تضاد بنیادین دو پیروزی عیان می‌شود.

    لذت از فاصله: مهمانان بازی و اقتصاد تماشای خشونت

    Squid game vip

    در میانه‌ی بازی، گروهی از ناظران وارد صحنه می‌شوند: مردانی ثروتمند، ناشناس، نقاب‌زده و اغلب بی‌چهره، که از پشت شیشه‌ها، با نوشیدنی در دست، نظاره‌گر مرگ و زنده‌ماندن انسان‌ها هستند. آنان بازی را نمی‌سازند، اداره نمی‌کنند، و حتا در آن مشارکت ندارند. نقش‌شان صرفن تماشاست — اما همین تماشا، هسته‌ی اصلی بقای بازی را می‌سازد. بازی برای دیده‌شدن طراحی شده، برای مصرف شدن، برای سرگرم شدن. این ناظران، نمایندگان نظامی‌اند که خشونت را در قالب «تماشا» بی‌اثر و مشروع می‌کند.

    برخلاف ناظران اتاق فرمان، این مهمانان نیازی ندارند خود را بی‌طرف یا خنثا جلوه دهند. آنان با لذت، مرگ را دنبال می‌کنند؛ با اشتیاق، بر بازیکنان شرط می‌بندند؛ و گاهی با بی‌حوصلگی، خواهان تغییر سناریو می‌شوند. خشونت، برای آن‌ها نه فاجعه، بلکه یک برنامه‌ی سرگرم‌کننده است. این مصرف زیبایی‌شناسانه‌ی خشونت، به مخاطب یادآوری می‌کند که در جهانی سرمایه‌محور، نه فقط بدن انسان، بلکه حتا رنج او نیز قابل تماشا، فروش و خریداری است و به باور دبور (1994: 12)، «تماشا کردن، کنشی برای مجموعه‌ای از تصاویر نیست، بلکه یک رابطه‌ی اجتماعی میان مردم است که از طریق تصاویر واسطه‌گری می‌شود.»، درنتیجه، تماشاگر بودن، خود نوعی مشارکت است، اما مشارکتی از نوع ناپیدا و بی‌مسئولیت. این مهمانان، از آن‌رو حاضرند، چون از تبعات بازی در امان‌اند. مرگ برایشان اتفاق نمی‌افتد؛ فقط سوژه‌ی گفت‌وگوست. اینجاست که مفهوم «اخلاق فاصله» به‌وضوح جلوه می‌کند؛ اصطلاحی که زیگمونت باومن (1989: 43-45) در تحلیل‌های خود درباره‌ی مدرنیته و خشونت مطرح کرده است. وقتی رنج و درد دیگران پشت یک مانع شیشه‌ای قرار می‌گیرد و از منظر تماشاگرانی که بی‌درنگ در معرض آن قرار ندارند مشاهده می‌شود، نیازی به همدلی و درک مستقیم احساسات قربانیان باقی نمی‌ماند. این فاصله، خشونت را از بار اخلاقی‌اش تهی می‌کند و تماشای آن را به امری صرفن نمایشی و بی‌تأثیر تبدیل می‌سازد؛ بدین‌ترتیب نقش اخلاق در برابر خشونت به تعلیق درمی‌آید و مسئولیت‌پذیری فردی کمرنگ می‌شود.

    این سازوکار دقیقن در این سریال با حضور مهمانان پشت شیشه‌ها و بی‌تفاوتی آن‌ها نسبت به درد بازیکنان نمود می‌یابد؛ به گونه‌ای که این مهمانان نه تنها بخشی از بازی هستند، بلکه دلیل تداوم آن نیز محسوب می‌شوند. بدون تماشاگر، خشونت بی‌معناست، اما وقتی کسی آن را می‌بیند، بر آن شرط می‌بندد و آن را مصرف می‌کند، خشونت به کالا تبدیل می‌شود. به باور گای دبور (1967)، در جامعه‌ی سرمایه‌داری مدرن، خشونت و رنج به واسطه‌ی نمایش بدل به کالایی مصرفی می‌شوند. آنان نه سازندگان قانون، بلکه سفارش‌دهندگان محتوا هستند و به همین دلیل در ساختار قدرت پنهان، جایگاه‌شان از مجریان نیز بالاتر است. در نگاهی عمیق‌تر، این تماشاگران می‌توانند استعاره‌ای از ما باشند: ما که از پشت صفحه‌ها این سریال را دنبال می‌کنیم؛ ما که از دیدن مسابقه مرگ نه منزجر، بلکه مشتاق ادامه‌ی آن می‌شویم؛ ما که خود درون همان ساختاریم _ تماشاگری که خیال می‌کند بیرون از بازی ایستاده، در حالی که تماشای اوست که بازی را زنده نگه می‌دارد.

     

     

    منابع

    • Bauman, Z. (1989). Modernity and Violence. Polity Press, Cambridge.
    • Debord, G. (1967). The Society of the Spectacle. Buchet-Chastel, Paris.
    • Debord, G. (1994). The Society of the Spectacle: A Critical Analysis (D. Nicholson-Smith, Trans.). Zone Books, New York. (Original work published 1967)
    • Kahneman, D. (2011). Thinking, Fast and Slow. Farrar, Straus and Giroux, New York.
    • Lakoff, G., & Johnson, M. (1980). Metaphors We Live By. University of Chicago Press, Chicago.
    • Sartre, J.-P. (1946). Being and Nothingness (H. Barnes, Trans.). Washington Square Press, New York.
    • Foucault, M. (1975). Discipline and Punish: The Birth of the Prison (A. Sheridan, Trans.). Pantheon Books, New York. (Original work published 1975)
    • Foucault, M. (1977). Power/Knowledge: Selected Interviews and Other Writings, 1972-1977 (C. Gordon, Ed.). Pantheon Books, New York.

     

     

  • شعر زنان ایرانی و مبارزه با بی‌بدنی

    شعر زنان ایرانی و مبارزه با بی‌بدنی

     شعر زنان ایرانی و مبارزه با بی‌بدنی

    معرفی کتاب

    نوشته: لیلا صادقی

    peom no body

    کتاب Hairiran، مجموعه‌ای از ترجمهٔ اشعار بیش از هفتاد شاعر زن ایرانی است که در واکنش به حملات خشونت‌آمیز حاکمیت علیه سبک زندگی و آزادی فردی-اجتماعی زنان، در پی مرگ مهسا امینی در تهران در سپتامبر ۲۰۲۲، گردآوری شده است. به‌واقع، مرگ مهسا امینی به‌دلیل پوشش نامناسب موی او از نگاه حاکمیت، به‌عنوان مجاز جزء به کل، نمادی از سرکوب زنان از سوی حاکمیت در خلال سالیان بسیار است که پس از بازداشت مهسا و جان‌باختن او در بازداشتگاه به نمادی از انکار زنان در طول تاریخ و تقلیل آن‌ها به «ابژه‌»‌ای برای رفاه زندگی مردان تبدیل شد که با حذف «موی زن» به‌عنوان بخشی از بدن او، به حذف کلی زن از عرصهٔ اجتماع و پایمال‌کردن حقوق انسانی او انجامید. این مجموعه با ترجمهٔ علی ثباتی و با ویرایش داوود سرهندی-ویلیامز و به‌کوشش سپیده جُدیری، سپیده کوتی، آنا کراسنوولسکا، آناهیتا رضایی و عباس شکری تدوین شده، و از سوی انتشارات Scotland Street Press منتشر شده است.

    کتاب Hairiran، مجموعه‌ای از ۷۵ شعر با نگاه‌های مختلف و صداهای متکثری است که تصویری از زندگی زنان معاصر ایرانی را بازتاب می‌دهد. هرکدام از این اشعار از زاویه‌ای خاص به هویت، مبارزه و مقاومت علیه تاریخ صلب مردانه پرداخته‌اند. این اشعار همراه با «پرتره‌هایی از مو» منتشر شده‌اند که خود، به تعمیق بار عاطفی و نمادین معنای «مو» کمک می‌کند. تمرکز این مجموعه بر «مو» به‌عنوان نمادی از سلب آزادی و کنترل ذهن و بدن زن، نشان‌دهندهٔ مبارزهٔ زنان برای حق انتخاب و ابراز هویت فردی آنان در ایران است. چراکه بدنمندی، در علوم شناختی، به‌معنای درک و تجربهٔ بدن به‌عنوان بخشی از هویت فردی و اجتماعی است. در این دیدگاه، بدن نه‌تنها به‌عنوان یک موجودیت مادی، بلکه به‌عنوان فضایی برای ارتباط فرد با جهان اطراف و مفهوم‌سازی‌ جهان در زبان در نظر گرفته می‌شود. بدنمندی به‌طور مستقیم با فرآیندهای ذهنی، اجتماعی و فرهنگی ارتباط دارد و تأثیر قابل‌توجهی بر هویت فردی، تجربیات اجتماعی و حتی ادراک فرد از دنیای پیرامون دارد. در مقابل، بی‌بدنی به‌فرایندی اطلاق می‌شود که فرد احساس قطع ارتباط با بدن خود یا ازدست‌دادن عاملیت بدنی می‌کند. در این حالت، فرد از کنترل بر بدن خود محروم می‌شود و بدن به ابزاری منفعل بدل می‌شود که تحت تأثیر فشارهای اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی قرار می‌گیرد. بی‌بدنی می‌تواند منجر به اختلال در هویت فردی و اجتماعی، کاهش اعتمادبه‌نفس و ازدست‌دادن ارتباط سالم با بدن شود.

    در این مجموعه، مو در شعر زنان، به‌عنوان عضوی از بدن زن و نمادی از هویت، به‌ویژه در اجتماع، فرهنگ و تفکر، در شعر زنان ایرانی مطرح می‌شود. این نماد از زیبایی و اسارت به ابزاری برای اعتراض و مبارزه تبدیل شده است. در واقع، مو در این اشعار از یک نشانه از انفعال و تبعیت به ابزاری برای ایستادگی و بازپس‌گیری هویت بدل می‌شود. این تغییر در نقش مو نشان‌دهندهٔ عبور از حالت بی‌بدنی به بازگشت به بدنمندی است، جایی که بدن و هویت در هم آمیخته و به ابزاری برای مبارزه در برابر فشارهای اجتماعی و سیاسی تبدیل می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه تغییر در نگاه به «مو» به تغییر در هویت فردی و اجتماعی زنان منجر شده است. در واقع، این کتاب می‌تواند به‌عنوان سندی مهم برای نشان‌دادن اهمیت بدن در شکل‌گیری نقش‌های اجتماعی، شکل‌گیری تفکر و به‌حاشیه‌راندن زنان و در نتیجه، تأثیر آن بر هویت فردی آنان در نظر گرفته شود.

    اینکه چگونه مفهوم «مو» در تاریخ ایران، به‌شکل‌های مختلفی متحول شده است، یکی از پرسش‌هایی است که پس از خواندن کتاب در ذهن مخاطب مطرح می‌شود. به‌عبارتی، «موی سر» به‌عنوان بخش مهمی از بدن زن، همواره در طول تاریخ مورد کنترل و سرکوب حاکمیت و نظام‌های ایدئولوژیک حاکم در ایران قرار گرفته است که خود منجر به شکل‌گیری ساختارهای اجتماعی-فرهنگی مردسالار شده و هم‌اکنون، در این دورهٔ خاص، با ایجاد تغییر شناختی در ساختارهای اجتماعی-فرهنگی، شکافی میان نگاه مردم و حاکمیت دربارهٔ نقش زن و اهمیت بدن او ایجاد شده است، به‌شکلی که تلاشی برای دستیابی به برابری میان زنان و مردان را محتمل می‌داند، گرچه این تغییرات در سطح کلامی ایجاد شده است، اما هنوز در لایه‌های پنهان اجتماع، نقش‌های سنتی که زنان را به حاشیه می‌راند، پابرجا هستند و در اینجاست که مطالعهٔ نقش «مو» به‌عنوان بخشی از بدن زن و تأثیر بی‌بدنی بر چگونگی هویت فردی زن، مورد اهمیت خاص قرار می‌گیرد.

    به‌عبارت دیگر، یکی از نکات مهمی که این مجموعه را از دیگر آثار متمایز می‌کند، استفاده از «مو» به‌عنوان کلیت بدن زن است که نه‌تنها در دنیای مادی بلکه در سطح ذهنی و اجتماعی زنان تغییر ماهیت داده است. این تغییر شناختی در شعر، به‌ویژه در آثار این شاعران، می‌تواند به‌عنوان بازتعریف رابطه میان بدن و ذهن در نظر گرفته شود. شعری که در آن مو، به‌عنوان مجاز «بدن» به ابزاری برای ایستادگی برای بازیافت «هویت» تبدیل می‌شود، به‌طور ناخودآگاه ارتباط میان بدن و هویت فردی و اجتماعی زنان را در برابر فشارهای اجتماعی و سیاسی مورد بازاندیشی قرار می‌دهد. این کتاب با ثبت تجربیات زنانه در برابر سلطه‌گری‌های اجتماعی و سیاسی، نوعی حافظهٔ جمعی از مبارزه و مقاومت در برابر بی‌بدنی را به نمایش می‌گذارد. در این فرآیند، شعری که در آن «مو» به نماد اعتراض و ایستادگی تبدیل می‌شود، به ابزاری برای شکل‌دهی به هویت اجتماعی و فردی زن تبدیل می‌شود و این خود نمایانگر بازتعریف روابط شناختی و اجتماعی در سطح فردی و جمعی است.

     {jcomments on}

     

     

     

  • سینمای ابراهیم گلستان، لیلا صادقی

    Between Fire and Mirror: Ibrāhīm Gulistān’s Cinematic Journey

    Published in Cinema Iranica

    Abstract

    This article examines the cinematic legacy of Ibrāhīm Gulistān and explores how his innovative fusion of poetic narration and documentary realism challenged dominant representations of modernity, power, and national identity in Pahlavī-era Iran. Through close analysis of key films such as A Fire (Yak Ātash, 1961), Wave, Coral, and Rock (Mawj, Marjān, Khārā, 1962), The Hills of Mārlīk (Tappah-hā-yi Mārlīk, 1963), Brick and Mirror (Khisht va Āyinah, 1965), and The Secrets of the Treasure of the Jinn Valley (Asrār-i ganj-i darrah-yi jinni, 1974), the study employs a historical-critical and cognitive methodology to investigate how Gulistān used visual metaphor, symbolic language, and commissioned platforms to subvert institutional narratives and embed layered critiques. The findings reveal that Gulistān’s films transcended traditional boundaries between documentary and fiction, combining lyrical aesthetics with philosophical and political inquiry. His cinematic strategies not only laid the intellectual and stylistic groundwork for the Iranian New Wave but also modeled a form of artistic resistance within authoritarian and commercial frameworks. The article concludes that Gulistān’s work remains a vital contribution to Iranian cinema, offering a compelling example of how film can function simultaneously as poetic expression, historical reflection, and cultural critique.

    Sadeghi, L. (2025). Between Fire and Mirror: Ibrāhīm Gulistān’s Cinematic Journey. In Cinema Iranica. Encyclopaedia Iranica Foundation https://cinema.iranicaonline.org/article/between-fire-and-mirror-ibrahim-gulistans-cinematic-journey/

  • رمان شیاد (زیدی اسمیت) -کوشیار پارسی

    رمان شیاد (زیدی اسمیت) -کوشیار پارسی

    zadie smith

     

     

     

    تو هم مثل منی

    درباره‌ی طبقه، نژادپرستی و برده‌داری

     

     

    جورج اورول به سال 1941 در مقاله‌ی معروف شیر و تک‌شاخ[3] نوشت ‘مردم بسیار متمدن بالای سر من پرواز می‌کنند و می‌خواهند مرا بکشند.’  

    اورول در بخشی از این نوشته‌ی طولانی می‌کوشد آنچه که انگلیسی‌ها را انگلیسی می‌کند، بیان کند. نوشته است که به محض پا گذاشتن در این جزیره پی می‌برید که دارید هوای دیگری تنفس می‌کنید. آبجو تلخ‌تر، علف سبزتر، سکه‌ها سنگین‌تر و دندان‌ها زشت‌تر.

    از دید اورول سه نکته را باید دید. نخست اینکه انگلستان جزیره‌ای است با نیروی دریایی بزرگ و ارتشی کوچک. این ارتش کوچک انگلیسی‌ها را نمی‌ترساند. مردم خیابان به رژه‌ی غیورانه‌ی سربازان می‌خندند. قدرت در دست نیروی دریایی است که انگلیسی معمولی آن را نمی‌بیند، زیرا قدرت در دریا به نمایش گذاشته می‌شود. دوم این‌که انگلستان ثروت‌اش را با خشونت از مستعمرات به دست می‌آورد. یک انگلیسی معمولی این را هم نمی‌بیند. این دو می‌رسند به نکته‌ی سوم: این‌که انگلستان به شکل تکان‌دهنده‌ای دورو و ریاکار است. امپراتوری قدرت‌مند و خشنی که بر خلق‌های دیگر سلطه دارد، اما مردم انگلیس می‌توانند وانمود کنند که چیزی از آن نمی‌دانند؛ زیرا این قدرت خودش را در انگلستان نشان نمی‌دهد. در انگلستان مردم به باغچه‌هاشان می‌رسند، چوگان بازی می‌کنند و چای می‌نوشند. آداب انگلیسی حکم می‌کند که هیچ چیزی مهم‌تر از پای‌بندی به قوانین نوشته و نانوشته نیست. در حالی‌که امپراتوری به وحشیانه‌ترین شکل از زور برای سلطه بر خلق‌هایی استفاده می‌کند که توانایی دفاع از خود ندارند.

    صدای جورج اورول را به معنای واقعی کلمه در آخرین رمان زیدی اسمیت می‌توان شنید. راوی، شخصیت اصلی رمان، الیزا توشه[4]، زن خانه‌دار اسکاتلندی است. زنی شوخ، باهوش و خوش‌بیان است که همه چیز را می‌بیند و به دیده‌ی تردید می‌نگرد. شوهر و فرزندش سال‌ها پیش مرده‌اند و او عشق را در جای دیگری یافته است. سال‌هاست که با پسر عمویش، نویسنده‌ای بد به نام ویلیام هریسون اینسورث[5] زندگی می‌کند. زمان، نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم است. بریتانیای دوران ویکتوریا در اوج شکوفایی است. و خانم توشه بر این نظر است که ‘انگلستان کشوری واقعی نیست. تنها جلوه‌ای ظاهری است در مقیاس بزرگ. در انگلستان هرگز چیزی واقعی روی نمی‌دهد جز میهمانی شام، مدارس شبانه‌روزی  و ورشکستگی. هر کاری که انگلیسی‌ها واقعن انجام می‌دادند، هر چه که می‌خواستند، هرچه که آرزوش را داشتند، می‌گرفتند، استفاده می‌کردند و دور می‌ریختند، در جای دیگری جز انگلستان بود.’

    اما میان اورول و اسمیت تفاوتی هم وجود دارد: برای اورول، شخصیت‌ها ابزاری برای تحلیل فرآیندهای سیاسی بودند. اسمیت، به عکس، از دیدگاه سیاسی و اجتماعی خود در مورد طبقه و هویت به عنوان آزمونی برای شخصیت‌هاش استفاده می‌کند. او می‌خواهد ببیند چه واکنشی دارند، چه فکر می‌کنند، چه احساسی دارند و حس اخلاقی آنان چه اندازه استوار یا بی ثبات است.

    این باید شخصی باشد. زیدی اسمیت از زمان انتشار نخستین رمان‌اش سپید دندان[6] (2000) مورد استقبال جهان ادبیات، آکادمی، مد و سیاست قرار گرفته است. نماد پیشگامی قابل اعتماد برای همه‌ی مسایل مربوط به هویت. خود این را نخواسته است و در سال‌های اخیر آماج انتقاد کنشگران است که به اندازه‌ی کافی چپ و به مسایل اجتماعی حساس نیست. یک بار گفته‌ است که کنشگران از دست او عصبانی‌اند چون با مرد سفید پوست ازدواج کرده است. دوستارانش از او انتظاری بیش از آنی که می‌تواند باشد دارند.

    انسانیت در شیاد حرف اول را می‌زند. خانم توشه، شخصیت داستان او می‌گوید که ‘انگلستان کشور واقعی نبود’. این بیانیه‌ی سیاسی نیست، بیان چیزی است که در افراد پیرامون‌اش می‌بیند. به عنوان خانه‌دار پسر عمویش اینسورث شاهد جمع ادبی است که از هنر و همدلی سخن می‌گویند، اما در واقع دنبال یافتن جاپایی سفت برای خود هستند. اهل سیاست را می‌بیند که از عدالت و آزادی می‌گویند و با خود فکر می‌کند: پس حقوق زنان چه؟ یا برده‌داری؟

    خانم توشه فکر می‌کند که همه‌ی این افراد دروغ می‌گویند. باور دارند به آنچه می‌گویند، اما دارند خودشان را دست می‌اندازند. شارلاتان‌ها بیش از همه به خود دروغ می‌گویند. و خود را نیز شارلاتان می‌بیند. با همسر اول اینسورث رابطه داشت. در عین حال با خود اینسورث هم رابطه داشت. زن و شوهر اما بی‌خبر بودند. کنشگر سیاسی است، پیشگام است؛ اما حقوق بازنشستگی از دارایی‌های استعماری می‌گیرد. آدم بهتر است در جامعه‌ی ناعادلانه‌، دستکم با خودش صادق باشد.

    خانم توشه قلب تپنده‌ی رمان است. یا بهتر است بگویم: شاهرگ آن. از طریق او خون به تمام شخصیت‌های کتاب جاری می‌شود. تیزبین و بخشنده است. غرور معصومانه‌ی اینسورث را می‌بیند و خودپسندی عروس جوان‌ روستازاده‌اش سارا. دوست خانوادگی، چارلز دیکنز را می‌بیند که خون آشام است، اما نبوغ او را هم می‌بیند. از دید او چارلز دیکنز انسانیت را چون خون می‌مکد تا برای روح بخشیدن به شخصیت‌هاش استفاده کند. وقتی اینسورث چیز بی‌هوده‌ای از سر غرور می‌گوید، لبخند بدجنسانه‌ی دیکنز را می‌بیند. دیکنز می‌بیند که او متوجه شده است. نگاه‌شان به هم تلاقی می‌کند. نگاه دیکنز می‌گوید: تو هم مثل منی.

    انگلستان ویکتوریایی اسمیت، انگلستان چارلز دیکنز است؛ پر از کارگران ساختمانی زیر سن قانونی، رفتگران و پسران روزنامه فروش. جامعه‌ای پر جنب و جوش. طبقه‌ی متوسط سر برمی‌آورد، روزنامه می‌خواند، در فرهنگ، قضاوت و سیاست دخالت می‌کند. قضاوت و سیاست در شیاد به معنای واقعی کلمه به هم آمیخته‌اند. یک بریتانیایی ثروتمند که جیب‌اش را با غارت مستعمره‌ی شکر – جاماییکا- پر کرده، می‌میرد. تنها وارث او، برادرزاده‌اش سر راجر تیچبورن[7] است که گفته می‌شود در دریا گم شده است. اما: مردی پیداش می‌شود و ادعا می‌کند سر راجر است و ادعای ارث می‌کند. با استانداردهای انگلیسی، به سختی می‌توان باور کرد که ‘سِر[8]‘ باشد. رفتار ظریف ندارد، فرانسه نمی‌داند و جثه‌ی متفاوت با سِر انگلیسی دارد. درست شبیه قصابی است که برای فرار از بدهی به استرالیا رفته است. شیاد به تمام معنا، با این تفاوت که وقتی توده‌های طبقه‌ی کارگر باورش کنند، ماجرا به شورش رسانه‌ای تبدیل می‌شود. توده می‌خواهد که باورش کند.

    اسمیت این ماجرا را به شکلی در روایت آورده که انگار داری ماجرای تعقیب او.جی. سیمپسون را دنبال می‌کنی. دادن یا ندادن حق به او نشان می‌دهد که به چه طبقه‌ی اجتماعی تعلق داری و چه اندازه به نظم باور داری. این را می‌توان چون ناسازواره‌ی ترامپ هم دید: مردم می‌گویند او یکی از ماست، بنابراین به او باور داریم. در حالی‌که خود ترامپ فریاد می‌زند که از مردم نیست و به طبقه‌ی بالا تعلق دارد.

    برای آدمی با هوش خانم توشه، این بازی کودکانه است. جز زمانی که مچ خودش را در این ناسازواره‌گی بگیرد: مدعی را باور ندارد، اما شاهد اصلی مدعی را باور دارد. این شاهد، آندرو بوگله[9] است که در کودکی به عنوان برده از جاماییکا به انگلستان آورده شده است. او سر راجر را از کودکی می‌شناخت. و بوگله شهادت می‌دهد که این مرد همانی است که از کودکی می‌شناخته.

    اسمیت، جای خود به خانم توشه می‌دهد: توشه تصمیم می‌گیرد گفتگویی با بوگله و پسرش هنری داشته باشد و زندگی‌نامه‌ی او را بنویسد. آن‌چه در ادامه می‌آید، داستان‌ برده‌داری است. داستانی به نظر آسان اما از نظر معنایی بسیار سنگین. چگونه خانواده‌ی بوگله از آفریقا دزدیده شد، چگونه آنان را از هم جدا کرده و به مزرعه‌های گوناگون فرستادند، چه اندازه‌ غیرواقعی می‌نماید که از جاماییکا به انگستان برده شوی و در جامعه‌ای که تو و نژادت را تحقیر می‌کند، دوام بیاوری.

    به عنوان خواننده می‌خواهی که خانم توشه واقعیت داشته باشد. دوجنس‌گراست، ضد نژادپرستی و ضد تفاوت طبقاتی. نویسنده او را در سمت درست تاریخ قرار داده است. اما در یکی از جذاب‌ترین صحنه‌ها، توشه مورد اتهام قرار می‌گیرد. وقتی به پسر بوگله می‌گوید که پسری مثل او، تحصیل‌کرده و خوش‌صحبت، باید از همه‌ی فرصت‌هایی برخوردار باشد که پسران سفید پوست دارند، هنری عصبانی می‌شود. تحصیلات چه ربطی به فرصت دارد. انگار آزادی جایزه است که باید کسب کنی. مردانی مثل او به انتظار سخاوت و حمایت زنان سفید پوست طبقه متوسط ننشسته‌اند. آزادی چیزی نیست که دیگران به تو بدهند. آزادی حق بدیهی است؛ حقیقت است. این نگهبان است که دروغ می‌گوید و وانمود می‌کند مامور مراقبت از زندانی است.

    خانم توشه در روند روایت بارها می‌آموزد که هرگز نمی‌توان مردم را شناخت. همیشه چیزی بیش از آن‌چه شاهدش هستی و می‌توانی ببینی، وجود دارد. موقعیت اجتماعی بیان هیچ چیزی نیست. حتا وقتی در آیینه نگاه می‌کنی، نمی‌دانی چه کسی دارد به شما نگاه می‌کند.

    شیاد با همه‌ی سنگینی موضوع، آسان خوانده می‌شود. زیدی اسمیت انگار کفش از پا درآورده، لباس راحتی به تن کرده و نشسته است به نوشتن. کتاب‌های قبلی‌ش بیش‌تر درباره‌ی سیاست و مسایل قومی و نژادی و طبقاتی بود. شیاد اما با لذت نوشتن هدایت شده و لذت خواندن به تو می‌بخشد.

    کوشیار پارسی

    سپتامبر 2023

     

    کُشتن ِ دیکنز

     

    زمانی که زیدی اسمیت سرانجام کار روی شیاد را آغاز کرد، همه جا با چارلز دیکنز روبه‌رو شد. هیچ دری نبود که دیکنز بر درگاه آن نایستاده باشد. رمان‌اش درباره‌ی دعوای حقوقی معروف سال 1873 است.

    زیدی اسمیت میهمان جشنواره‌ی ‘گذر از مرز[10]‘ در شهرلاهه‌ی هلند است که از اول تا چهارم ماه نوامبر 2023 برپا می‌شود. نوشته‌ی زیر برای نشریه‌ی همین جشنواره است.

    اوه، هِی، چارلز

    سی سال نخست زندگی‌ام در فاصله‌ی یک و نیم کیلومتری ایستگاه متروی ویلسدن گرین[11] زیسته‌ام. درست است، برای تحصیل به نقطه‌ی دیگری رفتم و حتا زمان اندکی در شرق لندن زیستم، اما این جا به جایی کوتاه مدت بود. زود برمی‌گشتم به محله‌ام در شمال غربی لندن. تا این‌که ناگهان، خیلی ناگهانی، نه تنها به شهر، که حتا به انگلستان پشت کردم.

    نخست به رُم، سپس به بوستون و بعد به شهر محبوب‌ام نیویورک رفتم و ده سال در آن زندگی کردم. وقتی دوستان‌ام می‌پرسیدند که چرا کشور را ترک کردم، گاهی به شوخی پاسخ می‌دادم: چون نمی‌خواهم رمان تاریخی بنویسم.

    شاید این شوخی خودمانی بود. تنها کسانی که واقعن آن را درک می‌کردند، نویسندگان انگلیسی بودند. دلایل روشن دیگری هم وجود داشت. پدر انگلیسی من درگذشته بود. مادر جاماییکایی من به خاطرعشق به غنا رفته بود. و من با شاعری ایرلندی ازدواج کرده بودم که عاشق سفر و ماجراجویی بود و در هجده‌ سالگی جزیره‌ی زادگاه‌اش را ترک کرده بود. رابطه‌ی من با انگلستان انگار فرو پاشیده بود. گرچه نمی‌توانم بگویم که از لندن خسته شده بودم. نه، به قول سموئل جانسون[12]، دور بودم از ‘خسته بودن از زندگی’. اما از جهانک نفس‌گیر ادبی لندن یا دست‌کم نقشی که در آن به من داده شده ‌بود، راضی نبودم: کودک اعجوبه‌ی چند فرهنگی (بزرگ‌سال البته). پس رفتم.

    در فواصل زمانی منظم، طعمه‌ی احساس پشیمانی و دلتنگی می‌شدیم؛ دو نویسنده که می‌ترسیدند از منبع الهام‌شان بسیار دور شده باشند. از این گذشته، ریشه‌کن شدن نویسندگان می‌تواند کُشنده باشد… گاهی خودمان را دلخوش می‌کردیم و می‌گفتیم: نویسندگان ایرلندی را ببین، بکت و جویس را. نیز: ادنا اوبراین[13]. این‌ها مگر با وجود دوری، از خانه نمی‌نوشتند؟ اما باز تردید به سراغ‌مان می‌آمد. (ایرلندی‌ها همیشه موقعیتی استثنایی دارند.) نویسندگان فرانسوی چطور؟ نویسندگان کاراییب؟ نویسندگان آفریقایی؟ این‌جا واقعیت چندان روشن نیست. در حالی که به این سو و آن‌سو آونگ بودیم، پایبند ماندم به یک نکته که برام بسیار روشن بود: هر نویسنده‌ای که زمان زیادی در انگلستان به سر برده باشد، دیر یا زود و خواه ناخواه رمانی تاریخی خواهد نوشت. چرا؟

    گاهی فکر می‌کنم به این ربط دارد که حلقه‌ی نوستالژی ما خیلی کوچک و تنگ است. برای مثال اکنون در انگلستان افرادی هستند که با یاد اسپایس‌ گرلز[14] یا مینی‌دیسک[15] می‌توانند اشک ‘مارسل پروستی’ بریزند – چیز زیادی براش لازم نیست – و این نمی‌تواند بر چشم‌انداز ادبی ما بی تاثیر باشد. فرانسوی‌ها اصطلاح رمان نو[16] را به معنای واقعی کلمه می‌گیرند. در حالی که به گمان من انگلیسی‌ها مدام در طلسم گذشته به سر می‌برند. حتا ‘میدل‌مارچ[17]‘ هم رمانی تاریخی است! و گرچه خودم کاملن انگلیسی هستم، اما همیشه با فُرم مشکل داشته‌ام، پیش‌داوری که رد آن را می‌توان در دوران تحصیل یافت، زمانی که تمایل داشتیم رمان‌های تاریخی را بی چون و چرا گونه‌ای محافظه‌کاری سیاسی و زیباشناسانه ببینیم.

    اگر نوولی از قفسه کتاب بردارید که در طول صد سال گذشته نوشته شده باشد، نمی‌تواند ربطی به نام آن داشته باشد، مگر نه؟ این مگر در دی‌ان‌ای[18] خود ‘نوول’ به عنوان کاری نو نباید نهفته باشد؟

    با گذشت زمان این منطق ظاهری گفتمان دانشجویی را زیر سئوال بردم، به ویژه پس از خواندن چند نمونه‌ی درخور توجه از این ژانر. مثل خاطرات آدرین[19] (هادریانوس) از مارگریت یورسنار[20] که به زبان لاتین نوشته نشده یا اندازه گیری جهان[21] از دوست‌ام دانیل کلمان[22] که به زبان آلمانی باستانی نیست. حتا زبان تالار گرگ[23] از هیلاری منتل[24] چندان ربطی به خاندان تودور[25] ندارد و کاملن ‘منتل’ی است.

    این هر سه کتاب بیان نکته‌ی تازه‌ای هستند. همه‌ی داستان‌های تاریخی تقلید دقیق زمانه نیستند و نگاه خاص به گذشته لزومن تقلید برده‌وار آن نیست. می‌توان از منظر انتقادی یا با اندکی فاصله به گذشته نگریست و برخی از رمان‌های تاریخی نه تنها دیدگاه شما نسبت به گذشته، بلکه دیدگاه ِ حال شما را نیز تغییر خواهند داد. این البته برای کسانی که دیرزمانی دوستار داستان‌های تاریخی بودند، بدیهی بود، اما برای من تازگی داشت. از خرده‌گیری‌های ایدئولوژیک‌ام فاصله گرفتم.

    این خوب بود، زیرا سال 2012 به داستانی از سده‌ی نوزدهم برخوردم و فوری پی بردم که باید روی آن کار کنم. داستان دعوای حقوقی طولانی از سال 1873 و یکی از طولانی‌ترین دعواهای حقوقی در تاریخ انگلستان بود. شخصی به نام آرتور اورتن[26]، قصاب اهل وپینگ[27] ادعا کرد که سر راجر تیشبورن[28] و وارث داوتی تیشبورن[29] است که دیرزمانی ناپدید شده و می‌گفتند در دریا غرق شده. پرونده‌ی مدعی که به عنوان ادعای تیشبورن[30] شناخته شده، در آن زمان پرونده‌ی مشهور[31] نام داشت؛ به این دلیل که شاهد کلیدی و وکیل سرسخت مدعی، یک برده‌ی سابق اهل جاماییکا بود. این برده، آندرو بوگل[32] برای خانواده‌ی تیشبورن کار کرده بود و اصرار داشت که سر راجر تیشبورن مدعی را می‌شناسد.

    ممکن است تصور شود که به شهادت یک مرد سیاهپوست فقیر در سال 1873 به دیده‌ی تردید می‌نگریستند، اما مردم انگلیس، درست مثل مردم آمریکا پر از شگفتی‌اند. پس از این‌که دیده شده بود هیئت‌های منصفه بورژوا، وکلای تحصیل‌کرده در کالج اتون[33] و قاضیان اشراف‌زاده چه رفتار ناعادلانه‌ای با متهمان از طبقه‌ی کارگر دارند، این گرایش به وجود آمده بود که از مرد فقیر مدعی تعلق به طبقه‌ی ثروتمند دفاع کنند. دادگاه پر شده بود از افرادی که می‌خواستند به چشم خود ببینند که یکی از آنان برای تغییر هم که شده، پیروز خواهد شد. (شاید میلی انحرافی، که ما در جریان محاکمه‌ی او.جی. سیمپسون[34] شاهدش بودیم.) آندرو بوگل و مرد قصاب پیروز شدند.

    این داستان جذاب مرا تحت تاثیر قرار داد، مثل اثر هنری که اتفاقی با آن برخورد می‌کنی: بی چون و چرا سازگار با برنامه‌ی من. به عنوان نویسنده تنها یک بار در زندگی چنین هدیه‌ای از آسمان دریافت می‌کنی. با این حال هشت سال سپری شد تا بنشینم سر میز کار و هدیه را باز کنم. در این فاصله هر کاری از دست‌ام برمی‌آمد انجام دادم تا نوشتن رمان تاریخی‌ام را شروع نکنم. در آمریکا ماندم، دور از کتاب‌خانه‌های انگلستان و اسناد دادگاه. فرزند دیگرمان به دنیا آمد. چهار رمان دیگر نوشتم. اما تمام مدت با گونه‌ای بی مبالاتی به این موضوع فکر می‌کردم، مثل زنی که در اپلیکیشن دوست‌یابی هرگز جرات نمی‌کند نشانگر موشواره را به سمت راست بکشاند. چندین کتاب تاریخی خواندم، یادداشت‌برداری کردم، عصبی شدم، دوباره همه چیز را برگرداندم داخل کشو.

    هنوز نمی‌خواستم رمان تاریخی بنویسم. از همه‌ چیزی که لازمه‌ی چنین کاری بود، می‌ترسیدم. وقتی دیدم که همسایه‌ی نیویورکی‌ام، دانیل کلمان که پیشتر از او نام بردم، در کار تحقیق برای رمان تاریخی ‘تایل[35]‘ است که در طول جنگ سی ساله‌ی آلمان روی می‌دهد، نیز چیزی تغییر نکرد. او در زمین بازی کودکان در حالی که فرزندش با فرزند ما بازی می‌کرد، کار می‌کرد. روی نیمکت‌های پارک، در کتاب‌خانه‌ها کار می‌کرد. پنج سال تمام، شبانه‌روز در کار پژوهش بود. هر بار از او می‌پرسیدم که کار چگونه پیش می‌رود، می‌گفت که طاقت‌فرسات. سخت‌ترین کاری که در زندگی‌ش انجام داده: ‘مثل نوشتن همزمان رساله‌ی دکترا و رمان است. با این همه یادداشت‌برداری!’

    این برای من هیچ جذابیتی نداشت. من اهل یادداشت‌برداری نیستم. می‌نشینم. رمان می‌نویسم. اما این غیر-رمان که از نوشتن‌اش خودداری می‌کردم، شده بود قفسه‌ای پر از کتاب و کشویی پر از یادداشت. با خودم گفتم دوران تحصیل را پشت سر گذاشته‌ای. گفتم اگر بگذاری این اتفاق بیفتد، بدترین، کسل‌کننده‌ترین غرایز دیکنزی بر تو چیره خواهد شد. هر گزارش نشست دادگاه تیشبورن را که به دست می‌گرفتم، پرده نقاشی زیبایی از زندگی در سده‌ی نوزدهم برابر چشمانم می‌گذاشت و مجبور می‌شدم کتاب‌های تازه‌ای سفارش بدهم و پوشه‌ی جدیدی از یادداشت‌ها درست کنم.

    اعضای خانواده‌ام زود از دست من کلافه شدند: ‘می‌دونستی تو سال 1848…’ با خودم گفتم: زیدی، رمان‌های تو اگر هم بدون موضوع باشند، به اندازه‌ی کافی قطور هستند! وقتی پای ماجراهای واقعی درمیان باشد چه خواهی کرد؟ اسمیت، از ذهنت بیرون کن، بگذر از آن!

    سایه‌ی بلند دیکنز آویخته بود روی همه‌ی تردیدهام. کرم کتابی در سن من، زاده و بزرگ‌ شده در انگلستان، نمی‌تواند از نفوذ شگفت دیکنز رهایی یابد. همه جا هست، در مدرسه، قفسه‌های کتاب در خانه و در کتاب‌خانه‌ها. کریسمس کشف او است. بر سیاست، تغییرات در قانون کار، آموزش و حتا کپی رایت تاثیر گذاشته بود. نه تنها قهرمان واقعی طبقه‌ی کارگر که نماد درخشانی از شایسته سالاری خیالی ما بود و نیز تاجی بر میراث صنعت گردشگری انگلستان. (به عبارت دیگر، پس از مرگ‌اش بخش زیادی از جامعه‌ی انگلیس از او برای اهداف سیاسی سود جست.) در هرجایی هم که می‌خواستم باشم حضور داشت: در تیاتر، در ایتالیا و آمریکا. نسخه‌ فیلم‌های ساخته شده از آثارش دست به دست می‌شد. می‌توان گفت که به لطف دیکنز مینی‌سریال‌های معتبر وجود دارد – در سریال عروسکی ماپت شو[36] نیز ظاهر شده است. او بخشی ضروری از هالیوود است، هم در برداشت‌های آگاهانه و هم در سرقت ناخودآگاه ادبی.

    خودم در کودکی بسیار از او خوانده‌ام و به رغم پرسش‌ها و تردیدهام – بیش از حد احساساتی، بیش از حد نمایشی، بیش از حد اخلاقی، بیش از حد ساختگی – هرگز نتوانسته‌ام – با اندکی شرم و به رغم خواسته‌ام– از تاثیر او بگریزم. این درست همان چیزی بود که در روند پژوهش من وجود داشت. به هرجایی در لندن سده‌ی نوزدهم، همیشه با دیکنز روبرو می‌شدم. در بخش‌های مهم نوشته‌ها، در فهرست‌ها، درون یا بیرون پرانتزها، همه‌ی راه‌ها به چارلز ختم می‌شد. دری در سده‌ی نوزدهم وجود نداشت که او بر آستانه‌اش نایستاده باشد.

    گاهی به کار خود مشغول بودم و برای مثال درباره‌ی قیامی در جاماییکا می‌خواندم و او ناگهان پیداش می‌شد، چون طوماری درباره‌ی این موضوع امضا کرده بود. یا داشتم کتابی می‌خواندم درباره‌ی ویلیام هریسون اینسورث[37]، نویسنده‌ای که در همسایگی من زیسته بود اما دیری بود مرده و فراموش شده بود، که ناگهان دیکنز پیداش می‌شد، زیرا زمانی با او دوست بود. داشتم کتابی درباره‌ی برده‌داری در آمریکا می‌خواندم و او را در زیرنویس‌ها می‌یافتم! بعد صدای خودم را می‌شنیدم که اوه، هی، چارلز، انگار به راستی دیوانه شده باشم.

    بعد قرنطینه پیش آمد و من هم مثل بقیه اندکی خل شدم. در اینترنت دنبال همه‌ی کتاب‌های نایاب ویلیام هریسون اینسورث گشتم. (بیش از چهل عنوان، و همه بد.) به شکل روزافزونی به خانم خانه‌دار ویلیام، الیزا توشه علاقمند شدم. بعد وسوسه‌ی مزرعه‌ای که اندرو بوگل در آن به بردگی گرفته شده بود، املاک امید[38]، و رابطه‌ی دراز مدت و دردناک انگلستان و جاماییکا به جان‌ام افتاد. چندین کتاب درباره‌ی ادعای تیشبورن خواندم و بسیار به فریب فکر کردم: هویت‌های جعلی، اخبار جعلی، رابطه‌های نادرست و سرگذشت‌های جعلی.

    وقتی می‌کوشیدم به کسی توضیح دهم که همه‌ی این مقوله‌ها چه ربطی به هم دارند، این تصور را ایجاد نمی‌کردم که قصد دارم رمان تاریخی بنویسم، بلکه بیشتر مثل کسی هستم که پیرنگ را گم کرده است. یا شاید کسی که تازه پیرنگ را یافته بود. اسم رمان را گذاشتم شیادی/کلاهبرداری[39]. فریب. و در ماه مه 2020، درست زمانی که نشستم پشت میز کار، زمان قرنطینه بود که به انگلستان بازگشتیم.

    بدون چیزی در دست و جایی برای رفتن، درست مثل سایر بریتانیایی‌ها، تا حدی که مجاز بود، در خیابان‌ها راه می‌رفتم، با این تفاوت که نگاه‌ام همیشه به بالا بود، درست بالای ویترین‌ها، به لبه‌ی بام‌ها، قرنیزها و دودکش‌ها. به بیان دیگر: به سده‌ی نوزدهم که اگر خوب نگاه کنی در همه جای شمال غربی لندن حضور دارد. به گورستان‌های منطقه رفتم. گور ویلیام اینسورث و الیزا توشه را پیدا کردم و توانستم گور قبر فقیر بی نام و نشان و مدعی تیشبورن را بیابم، و نبش چهارراه کینگ[40] را که بوگل همان‌جا آخرین نفس‌هاش را کشیده بود.

    در بیرون سال 2020 بود، اما در ذهن من سال 1870 جریان داشت. در واقع، به تمامی تسلیم شده بودم: به انگلستان بازگشته بودم و در حال نوشتن رمانی تاریخی بودم. برای حفظ اندکی احترام برای خودم، با خود گفتم، اما نه دیکنز. برای من دست‌کم به این معنا بود که به هیچ روی از کودکان یتیم، شرح‌های بلند دیکنزی، زنان بدجنس با نام‌هایی چون بانو اسپایتلی یا آدم جبونی چون آقای فیرفن و غیره در آن نشانی نباشد. برای ادامه‌ی کار تصمیم گرفتم دیگر دیکنز نخوانم و با این‌که این مرد مدام در دست‌مایه‌های پژوهش من ظاهر می‌شد، همه‌ی سعی‌ام را کردم تا او را به تمامی از ذهن‌ام بیرون کنم.

    اما یکی از درس‌های داستان‌نویسی این است که واقعیت غریب‌تر از واقعیت داستانی است. این واقعیت که داشتم درباره‌ی شخصی می‌نوشتم به نام الیزا توشه که وجود خارجی داشت، هرچه بیشتر ذهن‌ام را به خود مشغول کرد تا جایی که بر شخصیت‌های دیگر سایه انداخت. به این معنا که باید می‌پذیرفتم که رمان من به طور جدی متکی است بر زنی که نام‌اش حتا برای دیکنز هم خیلی شناخته بود. توشه. خانم توشه.

    و این تنها نیرنگ دیکنز از درون گور نبود. در نیمه‌ راه پژوهش نام او هر چه بیشتر و نه تنها در پانویس‌ها که در متن‌ها به عنوان شخصیت واقعی حاضر در رویدادها، ظاهر می‌شد. برای من روشن شد که اگر بخواهم داستان واقعی را به درستی تعریف کنم، نمی‌توانم از حضور شخص آقای چارلز دیکنز در کتاب چشم بپوشم. سال‌های سال به طور مدام با آقای اینسورث غذا می‌خورد. در مناظره‌ای درباره‌ی آینده‌ی جاماییکا شرکت کرده بود. (در سمت خطا ایستاده بود.) و انگار همه‌ی این‌ها کافی نبود: خیابان داتی[41] که دیکنز زمانی در آن زندگی کرده بود، در بخشی از جنوب شرقی بلومزبری[42] است که زمانی از املاک داتی تیشبورن بود. یعنی که خانه‌ی سابق دیکنز بخشی از ادعای مدعی رمان من بود. دیکنز همه جا حضور داشت، اندکی شبیه آب و هوا.

    در کار نوشتن گاهی باید مهار را رها کنید، حالت ذن بگیرید و ببینید که کار شما را به کجا می‌کشاند: این بیشتر آغاز راه است. پس به آقای دیکنز گفتم: خوب گوش کن، می‌توانی قدم به درون داستان من بگذاری، اما تو را بی درنگ در فصل بعدی خواهم کشت. نمی‌توانم بپذیرم که درون کتاب من پرسه بزنی و شروع کنی به ایراد انواع سخنرانی زیرکانه یا حکمت‌آمیز.

    به قول خودم عمل کردم. او را در فصل بسیار کوتاه و غیردیکنزی با عنوان ‘دیکنز مرده است’، کشتم.

    بلافاصله گونه‌ای روان‌پالایی[43] تجربه‌ کردم، چیزی که اغلب به کار نوشتن ربط داده می‌شود اما خودم به ندرت آن را تجربه کرده‌ام. (به خودم گفتم) حالا به من نگاه کن! من همین حالا دیکنز را کشتم! (با شرح مرگ ناگهانی و به خاک‌سپاری‌اش در کلیسای وست‌مینستر.)  

    اما اندکی پس از نوشتن آن صحنه‌ی پیروزمندانه، دیکنز ناگزیر به دلایل عملی (فلاش بک) به عنوان نیروی جوان‌تر و حتا غیرقابل کنارگذاشتن نسبت به چهل صفحه پیشتر بازگشت. بعد دیگر تسلیم شدم. اجازه دادم تا به همان شکلی که در لندن سده‌ی نوزدهم بود، قدم بگذارد به درون صفحات کتاب من. او همه جا هست، در فضا، در کمدی و تراژدی، در سیاست و ادبیات.

    در جاهایی هست که هیچ ربطی به او ندارد (مثل مناظره درباره‌ی آینده‌ی جاماییکا). هست، به عنوان نیرویی سرکوبگر، تاب‌ناپذیر، دوست داشتنی و حامی، درست همانی که در واقعیت بود. درست به همان شکلی در همیشه در زندگی‌ من حضور داشته است. تاثیراتی که از دوران کودکی پذیرفته‌ای چنین پیش می‌رود. دیوانه‌ات می‌کند، درست به این خاطر که بیش از آنی که حاضر به پذیرش باشی، به آنان مدیونی. خب: مثل پدر و مادر.

    یازده سال بعد، در پایان روند طولانی آفرینش رمان تاریخی‌ام، لپ‌تاپ را بستم و با خود گفتم: می‌دانم که او بارها تو را خون‌جگر کرده، اما اگر صادق باشی می‌دانی که بدون او هرگز نمی‌توانستی این رمان را به انجام برسانی. با نظرداشت همه‌ی آنچه که به او مدیون هستم، تصمیم گرفتم کاری بکنم که هرگز در طول سال‌های زندگی در لندن نکرده بودم: به زیارت کلیسای وست‌مینستر رفتم. به بخش پشت گوشه‌ی شاعران[44] رفتم و کنار گور چارلز دیکنز ایستادم. اوه، درود چارلز. احساس کردم چیزی به او بدهکارم، اما همزمان امیدوار بودم که بدهی خود را ادا کرده باشم.

    به خانه که برگشتم، کارم با دیکنز دوری ناپذیر و نفوذش در همه جا تمام شده بود. می‌خواستم کاری کنم که خواندن، یادداشت برداری یا پژوهش نباشد – تماشای تله‌ویزیون یا چنین کاری- پس تله‌ویزیون را روشن کردم: بی‌بی‌سی خوب وفادار. و برنامه چه بود؟ اقتباس تازه از آرزوهای بزرگ[45]. بی گمان خاص‌تر و متفاوت‌تر، اما باز آرزوهای بزرگ. اوه چارلز، درود.  درود و بدرود و از نو درود.

     

    پی بست

     

    [1] The Fraud

    [2]  Zadie Smith نویسنده بریتانیایی متولد 1975

    [3] The Lion and the Unicorn

    [4]  Eliza Touchet

    [5]  William Harrison Ainsworth (1805-1882) نویسنده‌ی رمان‌های تاریخی

    [6]  White Teeth 

    [7]  sir Roger Tichborne

    [8]  sir

    [9]  Andrew Bogle

    [10]  Crossing Border Festival

    [11]  Willesden Green

    [12]  Samuel Johnson 

    [13]  Edna O’Brien

    [14]  Spice Girls

    [15]  MiniDisc

    [16]  nouveau roman 

    [17] Middlemarch نوشته جورج الیوت

    [18]  DNA

    [19]  Mémoires d’Hadrien

    [20]  Marguerite Yourcenar

    [21]  Die Vermessung der Welt

    [22]  Daniel Kehlmann

    [23]  Wolf Hall

    [24]  Hilary Mary Mantel

    [25]  Tudor

    [26]  Arthur Orton

    [27]  Wapping

    [28]  sir Roger Tichborne

    [29]  Doughty Tichborne

    [30]  The Tichborne Claimant

    [31]  cause célèbre

    [32]  Andrew Bogle

    [33]  Eton College 

    [34]  O.J. Simpson

    [35] Tijl

    [36]  The Muppet Show

    [37]  William Harrison Ainsworth

    [38]  Hope Estate

    [39]  The Fraud

    [40]  King’s Cross

    [41]  Doughty Street

    [42]  Bloomsbury

    [43]  Catharsis واژه یونانی کاتارسیس به معنای تطهیر، تزکیه و تخلیص است. روان‌پالایی پیشنهاد فرهنگستان زبان و ادب فارسی است.

    [44]  Poets’ Corner

    [45]  Great Expectations

  • ادبیات و نیکوکاری – لیلاصادقی

    ادبیات و نیکوکاری – لیلاصادقی

    lit kind

     

     

     ادبیات: پلی میان مهربانی و نهاد بشر

    چگونه فرآیندهای ذهنی مانند تفکر، ادراک، و حافظه، نحوه حرکت انسان در جهان و تعامل با دیگران می تواند منجر به شناخت جهان و عملکرد انسان در جهان شود؟ آیا ادبیات می تواند یکی از مسیرهای تقویت همبستگی و مهربانی میان انسان ها باشد؟

    درواقع، هنگامی که انسان درگیر اعمال محبت آمیز می شود یا نیکوکاری را تجربه می کند، ساز و کارهای شناختی مختلفی وارد عمل می شوند و بر افکار، احساسات و رفتارهای او تأثیر می گذارند که عبارتند از تأثیر احساسات مثبت در پردازش شناختی، فعل و انفعالات عصب شناختی، تأثیر بر حافظه و تصمیم گیری و تأثیر اجتماعی.

    از آنجایی که مهربانی و نیکوکاری اغلب احساسات مثبت را برمی انگیزد و تجربه احساسات مثبت می تواند فرآیندهای شناختی انسان، خلاقیت، توانایی های حل مسئله و انعطاف پذیری شناختی کلی را افزایش دهد، می توان گفت که احساسات مثبت، از جمله احساسات ناشی از اعمال مهربانانه، با افزایش خلاقیت مرتبط است. ذهن مملو از احساسات مثبت بیشتر امکان کشف ایده های غیر متعارف را دارد و توانایی فکر کردن خارج از چارچوب های معمول اینگونه انگیخته می شود. همچنین، احساسات مثبت بر افزایش توانایی حل مسئله نیز تأثیر دارد، به صورتی که وقتی افراد مهربانی یا شفقت را تجربه می کنند، اغلب با ذهنیت خوش بینانه تری با چالش ها برخورد می کنند. این چشم انداز مثبت می تواند فرآیند حل مسئله موثرتر و کارآمدتر را تسهیل کند، زیرا افراد احتمال بیشتری برای ایجاد راه حل های متنوع دارند و در مواجهه با موانع پافشاری می کنند. از سوی دیگر، انعطاف پذیری شناختی به توانایی انطباق تفکر و جابجایی بین راهبردهای شناختی مختلف اشاره دارد. احساسات مثبت، به ویژه آنهایی که با اعمال مهربانانه مرتبط هستند، به افزایش انعطاف پذیری شناختی کمک می‍کنند. به نقل از مولانا در مثنوی معنوی، دفتر پنجم،

    هست مهمان‌خانه این تن ای جوان                     هر صباحی ضیف نو آید دوان

    هین مگو کین ماند اندر گردنم                               که هم اکنون باز پرد در عدم

    هرچه آید از جهان غیب‌وش                   در دلت ضیفست او را دار خوش

    به باور مولانا، تجربه انسانی ما مانند یک مهمانخانه است که در آن احساسات و تجربیات مختلف می آیند و می روند. پذیرفتن این احساسات، چه مثبت و چه چالش برانگیز، می تواند به رشد شخصی و گسترش تفکر منجر شود.

    از دیگر دلایلی که می توان مهربانی را بخشی از نهاد بشری و برای او سرنوشت ساز در نظر گرفت، تأثیر زیست شناختی آن بر بدن انسان است. براساس مطالعات عصب شناختی، اعمال محبت آمیز و کمک به دیگران، مناطق مغزی مرتبط با پاداش و لذت، از جمله مخطط شکمی را فعال می کند و در پی آن، آزاد شدن انتقال دهنده های عصبی را در پی دارد، از جمله دوپامین که خود به تغییرات خلقی از جمله کاهش استرس منجر می شود. استرس کمتر به عملکرد شناختی بهتر کمک می‍کند، زیرا استرس مزمن می تواند حافظه، توجه و تصمیم گیری را مختل کند. این فعال‌سازی‌های عصبی به حلقه بازخورد مثبت کمک می‌کنند و پیوند بین مهربانی و افزایش احساس خوب بودن تقویت می‌شود. به عبارتی، رفتار محبت آمیز می تواند ترشح مواد شیمیایی عصبی مانند دوپامین و اکسی توسین را تحریک کند. این مواد شیمیایی با احساس لذت، پاداش و پیوند اجتماعی مرتبط هستند. وجود این مواد شیمیایی عصبی در مغز یک پس زمینه احساسی ایجاد می کند که خلق و خوی کلی را بهبود می بخشد و به حالات شناختی مثبت کمک می کند. همچنین، استرس مزمن اغلب با افزایش سطح کورتیزول همراه است. مطالعات نشان داده اند که انجام اقدامات محبت آمیز و حمایت اجتماعی ممکن است به تنظیم سطح کورتیزول کمک کند. سطوح پایین کورتیزول به طور کلی با کاهش استرس و عملکرد شناختی بهتر مرتبط است. اسدی توسی در بیتی به این موضوع اشاره می‍کند که

    تن از گنج دنیا میفکن به رنج                                  ز نیکی و نام نکو، ساز گنج

    و این گنج، همان احساس خوبی است که در بدن انسان به وجود می آید و سلامتی بدن و شادی او را تضمین می کند. همچنین خیام بر این باور است که

    نیکی و بدی که در نهاد بشر است                          شادی و غمی که در قضا و قدر است

    با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل                         چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

    بارها و بارها در اشعار ادبیان و اهالی قلم دیده می شود که نیکی و شادی همراه و همتای هم در نظر گرفته می شوند و بدی و غم نیز بر یک کفه عرضه اندام می کنند که این خود نشان از درکی است که انسان از روزگار کهن تا به امروز از اهمیت نیکوکاری و تأثیر آن بر زندگی داشته است.

    از دیگر تأثیرهایی که مهربانی بر زندگی انسان دارد، می‍توان به ارتباط آن با تعامل اجتماعی اشاره کرد. این تعامل ها بر فرآیندهای شناختی اجتماعی انسان تأثیر می گذارد. بودن در معرض رفتارهای اجتماعی، توانایی انسان را برای درک دیدگاه های دیگران، تقویت همدلی و تقویت پیوندهای اجتماعی را افزایش می دهد. رابطه عمیق میان ادبیات، اعمال محبت آمیز، و فرآیندهای شناختی که آن‍ها را هدایت می کند، در قدرت دگرگون کننده داستان سرایی و شعر برای شکل دادن به درک انسان، برانگیختن همدلی و الهام بخشیدن به اعمال غیرخودخواهانه نهفته است. ادبیات به عنوان یک کاتالیزور قوی برای تغییرات اجتماعی با برجسته کردن بی عدالتی ها، برانگیختن همدلی و به چالش کشیدن وضعیت موجود عمل می کند. از طریق روایت‌های متقاعدکننده، مسائل اجتماعی را آشکار می‌کند و با تقویت آگاهی، خوانندگان را برای رویارویی با حقایق تلخ آماده می کند. ادبیات با پرورش همدلی، تفاهم، و الهام بخشی، اتحاد را در میان جوامع مختلف تقویت می کند و هنجارهای حاکم را به چالش می کشد، تفکر انتقادی و احساس مسئولیت را تقویت می کند. این تأثیر فراتر از صفحات گسترش می یابد و الهام بخش کنشگری در دنیای واقعی و میل جمعی برای تغییر مثبت می شود. همانطور که خوانندگان با داستان هایی که منعکس کننده تجربیات انسانی هستند درگیر می شوند، ادبیات افراد را قادر می سازد تا پرسش کنند، تأمل کنند و در تغییرات اجتماعی دگرگون کننده مشارکت کنند. در ذات خود، ادبیات ابزار قدرتمندی است که نه تنها افراد را سرگرم می کند، بلکه آنها را تشویق می کند تا به کنشگران دلسوز برای ایجاد تحول اجتماعی تبدیل شوند. از جمله آثار ادبی که چنین تأثیر داشته اند،”کلبه عمو تام” نوشته هریت بیچر استو (1852) است که با به تصویر کشیدن واقعیت های خشن برده داری، همدلی و خشم گسترده ای را در جامعه برانگیخت و همین خشم به یک عامل کلیدی در جنبش مبارزه با بردگی تبدیل شد و اینچنین است که ادبیات می تواند با به چالش کشیدن بی‌عدالتی‌های ریشه‌دار، تأمل اجتماعی را برانگیزد و منجر به مهربانی شود. از دیگر آثاری که توانستند در جامعه خود حرکتی ایجاد کنند، “جنگل” اثر آپتون سینکلر (1906) است که با افشاگری در مورد صنعت بسته بندی گوشت در شیکاگو، استثمار کارگران و شرایط غیربهداشتی را روشن کرد و خود منجر به اعتراض عمومی شد که به اصلاحات قابل توجهی در  امنیت شغلی و سلامت غذایی کشید که خود قدرت ادبیات را در القای مهربانی با افشای بی‌عدالتی‌های اجتماعی نشان می دهد.

    ادبیات همچنین به عنوان دریچه ای برای تجربیات گوناگون بشری عمل می کند. با غوطه ور شدن در زندگی و مبارزات شخصیت ها، همدلی در انسان شکل می گیرد یا به عبارتی توانایی درک و به اشتراک گذاشتن احساسات دیگران در او ایجاد می شود. این ارتباط همدلانه که از طریق دریچه روایی ادبیات شکل گرفته، پایه و اساس اعمال محبت آمیز را بنا می کند. خوانندگان اغلب با شخصیت‌هایی در ادبیات که با چالش‌ها، بی‌عدالتی‌ها یا لحظات پر سوز و گداز مواجه هستند، همذات پنداری می‌کنند و این خود باعث ایجاد فرآیندهای شناختی می شود که مرز بین داستان و واقعیت را محو می کند و حس انسانیت را تقویت می کند. روایات در ادبیات ظرفیت منحصر به فردی برای درگیر کردن همدلی شناختی دارند و به خوانندگان این امکان را می‌دهند تا احساسات و دیدگاه‌های دیگران را درک کنند. این تعامل, فرآیندهای شناختی را تحریک می کند که ذهن باز و درک عمیق تر از پیچیدگی های احساسات انسانی را تشویق می کند. به عنوان مثال، در “دزد کتاب” اثر مارکوس زوساک، رابطه بین لیزل و مکس، مرد یهودی پنهان شده از نازی ها، همدلی را در خوانندگان پرورش می دهد و قدرت شفقت را در بحران نشان می دهد. همچنین، در «هزار خورشید پر زرق و برق» نوشته خالد حسینی، پیوند عمیق میان مریم و لیلا، دو زن افغان با پیشینه‌های مختلف مورد بررسی و واکاوی قرار می گیرد. خوانندگان با چالش های پیش روی این زنان در جامعه جنگ زده همدلی می کنند و مهربانی و فداکاری بین آن ها واکنش عاطفی قدرتمندی را برمی انگیزد و همدلی را در خواننده تقویت می کند. به نقل از سعدی، در بوستان سعدی، بخش 20:

    اگر بد کنی چشم نیکی مدار                  که هرگز نیارد گز انگور بار

    قرار گرفتن در معرض روایت های متنوع در ادبیات، یا به عبارتی، توانایی انطباق تفکر با موقعیت های مختلف، انعطاف‍پذیری شناختی را افزایش می دهد. این چابکی ذهنی به درک وسیع تری از دیدگاه ها کمک می کند و باعث می شود افراد نسبت به اعمال مهربانانه ای که از مرزهای فرهنگی، اجتماعی یا شخصی فراتر می روند، پذیرا باشند.

    در اصل، ادبیات فرآیندهای شناختی را با روایت هایی درگیر می‍کند که پاسخ های عاطفی را برمی انگیزد، همدلی را پرورش می‍دهد و گرایش های نوع دوستانه را القا می کند. این تعامل پیچیده به شکل‌گیری یک چارچوب شناختی کمک می‌کند که اهمیت مهربانی را به رسمیت می‌شناسد و در نهایت باعث می‌شود که افراد این بینش‌های شناختی را به اقدامات دلسوزانه در جوامع خود ترجمه کنند و چنین است که می‍توان به اهمیت ادبیات به عنوان بخشی مهمی از زندگی انسان و پیوند عمیق آن با نهاد بشر و شکل گیری شناخت در او پی برد.